رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2012

هــــــــی

اینجا ایران است. عده ای که علی الظاهر کارشناس کامپیوتر هستند، مشغول تهیه یک مقاله انگلیسی هستند.  سرویس ترجمه گوگل را باز کرده اند، در سمت چپ فارسی می نویسند و در سمت راست انگلیسی تحویل می گیرند. برخی لغت هایی که نمی دانند را چک می کنند تا ترجمه مسخره ای نداشته باشد و فحش و بد و بیراه نباشد. اینجا ...

ننویسم؟

خوب البته که باید نوشت! اینجا نشه یک جای دیگه، بالاخره که می نویسم. به اندازه ی این مدت در جایی دیگه با همسر می نویسم. یک جای دنج. خودمون بهش میگیم حیاط خلوت و خیلی هم دوستش داریم اما خوب چیزهایی هم هست برای اینجا. خوب نیست همینطور بمونه و خاک بخوره. دوره ی کاربامیل رو شروع کردم از این هفته و دید خوبی به اون دارم.  +++ توصیه می شود اکیدان و موکدان!

حالا

آنچه گذشت را نمی شود به این راحتی گفت و نوشت. چند ماهی نباشی و بالا پایین هم داشته باشی، نمی دانی کدام را اول بگویی. مریضی پدر و دعاهایی که برای بهبودش داشتمو دارم و بودن با یار زندگی و سفرهای خوب و عکس های خوب و ... ادامه امسال و ایام پیش رو زندگی جدیدم خواهند بود. کمی سردرگم و مشغول گذر ایامم و فکرم درگیر این است که کار و زندگی ام روتین شود و روی غلطکی بیفتد. و اوضاع اجتماع هم کم در دغدغه هایم نیست. زمانیکه به اقتصاد فردیت بر میگرده، فرهنگ روزانه ای باشه که می بینی و اذیت میشی، به سیاستی می رسی که به کثیف بودنش یقین داری و سایه اش رو روی اقتصاد و فرهنگ و جامعه می بینی.
حالا اینطور است که دوست دارم بیشتر در اینجا بنویسم. :-)

مراقب آنچه که می گویید باشید

هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان میآید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم.

زندگی سایه وار من به همین شکل میگذشت تا اینکه لنی (Lenny )به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار در زندگی ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین بار در زندگی ام کسی مرا میدید، لنی!

متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که توجهش به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت درس در مدرسه میماند و با هم حرف میزدیم. از اینکه به حرفهایم گوش میداد…

ثانیه ها

ثانیه ها، صدای تیک تیکی است که در گوشم میزند.  با اینکه ساعتم دیجیتالی است و صدایی ندارد. پاندول ساعت، می گوید که به لحظه ای نزدیک می شود که اصلا رسیدنش را طلب نمی کنم.  و لختی که می گذرد لبخندی گرم به درونم آرامشی می دهد که دلم را قوی می کند.  و آخر همه این ها که تلاشی است برای نگفتن آنچه در درونم می گذرد، شکرگذاری تو هست ای خدا!  شــــــکرت

نود و یک

سلامم را به ایام پیش رو دارم.  ایامی که مملو خواهند بود از فراز و نشیب های بسیار. گذشت زمان، همیشه آدم ها رو اذیت می کنه، وقتی که خوشی، زود میگذرن و وقتی ناخوشی؛ دیر.  من باهاش کنار اومدم. کیفیت گذشتش، دست خود آدمه. نود و یک و روز و ماه و سال و سن هم عدد هستند. یاد می کنیم از روزهای سخت و خوب گذشته، فقط با استفاده از همین عددها! سلام می کنم تا انشالله همش سلامتی باشه.
سلام!  سلام! سلام! سلام! سلام!  سلام! سلام! سلام!  سلام!  سلام! سلام! سلام!  
امید دارم حول حالنا در هر لحظه اتفاق بیفته. و اگر اتفاق افتاد احسن الحالش پایدار بمونه. سلام بر ایام پیش رو. حتی همین ثانیه بعدی من و تو! سلام!

نگاه

بارها شده که از نگاهم ترسیدم. نگاهی که خیلی پرس و جو می کنه ازم.  خیلی از اینکه توی آینه خیره بشم به خودم، راستش رو بگم، می ترسم.  دلم هم برای این کار تنگ میشه. جالبه!  خودم رو ببینم و بترسم و قایم بشم پشت آینه و باز دلم برای این کار تنگ بشه! 
و اما نوع دیگه ی نگاهم، نگاهی هست که کس دیگه ای رو همراه خودت می دونی.  هر جا میری، هر کسی رو می بینی و هر چیزی رو، حس می کنی که کس دیگه ای هم باهاته.  و از نگاه نمیشه گذشت که فقط کارش این نیست که تصویری رو از چشم و عنبیه و شبکیه و این صوحبتا رد کنه بفرسته تو ذهنت.  نگاهی که احساس رو هم بهت منتقل می کنه. یک احساس قوی!!   دارم میرم کویر مرنجاب.  برای عکاسی.  دلم برای کویر تنگ شده.  دوست دارم ببینمش و از صافی و صفا و یکدستیش لذت ببرم. 
- عکس از خودم (توی چشم معلومم!) - تابستان 89 - کوره آجرپزی تاکستان نام سوژه: زینب. دختری تب دار در داخل فرغون

این نیز بگذرد

این روزها و این ایام، می گذرند و این خیلی خوبه، فقط شاید دیر می گذرن. خدا رو شکر می کنم که می گذرن و در این گذر روزگار، تنها نیستم.  ممنون که هستی مرضیه.

برو تو دل واقعیت، نری اون میاد توی دلت

از همه چیز نمیشه فرار کرد. مخصوصا اگر واقعیت باشه.
واقعیت این روزهای ما، واقعیت هایی بودند که ما و خیلی های دیگه در همین چند سال پیش، حدس و گمان می زدیم و الان تحققش رو می بینیم و باور می کنیم چون پیش بینی می کردیم.
به لحاظ شرایط زندگی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، یک پسر 6 ساله هم خیلی چیزها رو می فهمه در حد بضاعت خودش. به قول اون بابا، ننه جون ها هم می فهمند ...

و باور بقیش هم برامون به سختی گذشته هست چون باز می تونیم حدس بزنیم.
خدا رو شکر که چیزهایی دارم که می تونم به این چیزها زیاد فکر نکنم و خودم رو باهاشون مشغول کنم و آدمی برای غیر این اتفاقات باشم. آدم این جریانات که باشی، ناخودآگاه میری توی یک باتلاق و قفل میشی و درجا میزنی و همه غر و ناامیدی میشی.
والا!

فکر کن

داشتن این محیط نوشتاری، کمترین خاصیتی که داشته باشد این است که فکر کنی که چه داری بنویسی. دردی، غمی، شادی ای، نارحتی ای، پندی، اندرزی، حدسی، گمانی، لذتی، هوسی، حسی، دیده ای، ایده ای، خاطره ای، تصمیمی، چرندی، ناله ای، غری، دانسته ای، یافته ای، علمی، عملی، پرسشی، پاسخی و خلاصه چیزی.
و نگاهت رو بسویی خیره می کنی و در دل می گویی: اومم، از چه بنویسم! این را که داشته باشی، توی اتوبوس و تاکسی و راه رفتن و چه بسی حتی در آن چیزی که موال خوانندش افکاری به سراغت می آید که همچون بارقه ای در کله ات جرقه می زند که: یافتم!

حالا بشین مثل پسرای خوب، فکر کن

بیدارم

بیدارم و خیلی اتفاقا افتاده. فاصله 8 دی ماه تا همین امروز!
همین امروز؟ نه! از همون موقعی که، کـــــــــــــــه :D خوب دیگه مزدوج شدم و حلقه ای دستمه و دستشه که آرزوش رو داشتم. دیشب، بهترین شب بود. یکی از بهترین شب ها. روزهای قبلش در اون فضای سرسبز و بارونی شمال هم خاطره ای هستند برای خودشون. بام تهران. بام سرد تهران. پارکینگ بیهقی. کاخ نیاوران. پمپ بنزین. موسیقی. آینه به آینه هه. در حال بیدار شدنه.
و! شروع شد ...

گاهی همینجوری

این حالت بارها برام پیش اومده. آخرین بارش اول همین هفته بود. تو مسیر برگشت به خونه، ساعت حدودای 9 یا 10 شب و ضبط ماشین یه موزیک ملایم. غلط نکنم باران عشق ناصر خان چشم آذر بود. و ...... در این مواقع بطور ناخودآگاه، موسیقی رو موسیقی یه فیلم برداشت می کنم و هر چه می بینم رو به عنوان سکانس صحنه های یک فیلم سینمایی. صحنه هایی که دیدم توی ترافیک و پیچ و ما پیچ های خیابون ها، قیافه افراد، راننده ها، سرنشین ها، پیاده ها، موتورها، مغازه دارها، عابرانی که منتظر بودن چراغ یکی قرمز بشه تا سبز باشن و راه بیفتند به سمتی و همه و همه رو فیلم سینمایی دیدم. این فیلم عموما صامت محسوب میشه چون دیالوگی نداره اما صدای صحنه واقعی و مستنده. صدای داد بیداد و بوغ. حالا بکگراندش یک موزیکی هم هست که از قضا باعث و بانی همه این ریزبینی ها همین تیکه ی موسیقیه. اون شب، صبر و حوصله راننده اتوبوسی رو دیدم که ملت تا خرخره سوار ماشینش بودند و اون خلاف رفتن های ماشین های روبروش رو تحمل می کرد تا مسیرش رو باز کنند و بره یه جماعت رو برسونه. سکوت زن و مردی رو دیدم توی ماشین و خلوت دو نفرشون. مرد که راننده بود…

مشورت

با خودم حرف زدم و مشورت کردم. صدام رو هم ضبط کردم. خیلی جلسه ی خوبی بود که احتمالا باز هم تکرار میشه. ایدش هم از ضبط متون انگلیسی که می خونم اومد. پایان خبر

ایده

سرشارم از ایده. نه الان که عموما و همیشه. عمدتا توی حال بدی نباشم و فکرم درگیر نباشه. و این ایام، این رفتار خودم و بقیه خیلی اذیتم می کنه که:
در گذشته، همین گذشته نزدیک رو میگم. شما حساب کن 5 تا 10 سال پیش. عموما بزگترها، بزرگتر بودن و حرفای بزرگونه و پندهای ارزشمند داشتن. و عموما ما (کوچک ترها) محتاج و مشتاق به دونستن و شنیدن (لااقل من که اینطوری بودم) اونچه الان (توی این سال ها) باب شده و بنظرم ناخودآگاه داره اتفاق میفته، این هست که نقش بزرگترها کمرنگ شده، و شروع کردیم به انتشار گفتار بزرگان. بله گفتار بزرگان. اکثر سایت ها، یک عنوانی به این نام دارند. اوه! فت و فراوون. فارسی و انگلیسی. به هر زبونی. روزانه و شبانه. برات ایمیل هم می کنند. و ..... هر روز و هر لحظه جمله ای از یک بزرگی (کی می دونه؟! شاید اون آدم اینقدر ها هم بزرگ نبوده باشه!!) می بینیم و می خونیم و لبمون رو بهم فشار میدیم و به نشانه تایید سری تکون میدیم و احیانا احسنت و افسوس و آه و جدیدا لایکی براش می زنیم. و بعد؟! ....
لطفا بگید بعدش چه اتفاقی میفته. بنظر من هیچی. هیچ عزمی جزم نمیشه برای درس گرفتن از این جمله حکیمانه.…