۱۳۸۶ آبان ۷, دوشنبه

همه رو

خدا ببخشه روزانا خانومو براي مامان و باباش!

خسته نباشيد. منم خسته نمي شم.
دعا مي کنم. شمارو! اوني که بايد بفهمه مي فهمه.
امروز رييسمون اومد از ما سان ديد.
خدا خان دعام کن. (از اون حرفاستا!)
داداش رضا جمعه رفتند مشهد فردا ميان. امروز زنگ زدم صبا، ميگه برات يک چيزي خريدم حدس بزن چيه؟ مي خوام از زير زبونش بکشم بيرون ميگه شيطوني نکن. من نميگم. تو خودت حدس بزن. مثل بزرگا حرف ميزنه دختر داداشم.
تغييرات شگرف. فکر کنم بهشون. گلچين کنم. انتخاب کنم. عمل کنم. فعلا مشوشه! داره الک ميشه. سرند ميشه. به اميد يک هواي تازه تر ....
شنيدين که ميگن ارتش چرا نداره؟ نشنيدين؟ خوب الان شنيدين ديگه. ارتش چرا نداره.
از فردا پول دادم يکي از بچه ها نون سنگک بياره برام، مراسم صبحونه خوري رو از سر دوباره شروع کنم در پادگان. يک جاي دنج هم توي اتاق همي يافتم تا وقتي خوابم مياد برم اونجا چمپاتبه بزنم اونجا کمي چشمام رو، روي هم بذارم!

۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

شاشتو قربون

جالبه وقتي مجردي دنياي متاهل ها رو دمبال مي کني و وقتي متاهلي دنياي مجردها رو! يا جالبه يا مزخرف! هر چي!
من از اين موضوع دکتر خوشم مياد. مثل ساير مطالبش!

۱۳۸۶ مهر ۲۷, جمعه

لعنت بر مثبت

آب نماي الماس شرق - زيباست

سلام
از الان بگم که عصر جمعه هست و من تازه کمی از ریدرم رو خوندم. قبلش خوابیدم و ناهار رو با داداش رضا اينا خورديم. با صبا کمي کل کل کردم. صبح که از پادگان اومدم (ديشب پادگان پست بودم. بعد از 5-6 روز پادگان نبودن، سخت بود. هم پادگان رفتن سخت بود – که مهدي لطف کرد و من رو صبح رسوندش – هم اونجا موندن و پست دادن با مسئول شب قشنگ. بازم همون آدم دوست داشتنيه مزخرف بود. شانس ندارم که. قرار بود آدم خوبه باشه که واي نساد و اين واي ساد!) رفتم نون بربري خريدم. يک ساعتي توي صف وايسادم. چه مکانيزم جالبي داره اين نون بربري. بعدشم پنير خامه اي خريدم و آب پرتغال. خلاصش به خودم رسيدم. مهدي هم صبح رفته بود کوه. دمش گرم. ديگه بعد از صبحونه خونه رو جارو کردم و اصلاحاتي در ظاهر انجام دادم ناهار ماهي! ظرفهاي بعدشم شوشته کردم.
چهارشنبه که اومديم، حال و حوصله اصلا نداشتم. اما چند حرکت خسته کننده کردم که خسته تر شدم. همين که از محمود شنيدم 5 شنبه برنامه کوه نيستش کلي خوشحال شدم. آره. کمي وبگردي و ديگه بقيش خستگي بود. 5 شنبه هم کلي خوابم ميومد توي اداره.

يکي از بچه ها که برج 2 (ارديبهشت) ترخيص شده داره مياد اونجا قراردادي کار کنه. محمد حسن بيگي. پسر خوبيه. طفلي توي اين مدت بيرون کار گير نياورده. واي به حال من! من و تو نداريم. وضع براي همه همينه. مديريت خونده! هي هي!

به قبل ترش بخوام برم مشهد خيلي خوش گذشت. روز آخر عمه اشرف و آقا کامي اومدند. کلي با اونا خوش گذرونديم در همون مدت کم. با ماشين آقا کامران کمي بيرون گشت زديم. براي کار دادگاهشون و تصادف 2 سال پيش خدابيامرز نيره اومده بودند که برند قدمگاه دادگاه.

اونجا ميثم يک خونه نقلي (30 متري فکر کنم) اجاره کرده که اين سال آخريش توش باشه. تا قبلا خوابگاه داشت که امسال بهشون ندادند. چه بهتر!! خونه خوب و جمع و جوري بود که يک حموم توش کردم و چرتي زدم و ناهاري خوردم و لذت بردم. مي خواد بخونه براي فوق که حتما موفق ميشه!

با مهدي به الماس شرق رفتيم و بازار بين المللي رفتيم و خاطرات کيش رو مرور کرديم. ديدن الماس شرق توصيه ميشه. به يکبار ديدنش ميارزه.

حرم هم مي رفتيم. شما هم بريد! خيلي خلوت و عالي بود! خيلي!

ديگه خيلي چيزا بود. خيلي شوخي ها کرديم و درس ها گرفتم از اين سفر. توصيه هاي مادرانه خاله ثريا! مصاحبت با حاج عمو! ميثم. زهرا يک دوربين ديجيتال کانون گرفته بود که با اونهم چند تا عکس گرفتم. براش گوگل ريدر رو ارائه دادم و يک حساب جي ميل براش ساختم. حيفه که ADSL داشته باشه و عکاسي کار کنه، اما بخش photography ريدر رو نبينه.

به خيلي چيزها هم فکر کردم.
آدم حرم ميره هوس مي کنه دو نفري بشه. بس که دست به دست هم ميدند دختر پسر ميرن اونور اينور.
راستي هوا، هواي دونفره ايه توي پاييز! فکر نکنم کسي انکار کنه اين حالت رو. آره. من که تک نفريم و بي حال. به قول يک وبلاگ نويس خوش به حال آيندگان. از نوشته هاي قبلي هاشون به راحتي مطلع ميشن. از حالاتي که درش بودند. از موقعيت ها، تجربه ها، آموخته ها، دانش و طرز فکر، روش زندگي و ...

مهدي پزشکي راد رو هم رفتم ديدم. آموزشي با هم بوديم.

امروز خاله ثريا زنگ زد من برداشتم. عذر زحمات خواستم گفت: آره! هر چي جمع و جور مي کنيم تموم نميشه! منم گفتم مي خواي يک سفر ديگه بيايم جمع و جور کنيم. گفت: آرررررررره بياين! اين خاله ثريا زن عموي بنده هستند که از بچگي ما بهشون ميگيم خاله. يک خاطره جالب هم دارمو بگم؟ توروخدا! بگم؟ يک سال بچه تر از الان بودم مشهد بوديم. احتمالا دبستان بودم. بعدش يک راديو داره مشهد به نام صداي زائر. زنگ مي زدي هر چي مي گفتي پخش مي کردند. منم زنگ زدم حرفمو زدم (يادم نيست چي) بعدش طرف پرسيد آقا پسر شما الان کجائيد؟ منم جواب دادم منزل زن عموم. (اون زمان من سين و ز رو طوري تلفظ مي کردم که نوک زبونم بين دندونام قرار مي گرفتند. يک طورايي مسخره و خنده دار بود) بعدش حاج عمو بنده ي خدا شنيده بود! يک خندش گرفته بـــــــــــــود!!! مي خنديد مي گفت پسر جان تو اومدي خونه عموت يا زن عموت؟ منم مي گفتم: ذن عموم! بساط خنده ايه هنوز اين خاطره. دفعه ي بعدي هم زنگ زدم که اصلاح کنم خطامو (فکر کنم در سفر بعدي) باز هم گفتم خونه ذن عمومم!

يک بي انگيزگي خاصي دارم. حس مي کنم که .... از نظر کار از بقيه عقبم. از نظر چيزايي که بايد وقت بذارم روش ولي نمي تونم .... (خير سرم به اينا فکر کردم!)

جالبه چند وقت پيش با اين علي رضا خنگول مي حرفيدم. حرف چيزي شد بهش گفتم کتاب چه کسي پنير من را جا به جا کرده را خوندي؟ گفت دارمش اما نخوندم. پرسيدم چرا؟ گفت آخه از اون کتابايي که مي خواد طرز فکر آدم رو عوض کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهش گفتم مثل يکي از شخصيت هاي اون داستاني. اگه اشتباه نکنم هم!

يک چيزي توي پست (ديشب) محمود تعريف کرد جالب بود. مي گفت يکي از دوستاش هر وقت مي بينتش بهش ميگه خدمتت تموم نشده هنوز تو؟ اونم ميگه نع! بعد ميگه خوب يک روز صبح زودتر برو. تا عصر تموم ميشه. نهايتش تا آخر شب واي ميسي تموم ميشه ديگه. عبارت جالبيه!

عکس هايي که از مشهد گرفتم رو بعدها ميگذارم سر جاش!

يکي اين رو سرچ کرده اومده توي بلاگم -> چطوري احمق. بايد عرض کنم خوبم. از احوالپرسي دوستان! :)) :D
اينجا مي تونيد ببينيد ما بقيه داستان رو. اون پايين پاييناست.
---------------------------------------------------
طرز نوشتن و جمله بندي هاي سکته ي احتمالي متن، کاملا کار شده روش و از قبل پيش بيني شده مي باشد :)

۱۳۸۶ مهر ۲۱, شنبه

ز مشهد

مشهد هستم و عمران کسی رو 2a کنم. (بجز اونایی که گفتند و بر و بچز پادگان)
یکسالی میشه که آقا رضا رو ندیدم. امروز صبح رسیدیم و شب ایشالله میریم حرم.
منزل حاج عمو دکتر هستیم و adsl دارند و ما را مشعوف همی کردند.

با ابراهیم عزیز هم حرفیدیم. زنگ زدیم خونش نبود. بعد رو موبایلم زنگ زد و تلفن هتلشون را داد باهاش حرفیدیم. زده بوده بیرون شهر و لذتش رو برده بوده با همسرش. دمش گرم. خدایا ما هم بهش ملحق بشیم. امروز داشتم مصاحبه ها و معرفیش رو توی استرالیا می خوندم. توی مجله های محلیشون چاپش کردند و فرستاده برای عموجان اینا. وایییی که چه فرهنگ مثبتی دارند. ای خد!

برای مطلب سانی از این فرصت استفاده کردم و کامنت گذاشتم.

دیشب هم توی قطار کلی گفتیم و خندیدیم. خاله منصور هم باهامون بود کلی خوش گذشت. بهش می گفتم تورو خدا حرم مشرف شدید ما رو دعا کنیدا! می گفت مگه تو نمیای حرم. منم: نـــــــــع!!

بابا یک دمل چرکی و عففونی رو لپش زده 2-3 روزه، امروز صبح حاجعمو زحمت کشید بردش پیش یکی از دوستاش چرکش رو کشیدند. کماکان پاش توی گچه ولی شکر خدا بهتره.

فعلا بریم مشهد گذرونی تا بعد.

۱۳۸۶ مهر ۱۸, چهارشنبه

خرن

نسخه اوبنتوي جديد رو ميشه از اينجا سفارش بديد.
shipit من سفارش دادم.

يک جست و جويي کرديدم ديديم که از اونور دنيا رايگان مياد، ولي پست يک 500 تومني ميگيره. نگرش OPEN SOURCE واقعا تامل برانگيزه. مگه اونا خرن؟؟ (اون قسمت ارتفاع پست که به رضا شفيعي جم مي گفتند ميري اونجا بهت حقوق بيکاري ميدند. اونم گفت: مگه اونا خرن؟)

زندوني و سرباز و بي کس

هيچ تمريني به اندازه تمرين آزادي عذاب آور نيست
آره! پول ندارم پيرهنم رو شکل عقيدم بپوشم
------------------------------------
اعتراض رو ميبينم. عجب فيلم خريه!
الان برادره رو با خودش برد.
اون زمان فکر مي کردم فيلم رو فهميدم. الانم فکر مي کنم دارم مي فمهم اما نمي فهمم.
هر دوراني اسماي خاص خودش رو داره.

فحش رو نگاه: مرد تيکه ي مرغ!! مرغ، نماد يک مفعول!

۱۳۸۶ مهر ۱۵, یکشنبه

دليل

يکي از سربازا ديشب پست بوده پادگان. يکي از دوستاش امروز حماقت کرده زنگ زده به خونوادش و گفته که بچتون ديشب پست اينجا بوده، تير خورده به قلبش مرده. اون بدبختا هم (بابا و مامان و خواهر و برادر) اومدند گريه و زاري پادگان که جنازه بچشنون رو بگيرند. من که موقع خروج فهميدم اما بچه هايي که در جريان بودند مي گفتند يک علم شنگه اي بپا شده بوده. بنده خدا مادر و خواهرش هي غش مي کردند. حتي وقتي بچشون رو صحيح . سالم ديدند.
نوشتنم دليلي نداره، بالطبع ننوشتنم هم دليلي نخواهد داشت.

نمي بريم، تحديد، شکر

//* آدما اينکه چه نوع فکر يا خط فکري بياد تو ذهنشون، دست خودشون هست. دارم فکر مي کنم به طرز فکرهايي که داشتم، که ببينم خيلي هاش دست خودم بوده يا نع! بوده. همش دست خودم بوده. مثلا الان فکر مي کنم به اينکه چطور من تو مخم بوده که توي اين جاي نظامي استخدام شم. به اين نتيجه مي رسم که محيط رو خط فکري که به آدم ميده خيلي موثره. خيلي خيلي زياد. يک جور شست و شوي فکري رو ميشه در نظر گرفت. حالا هم که با خودم کنار اومدم، تحمل اون محيط يک جورايي سخته برام. فقط خدا رو شکر مي کنم که چند نمونه آدم با شعور اونجا دور و برم هستند.

آره. دوست دارم خودم رو توي محيطي باز قرار بدم، که موج مثبت بده به آدم. نه اينکه دلم رو خوش کنه ها، نع! خط واقعي، محيط واقعي، ديد واقعي! مستلزمه اينه که خود محيط هم واقعي و به قول معروف STABLE باشه. آره مثل نرم افزار. حالا کـــــــــــــــــــــــــــو تا من بتونم که انتخاب کنم که خودم رو توي محيط دلخواهم قرار بدم. از اشل هاي کوچيک بايد شروع بشه تا برسه به اشل هاي بزرگ. در مورد انتخاب هم همينه. انتخاب ظرف آب خوردن و غذا گرفته تا انتخاب شغل و دوست و همسر و ماشين و مسير زندگي و ...

ما از زندگيمون لذت نمي بريم. ما منظورم ايرونيها و اونايي که مي خونم و مي بينم. دست خودمون هم نيست. با يک سريال خط فکري و فرهنگي جامعه به يک سمتي سوق پيدا مي کنه. با يک سخن يا شعار يا خبر، هکذا. شست و شو داده شديم يقينا. اگه بزنيم رو دوش مردم، بگيم مردم عزيز! هيچ مي دونيد چرا داريد اين مسير رو ميريد!؟ مثل نوار يک سري صحبت تکراري تحويلت ميدند. زندگيمون تکراريه. بر اساس خواسته ي يک خواسته داره جلو ميره. مثل خيمه شب بازيه. بنظرم خالقمون اين رو نمي خواد. من هم از تحديد بدم مياد و هم از تهديد *//
(تريپ نوشتن همانند نوشتن کامنت در پي اچ پي PHP مي باشد. برين حال کنيد. برين ديگه.)

۱۳۸۶ مهر ۱۴, شنبه

هميژوري

910. قيمت مواد تو زندونا 40 برابر خارج از زندان اعلام شده.

80. ما، هم جنس باز نداريم. کاندوم تو زندونا پخش مي کنند (توي کلاس بهداشت پادگان گفتند) تا زندوني هاي عزيز، اگر خواستند، بادکنک بازي کنند.

71. بعضي روزها، شبه!

5. ديشب افطاري که خونه داداش رضا اينا بوديم خيلي مسه داد. تو خونشون پر چيزاي قشنگ و ديدنيه. من از اينور اونور خونشون چند تا عکس گرفتم.

9001. يک عکس از منزل قديمي که مهدي و عمو مجتبي رفته بودند، گذاشتم تو بلاگ معکوسم.

5203. گاهي وقتا حس مي کنم مفعول با واسطه هستم در زندگي و بخصوص سيستم. توي دانشگاه اين حس بد رو داشتم، توي خدمت هم همين حس رو دارم.

677. يک چيزي که توي وبلاگ هاي فارسي به نظرم برجسته هست، زياده بيش از حد احساسي هستند. به نسبت خارجکي ها، حتي ايرونيهايي که توي خارج از ايران هستند ميگم. اونايي که توليد محتوا مي کنند و اخبار پزشکي، تکنولوژيکي، اينترنتيکي و ... مي نويسند که بجاي خود. اونايي که روزنگاري مي کنند رو ميگم. خيلي برجسته هست اين احساسي بودنشون. يک چيزي که خيلي باز توشون بارزه، عدم بيان حقيقته. يک جور خودسانسوري. نه که دروغ بگن. راستش رو نميگن. بخاطر فرهنگمون هست البته. يک مصداقش همينه که کسي با مشخصات و اسم واقعيش عرضه نميشه. که علتش يک موضوع فرهنگيه.

002. به تعبيري خوبه که من زمان خدمتم رو با سال ميلادي بسنجم. الان که 6-10-2007 هست، من 10 ماه از خدمتم گذشته. و با شروع سال ميلادي، يکسالم ميشه و سرازيري خدمت
رو آغاز مي کنم. تا 8-2008 چيزي نمونده ديگه.

420. ما هم ايرونيهايي هستيم که خارج زندگي مي کنيم. (از منظر ايرونيهايي که خارج زندگي مي کنند.)

8001. صبا ديشب از خونشون اومد خونمون. اما شيطون آخر شب سراغ مامانش رو با گريه گرفت، من و مهدي برديم رسونديمش.

===== خودم رو نقد مي کنم. تا قبلنا فکرم اين بود که از بتوچه، به من چه و ولش کن استفاده نکنم. الان ديگه بعضي حالت ها ازش استفاده بايد بکنم.
آیت زندگی از عطاءالله مهاجراني
دیروز خانم پل نگاهی به درختان کوچه مان انداخت و گفت: معجزه رنگ ها را ببین! این طیف رنگ سبز کجا بود؟.ببین برگها دارند زرد و قهوه ای روشن و سیر می شوند.برایش گفتم:این همه زیبایی در نگاه شما هم هست.همان حرف معروف اندره ژید ؛ در مائده های زمینی.
تجربه زندگی در لندن می گوید: اینان قدر همه چیز را خوب می دانند.
به قول شاملو:هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ!
اینان همیشه همینند.از زندگی با تمام وجودشان استفاده می کنند.ما شرقی ها انگار کوچ نشینیم.آینده آرمانی ما در دور دست است.اینان خیالی آسوده از آینده دارند و لحظه حال را با تمام توان در می یابند.
می توان در زندگی به آنچه نداریم مدام بیندیشیم و حسرت بخوریم.می توان از داشته ها هم خرسند بود و البته به آینده نیز چشم داشت. به گمانم شب قدر یا لحظه قدر؛ درک دم!پیدا کردن موقعیت خویش در زندگی ست. زندگی که

۱۳۸۶ مهر ۱۳, جمعه

خاک شير


بايد عارض باشم خدمت بلاگ عزيز، که بنده مدت 3 ماه است که داکسي سايکيليني نمي خورم. قرص بي قرص. اين به اين معني نيست که رژيم غذاييمو نگه داشتم. نه. سس و نوشابه و خرما و خامه و از اين دست رو هر از چند گاهي مي خورم. دواي من و چيزي که زياد نوش جان مي کنم خاک شير هست. بسيار بسيار تاثير گذاره. اوايل سختم بود خوردنش و با سکنجبين و يا شکر مي خوردمش. الان ديگه لات شدم و همينجوري مي خورمش.
خوردن سولفات روي رو مجددا توصيه مي کنم.

فاشيون

اين فاشيون فوتوي ياهو هم قشنگه ها!
البته توصيه مي کنم ساير بخش هاي تصاوير ياهو رو هم ببينيد.

۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

کلاژ

يارو شرت مامان رو سرچ کرده اومده تو بلاگ من. من تو چه زمينه هايي مطلب نوشتم خودم هم خبر ندارم. با خاله و عمه ي منهم کار داشتند چند وقت پيشا!! يک کاري نکنيد منم دست به عمليات انتحاري بزنما!! گفته باشم. همچين هم بي خطر بي خطر نيستم.

کلاژ سرنوشت از ايده هاي کوچک من
مدتی بود تصمیم گرفته بودم به زندگیم سر و سامونی بدم. برای همین چهار چشمی مراقب اوضاع بودم تا هیچ فرصتی رو از دست ندم. ادامه

۱۳۸۶ مهر ۱۱, چهارشنبه

به نفس

اين هم از مزاياي شب قدر.
قالب بلاگم تغيير کرد. با لطف و زحمات فراوان اين دوستان عزيز در قالب فارسي بلاگر. دوست دارم خودم هم کمکشون کنم. اگر تونستم حتما بهشون اعلام آمادگي مي کنم.

همراهي با کسي، يا يک راهي رو رفتن، لزوما به معناي اعتماد به نفس بالا داشتن نيست.
فعلا خسته شدم از توي نت موندن. کلي هم به ريدرم RSS اضافه کردم. از جمله بلاگهاي لينوکسي و خبر هاي تصويري ياهو و اخبار ياهو و گوگل و بي بي سي. خسته شدم.

قدر


عکس از اينجا - قشنگه؟ مگه نع!

از عطا خان مهاجراني عزيز
شب قدر به اندازه هزار ماه می ارزد!هزار ماه درست گذران عمر پر و پیمان انسانی است که هشتاد سالگی را پشت سر بگذارد.مثل پدرم! که نامش نور است و همه زندگانی اش چراغانی است.
قدر؛ گوهر هستی است.ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیئ قدرا
آفتاب و ماه و ستاره به تعبیر دانته به عشق در تقدیری الهی می گردند.ذلک تقدیر العزیز العلیم.
شب قدر شبی ست که به زندگی خود و گذران عمر می اندیشیم.این کشتی بی لنگر کژ و مژ عمر؛ بی قطب نما و بی ناخدا به کجا می رود؟

۱۳۸۶ مهر ۱۰, سه‌شنبه

باشه

باشه؟
در خدمت تيکه هاي نابي ميشنوي! به دوستم (فوق ليسانس مواد - جوش) که کرايه ماشينش رو حساب کردم و مي خواد حساب کنه، ميگم باشه حالا! اونم ميگه سيد! چند سال پيش توي يک کارخونه کار مي کردم به يک کارگره يک همچين چيزي گفتم، چيز قشنگي جوابمو داد. البته کمي بي ادبيه. يوخده! طرف گفته که: مي خواي باشه، باشه! اما اگه بمونه کلفت ميشه، بخوام درش بيارم اذيت ميشي!!!!!

محبتي از کسي نمي بينم. نمي دونم چي بگم. چژوري بگم! چژژژژژژژژژژژژوري؟ مي خوام خودم رو محدود کنم. اين چه مشکليه آخه؟ نه که جفا ببينم. نه که خدا و پدر و مادر و داداشا رو نبينم. اوني که بايد باشه نيست. نمي دونم اقتضاي شرايط خدمتمه يا چيز ديگه؟ نادوووووووووووونم! ابراز احساس رو نمي گما. يکي يک راهي نشونم بده. نقدم کنه. آره نقدم کنه. يک عادتي دارم شايد همين بده (شايد! نمي دونم.) يکي که نقدم کنه که چرا فلان کردي يا بهمان نکردي، يا فلان نمي کني يا بهمان مي کني، بعد از گوش دادن بهش، دليلام رو بهشوم مي گم و عموما من رو به حاضر جوابي متهم مي کنند و مکالمه ادامه پيدا نمي کنه. خوب بابا! نقد کنيد ديگه. حرف زدن که ماليات نداره. توهين که نمي کنيم به همديگه! حرف مي زنيم. بابا يکي بياد من رو نقد کنه. من ميخوام نقد بشم. اين همه براي شنيدن بقيه وقت ميذارم و بها مي دم، اما هيشکي اين وقت رو براي من نميذاره! فکر نکنم توقع خيلي زيادي باشه؟!
مي دونم اعتماد به نفسم خيلي بالاست. خيلي. اينقدر بالاست که دارم فکر مي کنم همين نقطه ضعفمه! کسي پاپيش نميذاره. حالا شايدم فکر مي کنم که اعتماد به نفس بالايي دارم. خوب يک شير پاک خورده اي بياد بزنه تو سرم بگه اخمخ جون! توهّم زدي! تو هيچ پوخي نيستي!! چوس چوس زيادي نکن! نمي کنم بخدا! ديگه اصلا خودم رو ايزوله مي کنم. هرچي که مي دونم ديگه نمي دونم. نمي دونم. خوودم رو ميزنم به خنگي. يک اصطلاحي تو اين محيط آموزشي که کار مي کردم رايج بود تحت عنوان خنگ آموزي. آره داداش! من يک خنگ بالقوه ام. بياييد من رو از خنگي در بياريد! من اصلا بيراهه رفتم. بياييد من رو براه راست منحرف کنيد. بياييد ديگه. هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم.

از تادانه
باور کن که مدح و تعریف، انسان را سست می کند و باعث می شود که نیروی کم تری به کار ببرد. اما انتقاد و حمله ای که با خونسردی استقبال شود؛ انسان را قوی تر می سازد. بگذار خود اثرت، از خودش دفاع کند و تو به راه ات ادامه بده. اگر اثر تو نتواند ضربه ای را که بر آن وارد شده است، تحمل کند تو هر تلاشی که بکنی، نخواهی توانست از سقوط آن جلوگیری کنی. بکوش اثر دیگری، محکم تر و مقاوم تر از اثر قبلی به وجود آوری. (اين رو با طلا بايد نوشت)


از Datum of Freedom
بنظرم اگه ما ياد بگيريم كه براي فرد ارزش قائل شويم، براي همه گروهايي كه فرد در اون عضويت داره نيز ارزش قائل شديم ولي بر عكسش صادق نيست! (اين هم با همون طلا بنويسيم)


اين پادگان ما خيلي باحاله! افسرهاش بعد از سربازاش از پادگان خروج مي کنند. به اين ميگن نظم. يک جورايي عين مديريت مملکت ميمونه. همه چيز و همه کس سر جاي خودشونند! اوني که بايد به کارش برسه، معطل ميشه و اوني که هيچ سواد و فرهنگ و شعور و کاري نداره (جز فحش دادن و نعشگي و الواتي و ... (دور از جون دوستاي سربازم)) راست راست راه ميره و به ريش گروه فرهيخته مي خنده!! اينها هستند آينده سازان کشور!! نه ما!!
هي هوس سيب زميني مي کنم ميلم نميگيره بعد از افطارا برم بخورم. اي بابا!

۱۳۸۶ مهر ۹, دوشنبه

خر

سلام

اينو من حدس مي زنم که خدا وقتي خر رو آفريد، به ملائک گفت در آينده از اين موجود بيشتر خواهيد شنيد. راست مي گفته ها!!

ديشب از مراسم احيا جا موندم. با مهدي رفتيم دنبال شام (دوست مهدي آشپزه! يک دست پختي داره که نگو!). بعدش طرف، بنده ي خدا، از شدت کار زيادش، ساعت 1 اومد. من که خوابم ميومد گرفتم (چه جورم گرفتم!) توي ماشين مهدي خوابيدم از ساعت 11. چه خواب خوشمزه اي بود. بعدشم اومدم سحر رو خوردم (سحر همان غذايي است که در سحرگاه ماه رمضان قبل از اذان صبح ميل مي شود و نه جنس مونث!!! ) و خوابيدم. صبحم که قربونش برم تا رفتم پادگان برگشتم. اين ماه رمضونه خيلي حال داد پادگان. اصلا زود گذشت.
قراره همون سيستمه مالي که درآوردم با اکسل واگذار بشه به خودم. (يک جور کار اجراييه ديگه!) ازم طرح خواستن که دارم چيزي تو مايه هاي نمودارهاي UML در ميارم تا بلکه چشم و گوششون باز بشه بنده خداها.
فعلا خوابم مياد. تا فردا!

تو هم

ميكروسافت هم براي من آدم شده!!!