۱۳۸۶ خرداد ۹, چهارشنبه

آشغال

سلام
ديشب شب بدي بود
به هواي قدم زدن شبونه ميري بيرون. بعد دردسرت ندم با دو دست تا كتف ميري تو سطل زباله!! اونوقت مي خواي خوابت ببره و از اينكه دستت زخم هم شده دلواپس مريضي نباشي!!!؟؟؟

۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

3 ساعت دوغ


يکي از شاهکار هاي درس رياضيات
(اينطور بخوانيد: ب منهاي ب پريم مي شود پريم)
B-B’ = ‘

سلام
ديشب هم اسکان دادم رفت پي کارش! کلي خنديديم و حال کرديم. اصولا اگر مسئول شبمون آدم باحالي باشه، سخت نمي گذره بهمون! به خيلي چيزها و امور هم خير سرم فکر کردم. ديگه به غير از فکر کردن، کار بهتري سراغ ندارم اونجا بخوام انجام بدم. تک و تنها!
دم صبحي که از خواب بيدار شدم؛ اومدم عينکم رو تميز کنم با ملافم، که يهويي از وسط به دو قسمت شد. شکست. پسر! کل روز بدون عينک اصلا خوب نبود. قيافه هيچکس رو تشخيص نمي دادم. خيلي بده ها! دور از جونم شده بودم مثل کورها!
و روزي من را بر روي دستان خواهند برد، و از آن خرسند خواهم بود که اشتياقم به رفتن بيشتر از ميلم به نرفتن است.
چي کار کنم؟ ديشب به مرگ فکر مي کردم. شايد اينجوري قدر زنده بودن رو دونستم و سخت نگرفتم بر خودم. اونطوري که خدا اين دغدغه هاي يکي دو هفته پيشم رو از بين برد و کارام (ماشين و وام و ...) رو درست کرد، ديگه سپردم همه چيز رو به خودش. به توصيه اخير يکي از دوستان، همين کار رو کردم و مي کنم. شما هم بکنيد تا رستگار شويد!
جالب نيست؟ سرباز صفرهاي اونجا، از اينکه ممنوع الخروج ميشن براي 3-4 شب، کلي حال مي کنن. اصلا صفا مي کنند. طوريکه انگار از خداشونه که کاري کنند که ممنوع الخروج شن! نمي دونم! من که حال نمي کنم!
و اما از امروز بگم که وقتي خسته و کوفته، در حاليکه همه چيز رو بدون عينک FADE مي ديدم وارد خونه شدم، سريع به سراغ آشپزخانه رفتم و دلي از عزا درآوردم. البته ناهار تنها بودم. چون مامان رفته بود خونه خاله منصور. دمش گرم. هم براي غذاي خوشمزش و هم براي يادداشتي که برام گذاشته بود و يک خسته نباشيد خوشگل برام نوشته بود. فکرشو بکن. يک پارچ پر دوغ رو خوردم و بعدش 3 ساعت خواب نوش جان کردم. خيلي لذت بخش بود. از 3 تا 6. توپ توپ!!

۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه

دپرس

سلام
شب مي خوابي، صبح پا ميشي، سيستمت رو روشن مي کني، و در کمال وقاحت مي بيني فقط همين کار رو بلده که بهت يادآوري کنه که 60 گيگ هارد پارتيشن بندي نشده داري!! هيچ درايوي نداري!! بعد از نيم ساعت ور رفتن با اين موضوع تا باهاش کنار بياي، دست به دامن لينوکس ميشي تا بلکه با اون بتوني درايوها و اطلاعاتت رو نجات بدي! اما دريغ و 100 افسوس! کلي عکس و فيلم و کار و بار و دانلود و ....

فردا اسکان دارم! اسکان دارم! سکان دارم! کان دارم! ان دارم! ن دارم! دارم! ارم! رم! م!
ديشب با زحمات فراوان عمو مجتبي، نقشه خونه تاييد شد و ما تا کمتر از يک ماه ديگه از خونه پدري مي رويم! انشاالله!
ديشب مراسم افتتاحيه سرويس غذاي دايي هادي هم بود. چقدر هم مفصل بود. براي مهموناشون 15 جور غذا درست کرده بودند. پــــــــونزده جــــــــور! جاتون خالي! چه حالي داد! 20-25 تا گوسفند هم آورده بودند که پا قدم مهموناي خاصشون، سر مي بريدند. البته ديدن سر بريدن اين زبون بسته ها اصلا به من حال نداد. يکي از اونايي که اونجا بود ديد منو گفت بي خيال بابا گريه نکن!!! خيلي صحنه هاي بدي بود. 2-3 باري چندتاشون مي خواستند فرار کنند. يک بع بع سوزناکي مي کردند. دل آدم ريش مي شد. اونوقت اون 2 تايي که در مي رفتند رو زودتر از همه سر بريدند.
هاردي که تا پريروز، درايوهاي 10-12 گيگابايتيش، به زحمت 1 گيگ رو خالي داشتند، حالا با چي پرشون کنم؟؟ من عتلااط قبليم رو چي کار کنم؟ کلي مقاله جالب و ناجالب ذخيره کرده بودم! به کلم زده تا يک هارد اکسترنال بگيرم تا اينجوري به OS وابسته نباشم ديگه!! (عتلااط = اطلاعات)

۱۳۸۶ خرداد ۲, چهارشنبه

properties

سلام
مي دوني اين هفته چي ها شد؟ شنبه يک مرخصي ساعتي گرفتم و رفتم کارت بانک سربازيم رو گرفتم. 58 تومان توش بود. حالا هم قصد ندارم ازش پول برداشت کنم تا چند ماه ديگه. اونوقت پول ميگيرم و باهاش يک يا چند حرکت سامورايي قشنگ مي کنم. بعدش مي رسيم به عصر شنبه. در يک حرکت غير قابل منتظره ماشين رو قولنامه کردم. و بعد کاراي روزاي بعدم مشخص شد. بايد 2 و 3 شنبه مرخصي مي گرفتم و مي رفتم همدان. چون کارت سوختم اونجا رفته بودذمخس. آره! مرخصي گرفتم و دو شنبه بعد از اينکه دفترخانه اين ماشينم رو وکالتي دادم به خريدار يک راست رفتم بيهقي و د برو به طرف همدان. ساعت 4 رسيدم همدان. يک راست رفتم اداره پست مرکزي که نزديک خونه عمه جان ايناست. چه قلقله اي بود!! محشر کبرا! از همه جاي ايران اومده بودند اونجا. نمي خوام سردردم عود کنه براي همين در باب اين کارت سوختمند هوش هيچي نمي گم. هر زوري که زدم کارم رو راه ننداختند اون روز. خدا لعنتشون کنه! بعدم رفتم منزل عمه جان اينا. رسيديم شنيديم کيف ساره رو (نوه عمه جان) دانشگاه زدند و سويچ ماشين پرايدش رو دزديدند. با پسر عمه کامران (برادر نيره مرحوم) با اون يکي ماشينش (زانتيا) جنگي رفتيم دانشگاه. ماشاالله چه ماشين تيزي! رفتيم و ماشين رو گذاشتيم و ماشين ساره رو برداشتيم و برگشتيم. شبش هم رفتيم بيرون روي! اصولا من هلاک اين بيرون روي هاي شبانه در همدان هستم. چه هوايي ملسي هم داشت. جاتون خالي
واقعاني!
فرداش که مي شد سه شنبه صبح، صبحانه را ميليدم و سپس به سمت پست رفتم. بعد از يکساعتي آدرس اون کسي که کارت سوختم رفته بود براش رو گرفتم. بعد آقا کامي هم لطف کرد و رسوندم خونه طرف! يعني صاحب قبلي ماشين که آقا کامران يادم انداخت که طرف راننده ماشين سنگين بود. خدا خدا مي کردم طرف باشه! شکر خدا هم بود! ديديمش و بهش گفتم مرد مومن، تو که مي دوني مال کيه ميومدي مي دادي خوب و اين حرفا! بگذريم! گرفتيم کارت رو و راه افتاديم بريم خونه. توي مسير برگشت آقا کامران مي خواست يک تيکه رو دنده عقب بگيره که پشتش رو نديد و زد به يک پيکان. خوش بختانه زياد خسارت نديد. يک کم بدنش خش پيدا کرد و سپر عقبش! رفتيم و يک چند تا CD براش رايت کردم تا بذاره تو ماشينش و حالش رو ببره و ناهار رفتيم باغ عمه جميل (عمه کامران). هر چي از هوا بگم کم گفتم. از سرسبزي و صداي دارکوب ها که اونجا رو کاملا رويايي کرده بود. محشري بود!! بهشت!
خـــــــــــيـــــــــــلـــــــــــــــــي خيلي خوش گذشت بهم. اصلا نمي دونيد اين همدان رفتن و بودن باهاشون، چه روح و رواني از من يکي تازه مي کنه! خدا ايشاالله هميشه عمه اشرف جانوم رو و آقاي لعلي (شوهر عمه) رو نگه داره برامون. هم چنين خدا نيره رو هم بيامرزه! گرچه بين ما نيست اما هميشه با اسم و يادش همدان خوش مي گذرونيم.

و امروز عصر هم مدارک رو تحويل خريدار دادم و با ماشين خداحافظي کردم. ماشين خوبي بود. پامون رو از زمين بريد. خاطرات تلخ و شيرين زيادي داشتم باهاش. سفرهاي خوبي هم! بهش دل بسته بودم چون دست کمک خونواده بود. باشد تا دعاي خيرشان ضرر مادي ظاهري آن را بر من جبران بنمايد! آمين!

ديگه عارضم خدمتتون که يک جورايي خوش حالم. خيلي دغدغه اين ماشين رو داشتم. به خصوص بعد از تصادف هفته پيش! راحت شدم از دستش! با خيالي راحت تر رفت و آمد مي کنم. ايشاالله مهدي ماشين ميگيره، پامون مجدد از زمين کنده ميشه! تا آخر ماه هم يحتمل جا به جا بشيم. يک اتفاقاتي هم اگه برام بيفته بالکل فکرم باز ميشه. اينکه ADSL بگيرم. کاري باري ... اينوري اونوري! خلاصه سلامتي وجودت حال و روز خوشي دارم و با خداي خود حالي مي نماييم!

اين شعري که چند وقت پيش نوشتم قصد دارم يک جوري درستش کنم که هر جا ميرم يا به ديوار نصب کنمش و يا اينکه بصورت روميزي داشته باشمش:

بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کني - خون خوري گر طلب روزي ننهاده کني
آخرالامر گل کوزه گران خواهي شد - حاليا فکر سبو کن که پر از باده کني

امروز هم يک تيکه جالب اين دوستمون تو اتاقمون بهم گفت. بحث اين بود که خلاصش به من گفت تو propertieseکامپيوتر هستي!

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۸, جمعه

حال

سلام.
ديروز خيلي جالب بود. کوهي رفتيم! اونم چه کوهي! شانس آورديم و دژباني رو به عنوان مراقب، با اتوبوس ما نفرستادند. ما هم نامردي نکرديم (بر و بچز البته) و گفتيم آقاي راننده ما رو ببره در دوم (دري که بعد از 2 ساعت پياده روي از در اول، به اونجا مي رسیم) پياده کرد. اونجا نشستيم و وقتي همه اومدند صبحانه خورديم و برگشتيم. باز خدا رو شکر مي کنم که هوا ابري بود. خيلي حال داد! اون ضد حال چهارشنبه که بهمون مرخصي ندادند به حال ديروز در شد - TIT 4 TAT.

به علت برداشت هايي که به هيچ وجه مورد نظر بنده نمي باشد، اما بهر حال، از اعمال بدون نيت بنده مي شود، بنده ديگر هيچ گونه ابراز احساسي نخواهم کرد. شايد آدم شدم و کسي رو از خودم نرنجوندم! ازتون مي خوام که بذارين به حساب بچگي، سربازي، کچلي، ... نمي دونم .... هر چي! و مطمئن باشيد هرگز هرگز مصدع اوقات نخواهم شد! (اين ديالوگ از خودمه :) ) من بقدري آدم رکي هستم که اطرافيانم مي دونن! پيچيده ترين رفتارها رو مي تونم انجام بدم. اين به معني يک تهديد نيست. به معنيه اينه که هر طور راحتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اما امروز کوه بي کوه. دخيخان (همون دقيقا خودمون) تا ساعت 11:30 خوابيدم. البته ديشب فيلم پرنس و سلحشور از سينما يک رو ديدم که واقعاني خشنگ (گويش ق نداريم فعلا. يعني نميشه گفت قشنگ) بود!

آره! از 7 تا کتاب، يکيش رو دارم مي خونم که تازه داره نصف ميشه. ايشالله سرعتم بيشتر ميشه. اين ماشين رو هم درست مي کنم بخدا. پرس و جو دارم مي کنم بازم. محمد شاه علي، همسايمون هم رنو داره. اون مي خواد ببره شهرشون، شهررضاي اصفهان. گفته بيا اونجا منصف هستند و اين حرفا! حالا نمي دونم برم يا نع! پيش دوست مهدي هم رفتم، ميگه جنساشو بخر بيار، با پولش هم کاريت نباشه! مگه ميشه کاري نداشته باشم. من اصل پرس و جوم بيشترش سر پولش و کيفيت و زمان انجام کار طرفه! خوب؟ OGAY!

از اينکه خوابم رو امروز کشيدم خرسندم! خيلي اعصابم تمديد شد. شايد زياده از حد! (Sleep Stretching)

امشب بعد از (اگر اشتباه نکنم) يک سال و نيم ويندوزم رو عوض کردم. (يعني مجدد ويندوز ريختم) اگر به مشکلي بر مي خوردم توي اين مدت، با SYSTEM RESTORE مشکلم رو حل مي کردم. براي رفع تنوع ويندوز ريختم. کلي هم با نصب مسنجر ياهو و برنامه هاي گرافيکيم مشکل داشتم. اما بالاخره درست شد.

فرض کن از يک دختر بچه 2 ساله مي پرسي چند تا دماغ داري؟ اونم بهت بگه: 2 تا! خداييش دلت نمي خواد گازش بگيري؟

امشب هم آقاي امام دادي تماس گرفتند. ظاهرا خوارزمي امسال هم هستم در خدمتشون!

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۶, چهارشنبه

قضيه

سلام
قضيه رو شنيدي؟ ازش ميپرسن تا حالا به فاک رفتي؟ بعد ميگه نع، يک قرار بذار آخر هفته با هم بريم. شده قضيه فرداي ما. مرخصي براي اونايي که يکروز مي خواستند ثبت نشده و حالا ما بايد توي اين گرما آخر هفته دسته جمعي بريم کوه (فاک و صفا!!). آدم دردش رو به کي بگه! کوهنورد شدن زورکي نديده بودم! بقدري اعصاب معصاب ندارم که نگو. مي خواستم امروز برم همدان کارت سوختم رو بگيرم. چون داداش اينا هفته بعد ميخوان برن همدان. خبر خوبي هم شنيديم که انگار مي خوان حقوق سربازا رو زياد کنند! (ها ها ! زحمت کشيدند!!)

به از صبوري اندر زمانه چيزي نيست - ولي نه از تو كه صبر از تو سخت عار بود

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

سونا

سلام
بقدري هوا گرم شده که همتون مي دونيد. البت منهاي هواي دبش اين چند شبه تهرون! باورتون نميشه اگر بگم مسيري که بايد هر روز جهت خروج طي کنيم، عذاب آورترين بخش هر روز ماست. چرا که قشنگ حس مي کني که قطره هاي عرق بدنت، بر روي پاهات، سينه هات، و جاهاي ديگه بدنت ميريزه! فوق العاده گرم. وقتي مي رسي خونه، اينقدر له له مي زني که نگو! انگار از سونا خشک اومده باشي بيرون! خدا نصيب هيچکس نکنه! من که تلاش مي کنم پسرم (نويد يا ياسين) اين روزها رو نبينه و حتي شوهر دخترم (مائده) نيز اين روز ها را نبيند. حال شما بيابيد علت را!!

امروز اتاق شبکه اونجا براي من توجيه شد! نمي دونم خوبه؟ نمي دونم بده! نمي دونم!

3-4 تا صافکاري پرس و جو کردم امروز. ايشالله هفته بعد مي سپرم ماشين رو براي صافکاري! اميد به خدا فردا هم براي 5 شنبه مرخصي ميگيرم. چون برنامه کوه داره پادگان و توي اين گرما اصلا نمي چسبه آسفالت نوردي! داداش رضا اينا هم شايد 5 شنبه برند همدان. کارت ماشين رو ميدم بهشون تا بسپرند به همداني ها زحمت پيگيريش رو بکشند.

توي يکماه اخير، 2 بار پيش اومده برام که قبل از اينکه برسم خونه از شدت ضعف، دست و پام مي لرزيدند. به همين دليل از سوپري سر کوچه يک عدد ذرت و يک عدد آناناس خريداري کردم. وه که چه قد اين حالت يکجوريه برام!! اينقدر ولع دارم اونوقت براي غذا خوردن! آب! آب! شربت! هندووونه! وه که چه گرسنگي اي!!

خونه کولر نداريم. روشن نمي کنيم چون عنقريب ميان مي برنش! فروختيمش! و هم اينکه کانال هاي کولرمون که از تو بالا پشت بوم و حياط اومدند تو ساختمون، پوسيدند. و اينکه دل و جگرشون دراومده، اونوقت کفترها، ميان توش، با هم نمي دونم چي کار مي کنن! يک سرو صدايي مي کنند که نگو. اصولا حياط و خونه ما کفترخيزه! 1-2 بار، يک مرغ عشق و يک فنچ (اگر اشتباه نکنم) اومودند توي اين فصل توي اتاقامون. بعد هر کاري هم مي کرديم که برند بيرون نمي رفتند. 1-2 روزي مي موندن و بعد خودشون از در حياط تو زير زمين مي رفتند بيرون. اما زندگي باهاشون لذت بخش بود. آزادانه چه چه زنان از اينور اتاق مي رفتند اونور اتاق! تو خونه سير مي کردند. اين بود خاطره اي از خانه ما!

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه

مي دوني چيه؟

سلام
مي دوني چيه؟ نمي دوني؟ ميگم خدمتت. بخون اينو:

بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کني
خون خوري گر طلب روزي ننهاده کني

آخرالامر گل کوزه گران خواهي شد
حاليا فکر سبو کن که پر از باده کني

خوب؟ آره. حالا حالا ها مونده تا خونمون جا به جا بشه. احتمالا ميريم خونه خاله مولود. بعدشم اين اتاق من بهم ريخته هست، بايد هي نوت بوکمو بذارم زمين، بذارم روي ميز تحرير کوچيکم، تنبليم مياد! از اين رو ديروز جو گير شدم گفتم نميام. دونستي حالا؟ دلم خيلي مي خواد ببينمت! کي؟ تو ديگه! آره خود تو! شخص شخيص شما رو ميگم! اي بابا! بگذريم! اصلا با کارت سوختمم! کارت سوختم رو فرستادند همدان! LOL :)) خداييش همين براي يک ساعت خنديدن کافيه!

سال ها پيش که طراحي سايت درياي نور (پايگاه اينترنتي سينماي ايران و جهان) رو کار مي کردم، سرکار خانوم زهره نيازي تايپيست اخبار بودند. از روزنامه و اينور اونور خبر تايپ مي کردند و ما بر روي سايت قرار مي داديم. گذشت و گذشت و ما نتونستيم با ايشون کار کنيم. يک مدتي خودمون مي تايپيديم تا روزي از روزها، پسر عموي من، اميرحسين، گفتش آقا! اين روزنامه ها هرکدوم سايت دارند. برويد و از سايتشون استفاده کنيد. اون زمان، مقارن شده بود با اينکه من PHP رو توي دو هفته فراگرفته بودم و داشتم سايت ها رو مجددا DEVELOP مي کردم به اصطلاح! جونم براتون بگه. در عرض يکي الي دو هفته، متوجه شديم که مي تونيم با PHP بصورت خودکار اخبار رو از سايت هايي که مي خوايم بگيريم و متن خبر و عنوان خبر رو هم جداجدا بريزيم داخل بانک داده! پسر محشري شد. ما (آقاي مهندس حسيني و من) به اينکار مي گفتيم دست تو خشتک سايت هاي ديگه کردن. کاري که گوگل هم مي کنه. ما هم کرديم. خيلي سرويس هاي خوب خوب ديگه هم درست کرديم از اين فرمول که اگر خواستم بعدا ميگم ازشون. اينها رو گفتم تا بگم در اينجايي که هستم در پادگان کاري انجام مي شود بس گل - GEL - ! بچه ها اخبار روزنامه ها رو مي کنن مي چسبونن رو برگه آچهار! بعد مي دهند به 7-8 تا خانوم تا اونها رو تايپ کنند! مي توني بفهمي اين يعني چي؟ مي توني بفهمي؟ نع! من که اصلا دهنم باز نميشه به اينها بگم ميشه چي کار کرد! به يکي از بچه ها گفتم، گفت اگرم بگي نمي فهمن کارت چيه! اگرم بفهمن اين همه بند و بساط رو که تعطيل نمي کنن! منم گفتم بخاطر مديريت غلطشونه خوب! آقاي مهندس مثلا يکماه کارشو به ظاهر تعطيل کرد اما بعد از اون ديگه دغدغه تايپيست و ورود خبر رو نداشت.

دنبال صافکاري ماشين هستم. امروز يک 150 تايي SHORT STORY از اينترنت برداشتم تا اونجا بعضي روزها بخونمشون. به مرور تو بلاگ انگليسيم ميزارمشون. به مرور!

فرض کن هميشه سر غذا ما از مادر تشکر مي کنيم و دستت درد نکنه ميگيم، امشب مامان برداشته ميگه دستتون درد نکنه. اصلا حواسش نبود بنده خدا! کلي هم اينجوري خنديديم!

ديشب مجدد کابوس گندي ديدم! بده بده بد! با هواي عاليه امشب هم کلي حالي برديم و لذتي کرديم! خدا را شکر!

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۲, شنبه

maybe


سلام
از امروز به بعد نميام و نميام. تا فرصت مغتنم آتي. البته سعي مي کنم توي وردپرس که رو سيستمم نصب کردم بنويسم مطالبمو.
ايشالله شايد توي خونه جديد مطلب زدم! maybe!

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۱, جمعه

واي کوه

سلام
امروز باز مجردي رفتيم کوه با مهدي. قرار بود بابا مامان و داداش رضا هم بيان که تنبلي کردند نيومدند. اين بار تعجبا خيلي زود نفسم گرفت. نمي دونم چرا! اما بيشتر از قبل رفتيم جلو. صبح زودتر راه افتاديم و بيشتر اون بالا مونديم. يک نيم ساعتي هم دراز کشيديم. به لطف اسگلي مهدي نزديک بود صبحونه رو بدون چاي بخوريم. از کيف درآورده ظرف ليوان ها رو پرت کرده روي سنگها. اونم قل قل افتاد توي آب. منم با يک حرکت سامورايي رفتم و آوردمش. جاتون خالي بود. نون بربري + پنير خامه اي! به به!! شانس ما هم يک خانوم 50 ساله اومد با ما صبحونه خورد. تنها بود. داشت رد مي شد پرسيد ازمون آب داغ داريم، ما هم گفتيم داريم. اومد و صبحونشو خورد و سيبي هم به ما داد و رفت. اين بار 3-4 نفر بد جوري سوزناک چهچهه مي زدند. کلي هم سوژه بودند با مهدي و ملت مي خنديديم. مي گفتيم بدبخت ها از دست زناشون زدن به کوه و دارن آواز مي خونن! هفته بعد هم ميريم اميد به خدا!

برگشتنه يک صافکاري از دوستاي مهدي و احمد حسين نژاد (همکار مهدي) رو رفتيم ديديم تو نظام آباد. نبود خودش اما گفتند که سرش خلوته اين روزا و زود کارتون رو راه ميندازه. ايشالله هفته بعد ميرم پيشش.

تو هفته پيش به 2-3 جا زنگ مي زدم براي فروش وامم. يکيشون يک دختري بود که مي گفت تازه استخدام شده اونجا. بنده خدا نمي فهميد اصلا من چي مي خوام. مي گفت بياين اينجا، باهاتون راه ميام. آقاي فلاني بهتون تخفيف ميده!!! منو ميگي! ميگم دوست عزيز!!! من مي خوام بفروشم بهتون!؟ مي فهمي!؟ معذرت مي خواد و ميگه من تازه کارم و ...

از کوه اومدم شبکه يک اين پرويز سيار و بحث داوري که مطرح شده رو داشت پيگيري مي کرد. اين بابا هم براي خودش سوژه ايه! با رضا کيانيان ديشب هم کلي حاليدم! خداييش هنرمند بيد!

احمدي نژاد با لباس تكواندو
شرح جزئيات برخورد تند و قهر مرضيه برومند در يك برنامه نقد تلويزيوني
"هویت" از سینما و ماوراء پخش می‌شود

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۰, پنجشنبه

آدميزاد - شايد 1

سلام

اولي که دانشگاه قبول شدم، اين داستان رو شنيدم که يک روز، يک استادي سر کلاس، از دانشجوهاش مي خواد تا براي جلسه بعد اين کار رو بکنند: دخترها ثابت کنند کامپيوتر پسره و پسرها ثابت کنند کامپيوتر دختره! خوب! جلسه بعد هم که ميشه، دخترها اينطور مي گن که آره! پسره! به حرفمون گوش نميده! اصلا نمي فهمه! نفهمه! و ... پسرها هم ميگن آره اذيتش مي کنيم، هرکاري بخوايم مي کنيم، مي پيچونيمش و ... بعد از شنيدن اين داستان، ديدم خودم هم مي تونم از اين مصاديق برشمرم. شما هم مي تونيد!

حالا مي خوام از ديد رشته خودم اين بحث دختر پسري امروزي رو صحبت کنم. جدا از ديد مردسالاري، زن ذليلي، اينکه بخوام بگم اين بده، اون خوبه، بخوام بگم گور باباي اين يکي ها، يا بخوام بگم گور باباي اون يکي ها! شما هم مي تونيد از منظر خودتون، بر اساس رشته، تجربه، ديده ها و شنيده هاتون اين موضوع رو ببينيد. اما ديدن اين موضوع از چند تا رشته به نظرم جالب ميشه. يکيش کامپيوتره! شايد يکيش پزشکي باشه.

يک آدم رو تشبيه مي کنم به يک دستگاه کامپيوتر متعارف. هر کي هم که مختصر دانشي از کامپيوتر داشه باشه، حتما مي دونه که هر کامپيوتر مشتمل بر دو بخش سخت افزار هست و نرم افزار. خوب! ظاهر آدم از نظر من همون سخت افزار ميشه. باطن آدم که شامل خيلي چيزها هست ميشه نرم افزار. بحث جالب تر ميشه! به اين صورت که سخت افزار کامپيوتر مثل سخت افزار آدم مشتمل بر چند بخشه. بعضي هاش به چشم ميان بعضي هاش نه! ما موقع خريد، ظاهر سخت افزارمون مثل نوع و شکل مونيتور و کيس برامون مهم هست. براش وقت ميذاريم و پرس و جو مي کنيم. براي بعضي هاش سرعت و دقتش (مثل CPU) برامون مهم هست. براي بعضي هاش گنجايشش برامون مهم هست (مثل هارد). کارت صدايي مي خوايم که صدا رو بوضوح برامون پخش کنه. بتونيم باهاش حال کنيم. کارت گرافيکي مي خوايم که تصويري برامون پخش کنه که کلا محو سيستممون بشيم. در کل سيستمي رو انتخاب مي کنيم (به اصطلاح مي بنديم) که مورد نظرمون هست و نيازهامون رو بتونيم باهاش برطرف کنيم.

از ديد نرم افزار بخوام حرف بزنم عارضم خدمتتون که اصلي ترين بخش نرم افزار بعد از سخت افزار، بر مي گرده به سيستم عامل. اينکه در عالم کامپيوتر، سيستم عامل هايي از ميکروسافت و اپن سورس (لينوکس و توزيع هايش) وجود دارد چيزي است و اينکه در داستان من، سيستم عامل چيست، چيز ديگري است. سيستم عامل در کامپيوتر همان ميکروسافت و اين حرف ها هست، اما در مثال من، سيستم عامل کمي فرق دارد. در کل، بحث نرم افزاري، بسادگيه سخت افزار، قابل قياس نيست. من در سخت افزار به راحتي مي تونم مقايسه کنم، چرا که با يک چيز فيزيکي و قابل رويت و ملموس سر و کار دارم. اما نرم افزار اينطور نيست. من شايد سيستم عامل رو در مثال خودم، بخوام فطرت انسان نام بذارم. اميدوارم باهاش آشنا باشيد. (روش زياد فکر کردم. چيز ديگري به ذهنم خطور نکرد!)
نرم افزارهايي که بر روي سيستم عامل ما نصب هستند خيلي مهم هستند! براتون پيش اومده که دنبال نرم افزارهايي بوديد، که نيازتون رو برطرف کنند. چه، دنبال نرم افزارهايي بوديد که نصبش کنيد و از سخت افزار سيستمون کار بکشيد (يه جورايي ارضاش کنيد. ازش استفاده کنيد. چرا که داريدش براي اينکه ازش استفاده کنيد. گاهي نرم افزاري که CPU ي بالايي ميخواد، يا رم بالايي و يا هادر بالايي و يا کارت گرافيک بالايي، و ...) در داستان من، اون نرم افزار ها، ماهيت يکساني ندارند. همون طور که ماهيت نرم افزارها در کامپيوتر هم با هم يکي نيستند. نرم افزارهايي مثل OFFICE روزمره باهاشون سر و کار داريد. کلا سرويسي که از نرم افزار مي خوايد، براتون مهم هست. دوره استفاده دارند نرم افزارها. يک GAME نصب مي کنيد 3 ماه پشت سر هم باهاش بازي مي کنيد؛ اما بعدا مدت ها ديگه سراغش نمي ريد. يا اگه منوي ALL PROGRAMS رو از سيستمتون ببينيد، ليستي از برنامه ها رو پيدا مي کنيد که شايد اصلا يادتون نياد کي و براي چه نظري نصبش کرديد. به لطف اينترنت و CD هاي KING براي انگولک کردن برنامه ها هم شده، خيلي برنامه معمولا نصب مي کنيم. اين رو مي گفتم که در داستان من، اين برنامه ها، دغدغه ها و PROCESS ها، يکي دو تا نيستند. مسايل فرهنگي هست، مسايل شغلي هست، اجتماعي، سياسي، جنسي، و ...
ما چطوري برنامه نصب مي کنيم روي سيستم عاملمون (فطرتمون)؟ ما براي تک تک اينها، عموما يا الگو برداري مي کنيم از اين و اون، يا خودمون ابتکار مي زنيم و الگو ميشيم. دستمون هم براي انتخاب و نصب هر نرم افزاري باز هست. کاملا مختاريم.
من يک هدفي داشتم و دارم از اين داستانم. از اينکه مي بينم بحث جنسيتي مطرح ميشه (زن/مرد) يک جوري ميشم. قبول ندارم. به نظرم همه آدم هستيم. همه سخت افزار و نرم افزار داريم. سخت افزارهايي شناخته شده و منحصر به فرد. سخت افزار يکي زيبا، سخت افزار يکي کج و کوله! سخت افزار يکي حساس، سخت افزار يکي حساس تر! و ... سيستم عامل همه ما فطرت ماست که يک جورايي هم فکر مي کنم هاردمون هم باشه. مي توني فرمتش کني! مي توني دفرگش کني. مي توني هم نکني. مي توني پارتيشن بندي کنه. مي توني پرش کني از خوبي ها، نيکي ها. مي توني پرش کني از بديها. مي توني هيچ چي روش نصب نکني و به بقيه سرويسي ندي. مي توني .... مي توني .... همه يکي هستيم. اينکه فرد، چطور از خودش استفاده مي کنه، باعث ميشه تا ما در مورد خود فرد قضاوت کنيم. اينکه نرم افزار من کار نکنه، يعني اين نرم افزار خرابه! بايد در سيستم عامل شک کرد، يا در اينکه آيا بلديم باهاش کار کنيم؟

از اينکه هم رو نشناسيم، و بعد بخوايم براي خودمون کامپيوتر ديگري اختيار کنيم، از امکانات سخت افزاري و نرم افزاري همديگه استفاده کنيم، با اين کار، با هم ديگه شبکه بشيم، منابع سيستممون رو در اختيار هم بذاريم، و ... بيزارم. علت اين حرفها، زن مهديه، زن علي، همسايه خاله مولود هست، فلان پسري هست که مي شناسم که چطور زندگي رو براي زنش زهر کرده، فلان مردي هست که توي فطرتش فقط بدي و زشتي هست و ... همه اينها آدم هستند. بدي يک جنس، به معني بدي همه اون جنس نيست. يادمه ايامي پسرها (مردها) عمدتا مقصر اصلي مشکلات خونوادگي و اجتماعي بودند. اما امروزه، به اذعان خيلي دخترها، مقصر اصلي دخترها هستند. اين روند ادامه داره! روزي مي رسه که باز مردها بر اساس نرم افزار هاي جديدي که مياد (طرز فکرهاي جديد، فرهنگ جديد و الگوهاي جديد)، دوباره فکر مي کنن بر مسند امور سوارند. در اين شک ندارم و هيچ احساس خورسندي اي هم از اين موضوع ندارم. دوست دارم همه بشناسند خودشون رو و امکاناتشون رو. چه پسر! چه دختر! اگه بدونن چه استفاده اي مي تونن از امکاناتشون ببرن، و چه سودي از اين به اشتراک گذاري منابع سيستمشون (چه سخت افزاري و چه نرم افزاري) مي تونن ببرن، اونوقته که لذت مي برن! من ميگم مي برن!

اين فکر چند وقته ي منه که امروز با پشت درد ناشي از سرماخوردگي، نوشتمش. اصلا مناسب نيست بخوام اين طرز فکر رو توي زندگي اعمال کنم، اما جالبه! مي تونه کلي تو شناختم کمکم کنه. چرا که در مثال ها؛ مي تونم طبقه بندي کنم بعضي چيزها رو، و بعد به خيلي امور خودم پي ببرم!

فردا هم کوه ميرويم اما اينبار با خانواده!

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۹, چهارشنبه

چاه

برنامه امشب شب شيشه اي آي حال کردم که نگو!! مريلا زارعي محکم و خوشگل حرف زد. آخر برنامه هم حال اين مجري سوسوله که عين حسني ازش زياد خوشم نمياد رو گرفت. يادش بخير! سال 82 صدا و سيما جهت سايت باشگاه سيب رفت و آمد مي کردم اين فرزاد حسني رو مي ديديم. پسره ي ... بي خيال!

و اما من!
فکر مي کنم دورم تموم شده. يا بهتره بگم داره ميشه. تقلاها کمتر ميشه و و و ...
ديگه مطمئنم با کسي نمي تونم حرفاي محرمانه بزنم. ذره اميدي هم که بود، پر! (مثل کلاغ پر خودمون) نه که کسي نباشه! بل اينکه درست نيست کارم. ديگه مطمئنم کنار چاهي نشستم. تشنه هستم. هيچ چيزي هم براي آب برداشتن از چاه ندارم. به غير از! به غير از! اميدي که به خدا دارم. شايد اشکي هم توي چاه ريختم باعث شد آب چاه بالا بياد و زودتر سيراب شم. يکي هم بهم مي گفت هان! مي گفت بسپر به خودش. براي اون يکي آرزوي بهروزي دارم. براي اون يکي اميد دارم ايام هميشه به کامش باشه. براي اون يکي يکي، آرزو مي کنم ديگه توي زندگيش آدم سنگدل و پرتوقع و پررو و دروغگو توي زندگيش سبز نشه! براي اون يکي آرزو مي کنم استخدام شه! براي اين يکي آرزو مي کنم بتونه سيستم بخره براي خودش. براي اون يکي آرزو مي کنم مشکلش حل شه! براي اين اميدوارم که کار و بارش بگيره! براي اون يکي آرزو مي کنم که خبر خوشي بشنوه. براي اون آرزو مي کنم طراحي سايت ياد بگيره! همه آرزوها رو از براي همه مي کنم!! حالا خودم موندم و خودم و خدام. تنهاي تنها! حـــلللللههههههه!!

ساعت 12 بايد يکسري از وسايلي رو که نمي خوايم بفرستيم شمال. خونه اسلام اينا. کلي امروز جابجايي داشتيم. يخچال و آب گرمکن به چه بزرگي رو از طبقه 3 بيار پايين تا آماده بشه ببرند. خيلي خوشحال مي شند 100 درصد! خيلي!

خونه بهم ريخته تر ميشه و من آروم تر! خيلي برام جالبه! :)

wellness


ديشب شب بسيار بسيار بدي بود. اما خوب هم بود. کمي تا قسمتي خوابي بود!

از غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد- عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گويد دل به دل راه دارد-دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

بحثی در اهمیت نهاد خانواده! کاملا جدی
اينم حرفيه

اين حرکات موزون رو :D - اون پيرهن قرمزه - آره آره! همونو ميگم. نه!؟ ;)

ولي ما که حکم نداريم حکم رو فقط ماله محکمه است اصليت حکم مال خداست که باورش ريخته و
گل ريزون مي کنيم واسه کسي که آزاد بشه از اين چهار ديواري که همه دنيا چهار ديواريه.
قدم مرتضي علي يه مرد که واسه شرف ناموسش دوازده سال رو کشيده وجدانش بيشتر از اين هاست
که رو کاغذ نوشته!!!
سلامتي سه تن:رفيق و...ناموس و... وطن ....
سلامتي سه کس: زندوني و ... سرباز و ... بي کس...
سلامتي باغبوني که زمستونش رو از بهار بيشتر دوست داره.
سلامتي آزادي... سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي...
آخرش سلامتي خودتون
سلامتي رفيقهاي باهال

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

شبي به همين تاريکي


از نوشته هاي پيشينم:
.... وبلاگ يه دختر آمريکايي 19 ساله رو داشتم مي خوندم امروز، يه چيز جالب نوشته بود. نوشته بود اين روزا به شدت داره با آدماي جديد آشنا ميشه و دوست ميشه و به همون شدت هم داره از دوستاي قديميش جدا ميشه. نحوه بيانش و خيلي چيزاي ديگش برام جالب بود. آهان. نوشته بود فرضا امروز رفته بود تمرين CHEER PRACTICE. خيلي دلم خواست منم. (حدس مي زنم چيز خوبي باشه!!) ...

آخيش


سلام
آنتي مموري هم چيزي رو نوشته که مدنظر من بوده. حالا اون با تجربيات خودش و زبون خودش و من هم با شرايط خودم.
از گليمچه هيچ خیري نيست. دلم براي فريدون زاکاني و رحمت ايزديش خيلي تنگيده.

هــــي! به قول بچه ها بايد ساده بگيريم سربازي رو. با امير غيوران صحبت مي کنم معمولا. به اين نتيجه رسيدم که تقلا براي کار کردن انرژي آدم رو ميگيره. فقط بايد سعي کنم دانشم يادم نره. حالا اگه چيزي هم بهش اضافه شد چه بهتر! شنيده بودم که نيمه عمر کامپيوتر 6 ماهه. يعني اگه 6 ماه ببوسيش بذاريش کنار، بايد خود کامپيوتر رو هم ببوسي بذاري کنار. نمي دونم الان اين عدد کمتر شده يا نه! خدا رو شکر مي کنم که اونجايي که هستم اينترنت دارم و با کامپيوتر کار مي کنم. قرار شده يکسري انتقال بانک داده از SQL SERVER 2000 به SQL SERVER 2005 رو هم اگه تونستم (که اميد به خدا مي تونم) اونجا انجام بدم. پسورد سرور رو هم بهم دادند. به بچه ها که گفتم بابا چه کاري کردند اينا. به سرباز اين چيزا رو نميدن که! من که نخواستم خودشون دادند. REMOTE ACCESS دارم به سرور و يک کمي هم با محيط جديد بانک داده ميکروسافت کار کردم. خوژگل شده. حتما در اين سربازي من هم حکمتي هست. باشد تا خدايم کمک کند!

پسر/دختر/دوست عزيز! وضع اقتصاديه خيلي باحالي داريم هان! صداشو در نياريم!

گفتم وضع اقتصادي! هنوز کارت انصارم رو نگرفتم تا حقوق ماهي 25.000 تومنم رو بگيرم. اگر حقوق ماه ارديبهشت رو هم بريزند ميشه 75.000. يکجا مي گيرم و حالشو مي برم. ديروز رفتم صافکاري براي تصادف چند روز پيش. گفت 60.000 ميگيره. به سرم زده يک وامي بگيرم و رودري ها و کلا دور تا دور ماشين رو عوض کنم. ميمونه يک رنگ که بعدا هم ميشه زد بهش.

وقتي که بايد خودتو بروز بدي، ندي! خوب!؟ اونوقت وقتي فرا مي رسه که مي خواي خودتو بروز بدي اما به چشم نمياي اصلا! شرايط يکسانه به نظرت؟ 100 % نع! آدم ها خودشونو مشغول مي کنند. در قراردادها، کارها، امور و ... خيلي چيزاي ديگه. (مخاطبم خودم هستم) بر عکسش هم هست. يه زماني بايد خودتو بگيري و حتي در جواب جوک خنده داري، نخندي! بفهم اينا رو! يک کم ياد بگير مثل گذشتت نباشي! ببين عامه چي کار مي کنن! مال خودت باش! بذار خنده و گريه و غم وشاديت و ... مال خودت باشه! مفهومه!؟

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

کاهو سکنجبين

سلام
من هدفامو گم کردم. خيلي بهم ريختم. اصلا خوشم نمياد از درونم بگم. بدم مياد! به هيچي نمي رسم. برنامه ريزي دقيقا مساوي است با آب در هاون کوبيدن. به دوستي و رابطه اي هم نمي رسم. هـــــــي ايييي! برنامه ريزي! سربازي! يعني بقيه هم، اينجورين؟ بقيه چيکار مي کنن؟ اصلا دوست ندارم با کسي مقايسه کنم خودم رو. چندباري اينکارو کردم اصلا نتيجه مطلوبي نگرفتم. مي دونم که تا يکي دو ماه ديگه درست ميشه. من خودم رو خيلي با گذشت زمان صبورتر مي کنم. شايد يکي دو هفته برم تو فکر چيزي! طوريکه همه فکر مي کنن چه مرگم شده انگار! فکر خيلي چيز خوبيه. من دوست ندارم براي خودم توي زندگي سراب تصوير کنم.

به يک نتيجه اي دارم مي رسم و بهش ايمان پيدا مي کنم. اينکه براي هيچ کس هيچ کس اهميت ندارم. همون ديالوگ هيشکي من رو دوست نداره شايد رمانتيک تر کنه منظورمو. اما من خيلي ها رو دوست دارم و تا جايي که بتونم بهشون هم ابراز مي کنم. اما بازخوردي ندارم ازشون. مي دونم که وقتي کارشون يک جايي گير مي کنه و يا دلشون براي شوخي هاي من و کلا با هم بودن تنگ ميشه ميان سراغم. يک نمونه کوچيکش همين علي رضا هست. چي؟ من خودم چطوريم؟؟ من خودم راحتم. صميمي و گرم باهاشون هستم. راحت حرف ته دلم رو مي گم. خيلي راحت و صريح. شايد زيادي دلم خوشه! نمي دونم!

من موهام رو زدم مجدد. کمي جوش دارم و خونريزيش کمتر شده. طوريکه فکر کنم بعد از گذشت 1-2 هفته آتي، ديگه اصلا خون نياد. پريروز ناهار سالادم رو با سس خوردم. خيلي مزززه داد. دلم براي طعمش تنگ شده بود. اول بوش کردم و بعد نوش جان. من 4 تا عينک دارم. گاهي عينک هام رو عوض مي کنم و ميرم پادگان! از اينکارم هم خوشم مياد.

بنظرم بايد عوض شم. آره! حتي اگر عوضي بشم، توي دوران سربازيه و هيچ اشکالي نداره. شايد با اين عوضي شدنه آدم شدم من! دعا بفرمائيد.

من از طرفاي مهر 79، يعني يکسال بعد از اينکه دانشگاه قبول شدم، به اينترنت دسترسي دارم. اولين جلسه هم، و در واقع اولين جايي هم که به اينترنت وصل شدم، مرکز آزمايشگاهي بيوتکنولوژي دانشگاه تهران بود که در قبال دريافت کارت دانشجويي، اجازه مي داد تا يک ساعت با اينترنت کار کنم. (پروفايل ياهوم ميگه که من از شنبه 23/7/79 عضو ياهو شدم. عضويتم رو هم توي همون يک ساعتاي اونجا انجام دادم. با ابراهيم رفته بوديم اونجا. اون موقع ابراهيم سرباز بود. بعدش که نشسته بوديم و با هم کلي مي خنديديم و وب مي گشتيم، يکي از دوستاش اومد و نحوه ايجاد ايميل رو هم بهمون ياد داد!) حالا که يادم مياد وقتي مي نشستم رو صندلي، به اين فکر مي کردم من الان به اينترنت دسترسي دارم، اين يعني چي؟ من چي کار مي تونم بکنم؟ اصلا چي کار بايد بکنم؟ مثل افرادي که چيزي بلد نيستند و از روي بغل دستيشون نگاه مي کنند، نگاه مي کردم. اونا اکثران با WEBMD کار مي کردند براي جستجوهاشون، بعضا GOOGLE هم ديده مي شد. لکو لک، کار کردم تا ياهويي ديدم و MSN اي و ميکروسافتي و ... و از طرفاي مهر 80 ديگه خودم توي خونه به اينترنت دسترسي داشتم. اينا رو گفتم تا بگم ايکاش زودتر نوشتنم رو شروع مي کردم. اونوقت خيلي راحت تر به گذشتم رجوع مي کردم. تو زماني که يک دوربين ديجيتال 1.3 مگاپيکسلي BENQ داشتم، DC1300، و کلي عکس مي گرفتم مي تونستم عکسامو نگه داري کنم و خيلي خيلي چيزاي ديگه. آدم هاي زياد. تجربه هاي زياد. تلخ و شيرين توي جنگل هاي گيلان مي دويدم همچون آهو، مي پريدم از سر جو، دور مي گشتم ز خانه ....

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۶, یکشنبه

کرمانشاه

آقاهه زنگ زده ميگه وامتونو به کرمانشاه منتقل مي کنيد؟ منم ميگم براي انتقال بايد بيام کرمانشاه. منم چون سربازم و اونجا بودم خاطره خوشي از اونجا ندارم. شرمنده!

تنها نيم ساعت

سلام
فکرشو بکن! 1 ساعت خوابيدي و شارژ و سرحال بلند شدي چايتو خوردي، يک سر ميري پيش مکانيکت تا ماشين رو نشونش بدي و قرار بشه فردا ماشين رو بذاري پيشش تا درستش کنه. (واتر پمپش سوراخه) بعد که راه مي يوفتي بياي خونه، توي کوچه يارو پرايديه از فرعي کانه گاو بياد بيرون و محکم بهش بخوري! پسرک تپل چشماش واغ مونده و هر چي ميگم عين آدم هاي پپه نگاهم ميکنه! من از فرمول پست قبلي استفاده کردم. ماشنيم حالا خوشگل تر از قبلش شده! اين اتفاق تنها در نيم ساعت رخداد! خدا رو شکر مي کنم و به زندگي اميدوارم. و از اينکه سالمم کرور کرور به قول بچه ها گفتني شکر مي کنم.

اين مطلب ساني در مورد خدا خيــلــــي خيلي خوبه و صادقه و ساده و دوست داشتنيه!

امروز اتاق کثيف و بهم ريخته سرور رو تحويلم دادند و من در کمتر از 2 ساعت تميز و مرتبش کردم. اشتباه نکنيد کار من نظافت نيستش. به خدا انقدر از اين کارا خوشم مياد. چون باعث ميشه تا بيشتر احساس فرار مغزها بکنم. برم جايي که خيلي ها مثل من رفتند و ميرند. 1000 بار سختي رفتن و اين حرف ها رو تحمل کني ميارزه تا بموني و ... اونجا 70 درصد کارها رو سربازا انجام ميدند. اونم چه کارايي! چه کارايي! کارايي که ارزش پشم هم ندارند. دلشون رو به چي خوش کردند؟ آينده سازاي ديروز ما رو نگاه کن تورو خدا! من نمي دونم حقوق چي چي ميگيرن اينا! بي خيال!

و باز يک شعر تکراري تسلاي خاطر من ميشه:

امروز که نوبت جواني من است
مي نوشم از آن که کامراني من است
عيبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زندگاني من است

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۵, شنبه

چي ميگه؟

سلام!
احوالات عيالات متحده؟
عيال شما متحده؟
عيال من که متحده ;) :))

مي بيني! يک موزيک و چند حرکت ورزشي آدم رو زير و رو مي کنه. الان کلي سر حالم. 30 تا شنا رفتم، دراز نشست و 5 تا بارفيکس و چندين بار شونه هامو بالا پايين پرتاب کردم. راستش رو بخواهيد از فرمول ساده اي جهت اين سرخوشي الانم استفاده کردم. بعد از ذکر هر دغدغه تون، يک بار بگيد اگر نشد به تخمم! معجزه مي کنه اين فرمول. بعدشم بريد اون کار/کارايي رو که دوست داريد انجام بديد. يهو مي بينيد که مشغول دغدغه تون هستيد و کاراتون انجام ميشه. البته بعضي وقت ها هم کار نمي کنه! چي ميگه!؟

علت کمي از ... بي خيال!

قراره اين هفته سرور اداره سياسي رو بدند دست من تا اگر کاري بود انجام بدم. سه شنبه توجيه ميشم و ... اين روزا هم سيستم حضور غياب بچه هاي سرباز و نيروهاي رسمي اونجا را دارم با اکسل در ميارم. خداييش پدر اکسل رو اونجا من درآوردم!! :)) تو آموزشي هم يک چندباري با اکسل براي اونجا کارايي کردم بچه ها بهم مي گفتند ارشد اکسل. اسم هايي که تا حالا صدا شدم تو سربازي: سيد - حامد حاکان - ارشد اکسل - دکتر حشمت - اسي - باد معده در وکن - و ...

امروز بلاگي رو خوندم که از رو کنجکاوي پرسيده بود که اونايي که کچل مي کنند، وقتي حموم ميرند، موهاشونو با شامپو مي شورند يا ليف مي کشند. عارضم خدمتشون که بنده هم ليف مي زنم هم شامپو و هم تايد!!! بخصوص تايد يک فازي مي ده!!! پوست سرت جير جير مي کنه وقتي دست ميکشي روش.

به دنبال فروش وام مسکن هم هستما!

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۴, جمعه