رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2014

انگاری

تا آدم بنشیند و ببیند که آدم ها (من جمله خودش) چقدر عجیب و غریبند و به این نتیجه برسد دنیا عجیب است، عمرت رفته است. پس بدان که دنیا عجیب است و دیگر ننشین و نبین که آدمها چقدر عجیبند و غریبند! از درسهایی که گرفته ام آن است که آنچه در ذهنت مانند بختک افتاده است و دست از سر ذهنت بر نمی دارد را زیادی کنکاش نکنی! یعنی تا یک حد معقولی بکنی، اما اگر نامعقول شد، دیگر نکنی. بگذاریدش بیرون از حیطه ذهنت. شاید جایی مثل سر کوچه. یکهو دیدی پرید و هم تو و هم خود را راحت کرد. نگهش که بداری ذهنت کپک می زند و خودت درجا می زنی و از همه مهمتر، سر کوچه خالی می ماند.البته در مورد بند بالا بستگی دارد که چه در ذهن داشته باشی.اما چیزی که الان من دارم بختک نیست. ایده و انگیزه و هدف است. نمیشود باهایش از آن شوخی ها کرد. شوخی های دیگری را می طلبد که جدی باشند. جدیه جدی!خیلی وقت است که من این پنگوین ها را عاشقم. دلیلش را نمی دانم فی الواقع. فقط دوستشان دارم. دو دستی دارند و دو پایی که قدم زدنشان را خنده دار همی کند،‌ اما دوست داشتنی هستند. حیطه عملیات دستشان محدود است و ....
نمی دانم اما چرا فکر می کنم آزادترند. آ…

شاید

+ دیگر یکسالی شده است که از ایران آمده ام. بی اغراق برایم بیشتر از یکسال گذشته است. شده است لحظه هایی که فکر کنم همین دیروز بوده اما نبوده! مقاطع گوناگونی گذرانده ام. برجسته ترینش جذب شدن در محیط حرفه ای کارم بوده است و بقیه آشنایی با محیط  و ... 

+ نمی دونم در آینده می تونم اونچیزایی که اینجا نمی نویسم رو به یاد بیارم!؟ 
+ شاید باید به زبان دیگری بنویسم! شاید ....