رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2007

همه رو

خدا ببخشه روزانا خانومو براي مامان و باباش!

خسته نباشيد. منم خسته نمي شم.
دعا مي کنم. شمارو! اوني که بايد بفهمه مي فهمه.
امروز رييسمون اومد از ما سان ديد.
خدا خان دعام کن. (از اون حرفاستا!)
داداش رضا جمعه رفتند مشهد فردا ميان. امروز زنگ زدم صبا، ميگه برات يک چيزي خريدم حدس بزن چيه؟ مي خوام از زير زبونش بکشم بيرون ميگه شيطوني نکن. من نميگم. تو خودت حدس بزن. مثل بزرگا حرف ميزنه دختر داداشم.
تغييرات شگرف. فکر کنم بهشون. گلچين کنم. انتخاب کنم. عمل کنم. فعلا مشوشه! داره الک ميشه. سرند ميشه. به اميد يک هواي تازه تر ....
شنيدين که ميگن ارتش چرا نداره؟ نشنيدين؟ خوب الان شنيدين ديگه. ارتش چرا نداره.
از فردا پول دادم يکي از بچه ها نون سنگک بياره برام، مراسم صبحونه خوري رو از سر دوباره شروع کنم در پادگان. يک جاي دنج هم توي اتاق همي يافتم تا وقتي خوابم مياد برم اونجا چمپاتبه بزنم اونجا کمي چشمام رو، روي هم بذارم!

شاشتو قربون

جالبه وقتي مجردي دنياي متاهل ها رو دمبال مي کني و وقتي متاهلي دنياي مجردها رو! يا جالبه يا مزخرف! هر چي!
من از اين موضوع دکتر خوشم مياد. مثل ساير مطالبش!

چرا واقعا

آخه چرا؟ واقعا چرا؟ پس من چي؟
من کجام؟ تو کي؟ اينجا کجاست؟ (از اينجا لينک رو ديدم)

لعنت بر مثبت

آب نماي الماس شرق - زيباست

سلام
از الان بگم که عصر جمعه هست و من تازه کمی از ریدرم رو خوندم. قبلش خوابیدم و ناهار رو با داداش رضا اينا خورديم. با صبا کمي کل کل کردم. صبح که از پادگان اومدم (ديشب پادگان پست بودم. بعد از 5-6 روز پادگان نبودن، سخت بود. هم پادگان رفتن سخت بود – که مهدي لطف کرد و من رو صبح رسوندش – هم اونجا موندن و پست دادن با مسئول شب قشنگ. بازم همون آدم دوست داشتنيه مزخرف بود. شانس ندارم که. قرار بود آدم خوبه باشه که واي نساد و اين واي ساد!) رفتم نون بربري خريدم. يک ساعتي توي صف وايسادم. چه مکانيزم جالبي داره اين نون بربري. بعدشم پنير خامه اي خريدم و آب پرتغال. خلاصش به خودم رسيدم. مهدي هم صبح رفته بود کوه. دمش گرم. ديگه بعد از صبحونه خونه رو جارو کردم و اصلاحاتي در ظاهر انجام دادم ناهار ماهي! ظرفهاي بعدشم شوشته کردم.
چهارشنبه که اومديم، حال و حوصله اصلا نداشتم. اما چند حرکت خسته کننده کردم که خسته تر شدم. همين که از محمود شنيدم 5 شنبه برنامه کوه نيستش کلي خوشحال شدم. آره. کمي وبگردي و ديگه بقيش خستگي بود. 5 شنبه هم کلي خوابم ميومد توي اداره.

يکي از بچه ها که برج 2 (ارديبهش…

ز مشهد

مشهد هستم و عمران کسی رو 2a کنم. (بجز اونایی که گفتند و بر و بچز پادگان)
یکسالی میشه که آقا رضا رو ندیدم. امروز صبح رسیدیم و شب ایشالله میریم حرم.
منزل حاج عمو دکتر هستیم و adsl دارند و ما را مشعوف همی کردند.

با ابراهیم عزیز هم حرفیدیم. زنگ زدیم خونش نبود. بعد رو موبایلم زنگ زد و تلفن هتلشون را داد باهاش حرفیدیم. زده بوده بیرون شهر و لذتش رو برده بوده با همسرش. دمش گرم. خدایا ما هم بهش ملحق بشیم. امروز داشتم مصاحبه ها و معرفیش رو توی استرالیا می خوندم. توی مجله های محلیشون چاپش کردند و فرستاده برای عموجان اینا. وایییی که چه فرهنگ مثبتی دارند. ای خد!

برای مطلب سانی از این فرصت استفاده کردم و کامنت گذاشتم.

دیشب هم توی قطار کلی گفتیم و خندیدیم. خاله منصور هم باهامون بود کلی خوش گذشت. بهش می گفتم تورو خدا حرم مشرف شدید ما رو دعا کنیدا! می گفت مگه تو نمیای حرم. منم: نـــــــــع!!

بابا یک دمل چرکی و عففونی رو لپش زده 2-3 روزه، امروز صبح حاجعمو زحمت کشید بردش پیش یکی از دوستاش چرکش رو کشیدند. کماکان پاش توی گچه ولی شکر خدا بهتره.

فعلا بریم مشهد گذرونی تا بعد.

خرن

نسخه اوبنتوي جديد رو ميشه از اينجا سفارش بديد.
shipit من سفارش دادم.

يک جست و جويي کرديدم ديديم که از اونور دنيا رايگان مياد، ولي پست يک 500 تومني ميگيره. نگرش OPEN SOURCE واقعا تامل برانگيزه. مگه اونا خرن؟؟ (اون قسمت ارتفاع پست که به رضا شفيعي جم مي گفتند ميري اونجا بهت حقوق بيکاري ميدند. اونم گفت: مگه اونا خرن؟)

زندوني و سرباز و بي کس

هيچ تمريني به اندازه تمرين آزادي عذاب آور نيست
آره! پول ندارم پيرهنم رو شکل عقيدم بپوشم
------------------------------------
اعتراض رو ميبينم. عجب فيلم خريه!
الان برادره رو با خودش برد.
اون زمان فکر مي کردم فيلم رو فهميدم. الانم فکر مي کنم دارم مي فمهم اما نمي فهمم.
هر دوراني اسماي خاص خودش رو داره.

فحش رو نگاه: مرد تيکه ي مرغ!! مرغ، نماد يک مفعول!

چه خشگل

چه خوشگل! چه خوشگل! چه خوشگل شده ياهو!

دليل

يکي از سربازا ديشب پست بوده پادگان. يکي از دوستاش امروز حماقت کرده زنگ زده به خونوادش و گفته که بچتون ديشب پست اينجا بوده، تير خورده به قلبش مرده. اون بدبختا هم (بابا و مامان و خواهر و برادر) اومدند گريه و زاري پادگان که جنازه بچشنون رو بگيرند. من که موقع خروج فهميدم اما بچه هايي که در جريان بودند مي گفتند يک علم شنگه اي بپا شده بوده. بنده خدا مادر و خواهرش هي غش مي کردند. حتي وقتي بچشون رو صحيح . سالم ديدند.
نوشتنم دليلي نداره، بالطبع ننوشتنم هم دليلي نخواهد داشت.

نمي بريم، تحديد، شکر

//* آدما اينکه چه نوع فکر يا خط فکري بياد تو ذهنشون، دست خودشون هست. دارم فکر مي کنم به طرز فکرهايي که داشتم، که ببينم خيلي هاش دست خودم بوده يا نع! بوده. همش دست خودم بوده. مثلا الان فکر مي کنم به اينکه چطور من تو مخم بوده که توي اين جاي نظامي استخدام شم. به اين نتيجه مي رسم که محيط رو خط فکري که به آدم ميده خيلي موثره. خيلي خيلي زياد. يک جور شست و شوي فکري رو ميشه در نظر گرفت. حالا هم که با خودم کنار اومدم، تحمل اون محيط يک جورايي سخته برام. فقط خدا رو شکر مي کنم که چند نمونه آدم با شعور اونجا دور و برم هستند.

آره. دوست دارم خودم رو توي محيطي باز قرار بدم، که موج مثبت بده به آدم. نه اينکه دلم رو خوش کنه ها، نع! خط واقعي، محيط واقعي، ديد واقعي! مستلزمه اينه که خود محيط هم واقعي و به قول معروف STABLE باشه. آره مثل نرم افزار. حالا کـــــــــــــــــــــــــــو تا من بتونم که انتخاب کنم که خودم رو توي محيط دلخواهم قرار بدم. از اشل هاي کوچيک بايد شروع بشه تا برسه به اشل هاي بزرگ. در مورد انتخاب هم همينه. انتخاب ظرف آب خوردن و غذا گرفته تا انتخاب شغل و دوست و همسر و ماشين و مسير زندگي و .…

هميژوري

910. قيمت مواد تو زندونا 40 برابر خارج از زندان اعلام شده.

80. ما، هم جنس باز نداريم. کاندوم تو زندونا پخش مي کنند (توي کلاس بهداشت پادگان گفتند) تا زندوني هاي عزيز، اگر خواستند، بادکنک بازي کنند.

71. بعضي روزها، شبه!

5. ديشب افطاري که خونه داداش رضا اينا بوديم خيلي مسه داد. تو خونشون پر چيزاي قشنگ و ديدنيه. من از اينور اونور خونشون چند تا عکس گرفتم.

9001. يک عکس از منزل قديمي که مهدي و عمو مجتبي رفته بودند، گذاشتم تو بلاگ معکوسم.

5203. گاهي وقتا حس مي کنم مفعول با واسطه هستم در زندگي و بخصوص سيستم. توي دانشگاه اين حس بد رو داشتم، توي خدمت هم همين حس رو دارم.

677. يک چيزي که توي وبلاگ هاي فارسي به نظرم برجسته هست، زياده بيش از حد احساسي هستند. به نسبت خارجکي ها، حتي ايرونيهايي که توي خارج از ايران هستند ميگم. اونايي که توليد محتوا مي کنند و اخبار پزشکي، تکنولوژيکي، اينترنتيکي و ... مي نويسند که بجاي خود. اونايي که روزنگاري مي کنند رو ميگم. خيلي برجسته هست اين احساسي بودنشون. يک چيزي که خيلي باز توشون بارزه، عدم بيان حقيقته. يک جور خودسانسوري. نه که دروغ بگن. راستش رو نميگن. بخاطر فرهنگمون ه…

خاک شير

بايد عارض باشم خدمت بلاگ عزيز، که بنده مدت 3 ماه است که داکسي سايکيليني نمي خورم. قرص بي قرص. اين به اين معني نيست که رژيم غذاييمو نگه داشتم. نه. سس و نوشابه و خرما و خامه و از اين دست رو هر از چند گاهي مي خورم. دواي من و چيزي که زياد نوش جان مي کنم خاک شير هست. بسيار بسيار تاثير گذاره. اوايل سختم بود خوردنش و با سکنجبين و يا شکر مي خوردمش. الان ديگه لات شدم و همينجوري مي خورمش.
خوردن سولفات روي رو مجددا توصيه مي کنم.

کلاژ

يارو شرت مامان رو سرچ کرده اومده تو بلاگ من. من تو چه زمينه هايي مطلب نوشتم خودم هم خبر ندارم. با خاله و عمه ي منهم کار داشتند چند وقت پيشا!! يک کاري نکنيد منم دست به عمليات انتحاري بزنما!! گفته باشم. همچين هم بي خطر بي خطر نيستم.

کلاژ سرنوشت از ايده هاي کوچک من
مدتی بود تصمیم گرفته بودم به زندگیم سر و سامونی بدم. برای همین چهار چشمی مراقب اوضاع بودم تا هیچ فرصتی رو از دست ندم. ادامه

به نفس

اين هم از مزاياي شب قدر.
قالب بلاگم تغيير کرد. با لطف و زحمات فراوان اين دوستان عزيز در قالب فارسي بلاگر. دوست دارم خودم هم کمکشون کنم. اگر تونستم حتما بهشون اعلام آمادگي مي کنم.

همراهي با کسي، يا يک راهي رو رفتن، لزوما به معناي اعتماد به نفس بالا داشتن نيست.
فعلا خسته شدم از توي نت موندن. کلي هم به ريدرم RSS اضافه کردم. از جمله بلاگهاي لينوکسي و خبر هاي تصويري ياهو و اخبار ياهو و گوگل و بي بي سي. خسته شدم.

قدر

عکس از اينجا - قشنگه؟ مگه نع!

از عطا خان مهاجراني عزيز
شب قدر به اندازه هزار ماه می ارزد!هزار ماه درست گذران عمر پر و پیمان انسانی است که هشتاد سالگی را پشت سر بگذارد.مثل پدرم! که نامش نور است و همه زندگانی اش چراغانی است.
قدر؛ گوهر هستی است.ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیئ قدرا
آفتاب و ماه و ستاره به تعبیر دانته به عشق در تقدیری الهی می گردند.ذلک تقدیر العزیز العلیم.
شب قدر شبی ست که به زندگی خود و گذران عمر می اندیشیم.این کشتی بی لنگر کژ و مژ عمر؛ بی قطب نما و بی ناخدا به کجا می رود؟

باشه

باشه؟
در خدمت تيکه هاي نابي ميشنوي! به دوستم (فوق ليسانس مواد - جوش) که کرايه ماشينش رو حساب کردم و مي خواد حساب کنه، ميگم باشه حالا! اونم ميگه سيد! چند سال پيش توي يک کارخونه کار مي کردم به يک کارگره يک همچين چيزي گفتم، چيز قشنگي جوابمو داد. البته کمي بي ادبيه. يوخده! طرف گفته که: مي خواي باشه، باشه! اما اگه بمونه کلفت ميشه، بخوام درش بيارم اذيت ميشي!!!!!

محبتي از کسي نمي بينم. نمي دونم چي بگم. چژوري بگم! چژژژژژژژژژژژژوري؟ مي خوام خودم رو محدود کنم. اين چه مشکليه آخه؟ نه که جفا ببينم. نه که خدا و پدر و مادر و داداشا رو نبينم. اوني که بايد باشه نيست. نمي دونم اقتضاي شرايط خدمتمه يا چيز ديگه؟ نادوووووووووووونم! ابراز احساس رو نمي گما. يکي يک راهي نشونم بده. نقدم کنه. آره نقدم کنه. يک عادتي دارم شايد همين بده (شايد! نمي دونم.) يکي که نقدم کنه که چرا فلان کردي يا بهمان نکردي، يا فلان نمي کني يا بهمان مي کني، بعد از گوش دادن بهش، دليلام رو بهشوم مي گم و عموما من رو به حاضر جوابي متهم مي کنند و مکالمه ادامه پيدا نمي کنه. خوب بابا! نقد کنيد ديگه. حرف زدن که ماليات نداره. توهين که نمي کنيم به…

خر

سلام

اينو من حدس مي زنم که خدا وقتي خر رو آفريد، به ملائک گفت در آينده از اين موجود بيشتر خواهيد شنيد. راست مي گفته ها!!

ديشب از مراسم احيا جا موندم. با مهدي رفتيم دنبال شام (دوست مهدي آشپزه! يک دست پختي داره که نگو!). بعدش طرف، بنده ي خدا، از شدت کار زيادش، ساعت 1 اومد. من که خوابم ميومد گرفتم (چه جورم گرفتم!) توي ماشين مهدي خوابيدم از ساعت 11. چه خواب خوشمزه اي بود. بعدشم اومدم سحر رو خوردم (سحر همان غذايي است که در سحرگاه ماه رمضان قبل از اذان صبح ميل مي شود و نه جنس مونث!!! ) و خوابيدم. صبحم که قربونش برم تا رفتم پادگان برگشتم. اين ماه رمضونه خيلي حال داد پادگان. اصلا زود گذشت.
قراره همون سيستمه مالي که درآوردم با اکسل واگذار بشه به خودم. (يک جور کار اجراييه ديگه!) ازم طرح خواستن که دارم چيزي تو مايه هاي نمودارهاي UML در ميارم تا بلکه چشم و گوششون باز بشه بنده خداها.
فعلا خوابم مياد. تا فردا!

تو هم

ميكروسافت هم براي من آدم شده!!!