۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

سرباز نمونه

امروز روز خوبی بود. سلام.
بنده به عنوان سرباز نمونه معاونت خودمون معرفی شدم. خوب جالبه دیگه مگه نع؟ حالا يا کاري نمي کنند، يا بهم چند روزي مرخصي تشويقي مي دند، يا نورچشمي ها رو هم پشت سر مي گذارم و نمونه ي نمونه ميشم و يک سکه مي گيرم. من خدا وکيلي به همون مرخصي تشويقي راضي ام.

ديشب نود رو مي ديدم. خوب قلعه نوعي سفت و سخت جواب مي داد. منم خوشم اومد ازش. بسکه از اين فردوسي پور بدم اومد. بخصوص آخرش. همچين عين بچه ها ميگفت چرا استعفا ندادي و اين حرف ها. به خصوص اون قسمتش که بازم عين بچه ها (چه بسا بدتر) مي گفت به مهمونا که اونا هم بهش کمک کنند تا مثلا قلعه نوعي خراب شه. که چي آخه؟ همه اين مجري ها همينجورين. بخاطر همين هيچکدوم جاي زوج حسيني و احمدزاده را نمي گيرن. اون از حسني. اون از مجري عبور شيشه اي. اين از فردوسي پور. همشون عين همند. دنبال کوبيدن طرفشونند تا خودشون مطرح بشند. انگار نه انگار اين فردوسي پور فوق ليسانس از شريف داره و بعضا اونجا تدريس هم مي کنه. خيلي قشنگه فرهنگمون.

هفته بعد اين موقع اسکان دارم.

امروزم پيرو اتوبوس سواري رايگان؛ پيش راننده وايسادم و بليط ملت رو جمع آوري کردم. اينم باحال بود.
هفته پيش هم ميدون راه آهن دژبان کل جلومو گرفته ميگه چرا روي اتکتت با دست نوشتي. نزديک بود اسمم رو بنويسه که با چک و چونه ننوشت. پسره نامرد. خودشم سربازه خوب!

DVD ياني 2006 رو گرفتم و ازش لذت مي برم.

راستي ديروزم که مرخصي گرفته بودم، اصلا خبري نبوده. يعني اونطور که ما فکر مي کرديم اذيت مي کنند اذيت نکردند. بعد از صبحگاه همايش اخلاق بوده و يعني همش پيچ. رفت تو پاچم يک روز مرخصي. اما خوب حال داد. مرخصي وسط هفته، يعني اون هفته عشق و حال.

خلاصش امروز حال کردم. از حرکت خودم امروز خيلي خوشم اومد. کدوم حرکت؟ نمي تونم بگم. اما!! خوشم اومد.
خدا رو به خاطر نعمت هايي که بهم داده و نداده شکر مي کنم.
----------------------------------------------------------------------
اون - رمز موفقيت شما چي بود؟
من - نمي تونم بگم. چون رمز از مسايل خصوصي و محرمانه هست
اون - حالا بگو ديگه
من - باشه: **********

۱۳۸۶ مرداد ۸, دوشنبه

انيماليتي


سلام
انيماليتي بعضي ها چرا انقدر بالاست؟

یکي بياد به اين يارو بگه، تو که ... هستي. تو که ... هستي. تو که ادعات ميشه. چرا از 6 متري بوي گندت مياد؟ يعني با زنت ... که بهت بگه دهنت بو ميده؟ يا شايدم توجيه نيستي چيکار کني، ريدن تو دهنت.

امروز هم صبحگاه مشترک بود پادگان، از دو هفته پيش اعلام مي کردند که بنيان مرصوص (وضع ظاهر نظامي) رو چک مي کنند. ما هم امروز رو مرخصي گرفتيم و حالي برديم در منزل.

۱۳۸۶ مرداد ۱, دوشنبه

گوشزد - خيانت در زناشويي

از گوشزد:
سلام
بدون مقدمه ...لطفا ابتدا خوب فكر كنيد و سپس براي من بنويسيد
آيا در طول زندگي زناشويي خود به همسرتان خيانت كرده ايد يا نه؟
در صورت مثبت بودن جواب آيا از اين كار پشيمان هستيد؟
و آيا گمان مي كنيد كه در آينده اين كار را بكنيد؟
منظور از خيانت برقراري رابطه عاشقانه يا سكس خارج از دايره ازدواج است.
ادامه ... حتمان کامنت ها (نظرات ) رو بخونيد

دواي درد من

خاک شيره

۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

حافظ و من و ...

اين فال حافظ رو پدرم برام گرفته امشب. همین چند لحظه پيش.
اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
=====================
آفتاب فتح را هر دم طلوعي مي دهد
از کلاه خسروي رخسار مه سيماي تو

وجودت براي ديگران برکت است. اقبالت چنان بلند است که هر جا بروي و هر جا که باشي تکيه گاه ديگران و منبع نور و الهام براي بقيه خواهي بود. در جوارت حال بيماران خوش مي شود و سالخوردگان احساس جواني مي کنند. پس خدا را شکرگذار باش و دست از نيکي و نيکوکاري بر ندار.

و اما زمان

و اما زمان!
ميشه بگم الان چه زماني هست؟تاريخ رو بگم؟ ساعت رو اعلام کنم؟ روز يا شب رو اعلام کنم؟
اينها يعني چي؟ همه اينها قرار داد هستند. تاريخي که اعلام مي کنم، ساعت ها، و حتي روزها و ايام هفته.
اکثرا به دوره هاي زندگيم رجوع مي کنم. دوران طفوليت. دوران دبستان و کودکي محض. دوران راهنماي و شرورت. دوران دبيرستان و بلوغ و موجي از تجربه هاي سازنده و ...
اصلا به جزئيات زمان (مخصوصا تاريخ و ساعت و روز هفته) اشاره اي نمي کنم. فقط دوران زندگيمو بيان مي کنم.
شايد دوره جديد زندگيم همين چند ماه، همين چند هفته، همين چند روز، همين چند ساعت، همين چند دقيقه و يا همين چند ثانيه گذشته و بلکه همين حالا باشد!!!
زمان به جلو ميرود. اما بسيار شده که تجربه هاي تکراري با احساساتم گرفتم از محيط و يا اگه بشه گفت روزگار.
اما دوست دارم کمي از تجربه هاي گذشته فاصله بگيرم و با در نظر گرفتن آنها، دوره هاي زماني آينده رو براي خودم ببينم.
به نظرم کار جالب و شيرين و بعضا تلخي خواهد بود. اما اينکارو مي کنم:
دوره سربازي رو دارم. (که در موردش حتما خواهم نوشت بعدها)
بدست آوردن دوستان جديد و يا خارج شدن بعضي از جرگه دوستان من.
دوره کار و حرفه و تجارب جديد.
بدست آوردن دوستان جديد و يا خارج شدن بعضي از جرگه دوستان من.
احتمالا زندگي مشترک.
احتمالا پدر شدن.
خدا اون روز رو نياره! خدا اون روز رو نياره! از دست دادن نزديکام!
دوران زندگي مشترک با بچه (يا بچه ها - اونم فقط 2) و روابط اجتماعي جديد تر و منطق حکم مي کنه بهتر و مناسب تر.
دوران تجربه محض که شايد از 50 به اونور باشه. و نبايد مثل امروزي ها، خونه نشين باشم و يا با خواندن قران و ... خودمو مسلمان در اون سن اون هم با موي سفيد نشون بدم.
و اما!زمان!
کماکان
مي گذرد.
و من
مي ميرم!
در واقع متولد مي شوم! که مرگ، عين حيات است، و اين دنيا عين مرگ. چرا که خيلي از چيزها و سئوالات و نيازهايي که در اين دنيا دارم، دست نيافتني هستند. بعضي هاش يا حرام هستند، يا عقل من و ما، بهشون نمي رسه و يا هر دليل ديگه اي. - مرگ را دانم، ولي تا کوي دوست، راهي ار نزديک تر داني، بگو.
زمان! ميشه زمان رو اونطور که الان هست در نظر نگيرم؟ هر هفته رو يک روز و يا نه، يک ثانيه فرض کنم. چي ميشه؟ اصلا نگم من چند سالمه!؟
من دوست ندارم تو اون موقع که امروزي ها بهم مي گن 80 ساله، به من مثل افراد 80 ساله امروزي نگاه بشه!
دوست دارم شادي 8 سالگيمو داشته باشم. و همه منو همونطور درک کنند.
اين زمان نيست که منو پير مي کنه! مي خوام که زمانو قبول نداشته باشم! زمان محدودم مي کنه! چه بسا تحميل کنه زمان، خيلي چيزها رو به من!
حدس مي زنم اگه اين ديد رو داشته باشم، من خودم رو به زمان تحميل مي کنم.
و اما زمان!
دوست ندارم در مورد مسايل عقيدتي اين موضوع حرف بزنم، چون عقلم نمي رسه.
آيا اگه من، که الان مو دارم و n سالم هست، به من مي گن h، در 64 سالگي که موهام سفيد شده و احتمالا موهاي قسمتي از سرم ريخته، بازم به من ميگن h.
اصلا يه مثال!
کرم ابريشم. که بعد از يه مدت زمان ميشه پروانه. آيا اون پروانه، همون کرم ابريشمه؟
من ميگم که زمان کرم رو به پروانه تبديل نمي کنه. دوران ماهيتي کرم حکم مي کنه که يک دوراني رو سپري کنه.
چه بسا برخي از کرم ها بميرند و اصلا پروانه نشوند! ولي اون پروانه خوشگل، همون کرم روز اول هست.
و اما زمان! …. همچنان مي گذرد. از آغازي که من متن رو نوشتم تا اين انتها. و از آغازي که اين متن خونده ميشه تا انتها.در واقع دوراني براي همه مي گذره!
اميدوارم ايام، بهتر از ايني که هست، برام بگذره! اگه نيست! به بهشت!

Thursday, June 08, 2006

۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه

بعد و قبل

سلام.
نمي دونم والا چي بگم. ولش کن.

دندونم درد نداره ها، فقط آروارم درد داره. وقتي که دهنم رو باز مي کنم چيزي بخورم. به زور دهنم رو باز مي کنم تا قاشق يا تغذيه رو بذارم توي دهنم. همينجوري حالا دارم الکي باز و بستش مي کنم. اما خدا رو شکر خوب وقتي کشيدم. قيمتش هم خدا خيرش بده دکتره، باهام راه اومد.

دکتره فهميده بود که پوستم چربه و اينا. مي گفت سيد معلومه خيلي پر انرژي هستيا! منم گفتم آره دکتر، اما چه فايده؟ کسي نيست قدر بدونه. پسر يک خنده اي کرد بدتر از خودم. خيلي ذوق کرده بود.

دوستان سيگار نکشيد. چيپس و پفک نخوريد. هله هوله نخوريد. به جاش شير و کشمش و سولفات روي بخوريد. اينا رو ميگم پس فردا نگيد نگفتي ها! خود دانيد.

من عاشق سیب زميني سرخ کرده هستم. (همونايي که تو منوي پيتزايي ها هست) ديروز به مهدي و ميثم التماس مي کنم بياين بريم بخريم مهمون من. نيومدن. منم خودم رفتم يک سيب زميني مخصوص گرفتم خوردم. خيلي باهاش حال مي کنم. بعدشم يک آب معدني تگري کوچيک گرفتم خوردم. توپ توپ شدم.

يک فيلترشکن قراره بگيرم ميوفته سالي 15.000 تومان. پارسال پيارسال، قبل از اينکه برم سربازي، با دوستان پول مي ذاشتيم مي گرفتيم. ديگه نگرفتم تا الان که مي خوام بگيرم.

ديروز رفتم يک 50.000 کارت خريد اينترنتي از پارسيان گرفتم. به کارم مياد احتمالا. براي خريد اينترنت نامحدود سپنتا و امور ديگه.

دارم به بعد از اين فکر مي کنم. که نشه مثل قبل از اين.

۱۳۸۶ تیر ۲۷, چهارشنبه

شيرو


سلام
اون يک ذره عقلي هم که بنظر مي رسيد دارم، ديگه ندارم. دندان عقلي کشيده ام که مپرس. خيلي باحال شد. ديگه فشاري به دندونام نمياد. يک کمي فقط اون سمتي که جراحي شده، آبسه کرده.

من بچه بودم (بچه تر از الان. حدود دبستان) شير مي خوردم مثل چي. بهم مي گفتند شيرو. اون شيشه شيرها بود، شيشه اي بود، با حال بود؛ شبيه گلابي بود. در یخچال رو باز مي کردم، اونا رو مثل آب مي کشيدم سرم. همش رو مي خوردم. بعدشم خالي مي ذاشتمش تو يخچال. مامان ميومد مي گفت اين شيرو باز همه شيرا رو خورده. خيلي شير دوست داشتم. مخصوصا خنکش رو. از اين رو گوش شيطون کر دندوناي سفت و محکم و خوبي دارم. دبيرستان بودم، يکي از دندونايي که بايد ميفتاد، شل شده بود. يک ماه گذشت اما نميفتاد. رفتم يک درمانگاهي، خانم دکتره يک زوري زد ديد نميشه. بي حسش کرد بعد با انبر کشيدش بيرون. تعجب کرده بود که دندوني که بايد بيفته، نمي کنه. ازم پرسيد شير زياد مي خورم، منم نيشم باز شد و سرم رو تکون دادم که آره آره.

لمسم امروز خيلي. اصلا رمق ندارم. مهدي مي گه تازه لاغرم ميشي. دم مهدي گرم خداييش. منشي دکتره مي گفت داداشتون خيلي هواتونو داره. زنگ زده بود، خيلي سفارشتون رو مي کرد. منم گفتم دم داداشم گرم. خيلي داداش خوبيه.

داداش رضا اينا هفته پيش رفته بودند شمال. دلمون براشون تنگ شده. فردا احتمالا با مهدي بريم صبا رو زودتر بياريم خونمون. يک گاز و آغوش و بوسي ازش بگيريم.

امروز و فردا رو مرخصي گرفتم. از اين رو کوه فردا هم پيچيده شد. خوشحالم.

شنيدم ابراهيم ميخواد دو هفته اي بياد ايرون. ايشالله بياد و ببينيمش.

اين طرح هديه ايرانسل رو امروز رفتم پست که بگيرم. نمي دونيد چه خبر بود. قرار بود نامردا بفرستند در خونمون. نمي دونيد چه دعوا و گيس و گيس کشي اي بود. من توصيه مي کنم توي طرح روز پدرش شرکت نکنيد. اشتباه نکنيد. لااقل توي تهران نکنيد. ميل خودتونه. (در نهايت هم اسمم نبود و برگشتم خونه!)

۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

مادر جنگ

سلام
امروز همایش بود بعد از صبحگاه مشترک. بعدش سخنران در مورد جنگ 33 روزه (اسراييل و لبنان) صحبت مي کرد. رسيد به جايي که سخنران هي مي گفت ما در جنگ ... ما در جنگ و ... امير برگشت گفت: سيد، مي دونيکه مادر جنگ يکي از فحش هاي قديميه.

بالاخره بخت ما هم باز شد. بد فکر نکنيد. ازدواج اينا نع! بلکه بهم دو روز تشويقي دادند. اونم بخاطر طراحي همون سيستم توي اکسس. خدا رو شکر.

قراره نمايندگي رو از ستاد مشترک جدا کنند. اگر اين بشه که رفت و آمدمون و خيلي چيزاي ديگه بنظر ميرسه خوب بشه. اگر بشه.

۱۳۸۶ تیر ۲۲, جمعه

2 ماهي

سلام.
2 ماهی هست که (از وقتی بچه ها رو از اتاق بردند که اتاق دیگه چسب بزنند) خانوما اومدند جای بچه ها تایپ می کنند. سندهایی که بچه ها می چسبونند، میدن اینا تایپ کنند. به من هم گفتند وظیفم اینه که سندها رو بدم بهشون و ازشون تحویل بگیرم. باید رسید در میاوردم. منم با اکسس برنامه ای نوشتم و سیستمی رو که می خواستند درآوردم. در واقع کار خودم رو به خوبی و راحتي مکانیزه کردم.

حالا! چون هر کي کار مي خواد مياد بهم ميگه و منم انجام ميدم، ديروز اون خانومه مسئولشون اومده به من ميگه که مي دونيد آقاي حسيني که اينجا جوش سپاهه و اينجور چيزا يکجوريه (مثلا در بسته داشت مي گفت) درست نيست زياد توي اتاق تردد کنند، به خانوما بگيد کار مي خوان به من بگن تا من به شما بگم. منم که منم، گفتم من نمي تونم اينجا روال تعيين کنم. لطف کنيد از يک مقام رسمي بخواهيد اين رو بگه. من برام فرق نمي کنه چطوري کار تحويل بدم. (زنکه حسود.)

يک تيکه کلام هم دارم، بعضي وقتا با طرفم حرف مي زنم، تو هر سن و سالي و تو هر جنسي، ميگم جان. مي دوني که چي ميگم؟ بعدش، از اتاق خانوما، مشکل کار با سيستم هم داشه باشند، زنگ مي زنند از من مي پرسند. همينجوري با يکيشون داشتم حرف مي زدم گفتم جان. اين رسمي هاي اونجا هم آتو گرفتند و شروع کردند اذيت کردن که مبارکه و گزارشت رو رد مي کنيم و از اين حرف ها. البته کاملا شوخي. چون اگرم جدي باشه من که مشکلي ندارم. من به همشون چه سرهنگ، چه رسمي و چه سرباز، ميگم جان. بعضي وقتا هم که براي درست کردن سيستموشون بايد برم اتاقشون، اين هم اتاقي ها ميگن برو سيستم رفيقت رو درست کن. منم ميگم آرررررررررررررررره؟ باشــــــــــــــــــــــــــه!

فردا شنبه اسکان دارم. خيلي زود مي گذره.

۱۳۸۶ تیر ۲۰, چهارشنبه

جريان چيه

مي دوني چيه؟ نمي دوني ديگه.

امتحان جهت گرفتن تشويقي رو دادم اما هنوز معين نکردند که چقدر تشويقي مي گيريم.
هم دوره اي هاي من، حداقل 5 روز و حداکثر 12 روز (ميانگين) تشويقي گرفتند. اما من نع! حتي محض رضاي خدا يک روز هم براي عيد نگرفتم. يکدونه زورکي بهم دادند تا برم عدم سوپيشينه رو بگيرم وگرنه اون رو هم نمي گرفتم.
ابوالفضل دو بار تا حالا تشويقي گرفته براي اينکه وقتي اسکان بودند، رفتند نماز مغرب و سردار اداره به همه دو روز تشويقي داده. يعني 4 روز به همين راحتي. نوش جونشون.

مسئول مستقيم من هم که روز اول خيالم رو راحت کرد و گفت من تشويقي نمي دم و سعي کن از استحقاقي هات هم بموقع استفاده کني.
يکي دو ماه پيش يکي از بچه ها توي يک واحد ديگه گفت سيد، شبکمون مشکل داره. بيا يک نگاهش بکن. رفتم و درستش کردم. خودش از سر لطف گفت سعي مي کنم برات تشويقي بگيرم. که موفق نشد. هفته پيش باز ازم خواست، اما گفت تشويقي هم برات مي گيرم. من رفتم و يک ربعه درستش کردم. اون طرف هم برام دو روز تشويقي نوشت. اما نوشته به دليل ابراز شايستگي و فلان و بهمان، توي پرانتز هم نوشته تعمير و راه اندازي مرکز رايانه. از اونجايي که مرخصي تشويقي رو اداره خودم بايد بده، وگرنه ثبت نمي شه، رفتم دادم اداره تا به اسم اداره امضاش کنند تا بتونم ازش استفاده کنم، ميگه توي وقت اداره رفتي اونجا و با ما هم هماهنگي نکردي!! واي خدا! شما باشين دردتون نمياد؟
خودم رو به خنگي مي زنم. خنگ. من از اين وقايع دردم مياد. از هميني هم که خودم رو به خنگي بزنم دردم مياد. اما درد اون يکي بيشتره.
اگر هم يک کم بخواي حرف بزني، سياسيت مي کنند. ارزشش رو نداره.

دوشنبه اي رفتم و يک حالي به دندونام دادم. دو تا ترميمي انجام دادم و يک عقلم رو کشيدم. يک جرم گيري اساسي هم کردم. ايشالله سه شنبه هفته بعد هم ميرم دو تا عقل ديگم رو مي کشم. يکيش راحته اما يکيش يک کوچولو جراحي و بخيه مي خواد.

دو سه روزي هم يک نيمچه سر دردي هم مياد تو سر و گردنم.
حالا دونستي چيه؟

۱۳۸۶ تیر ۱۴, پنجشنبه

نع

سلام
آبگوشت خوشمزه اي خوردم.
خواب سه ساعته خوشمزه ای کردم.
ميگما؟ ……………………………………. مگه نع؟

ديشب فيلم THE TERMINAL با بازي زيباي تام هنکس رو ديديم. خيلي قشنگ بود.
الان 3 روزه صبح ها ساعت 5 ميزنم بيرون و صبحونه رو تو خونه مي خورم. موقع رفتني، روي جاکفشي دم در، يک سوسکه (آقا يا خانوم نمي دونم) خوابيده. منم اصلا دلم نمياد بکشمش. جالبه بعد از خوابش ميره يک جايي که تو چشم نيست قايم ميشه و روز بعد باز مياد بيرون. من سوسک ها رو که مي کشم، معمولا از شاخک هاشون ميگيرم و ميندازمشون بيرون. اينو گفتم که بگم ازشون نمي ترسم.
به سيستمي فکر مي کنم مثل بلاگ. اما به جاي متن و عکس، کاربر صداشو (افکارشو) ضبط کنه و بذاره رو بلاگش. اينکارو خودم يک بار مي کنم.

۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

کتابا

سلام.

عدم خلافیمو گرفتم. 4 تا قتل و 12 فقره مقتولیت.
اولین دندان را همی نیز ترمیم شدم. وای. خدا رحم کنه دندون عقلامو. 3 تـــــــــــــــــــــــــــــــا. به قول سانی حالا حالاها مونده تا کارم تموم شه با دندون پزشکه. ولی دکتر خوب و حاذقی هست. البته 2-3 تايي ترميمي مونده هنوز.
روز خانوما مبارک. ايشالله عاقبت بخير شين ننه.
يک دونه ايرانسل اعتباري خريداري کردم. از همينايي که طرح روز زنه. براي مادرم.

اين خروج از پادگان هم اعصاب خورد کن شده برامون. امروز کمي با مهر زن حرفم شد. بچه پر رو مهر نمي زد. مي بيني توروخدا.
تو بلاگ انگليسيم ليست کتاباي زباني رو که ابراهيم توصيه کرده بود بگيرم رو نوشتم. چند روز پيش توي ايستگاه چشمم خورد به ليست کاملي از اون کتابا. مي فروختش 26 تومان. منم درجا باهاش تماس گرفتم و ديروز برام پيک شد. 14 تا کتاب و 13 تا سي دي و 4 تا نوار کاست. فوق العاده حال کردم از اين اتفاق.

۱۳۸۶ تیر ۱۱, دوشنبه

دلتون بسوزه

سلام.
ديروز رفتم همون دندونپزشکيه و مشخص شد که 3 دندون عقلم بايد کشيده بشه و 2 دندون تعميري و پر کردني دارم. فردا اولين وقتم هست ساعت 5 و بعديش 2 شنبه هفته بعد. دکتره که فهميد برادر مهدي هستم، خيلي تحويل گرفت و با چه شوري از آقا داماد سراغ گرفت که منم نامردي نکردم و بهش گفتم که داره بهم مي خوره. طفلي خيلي خورد توي حالش. ما هم خورد تو حالمون. اما دکتره خوبيه! ايشالله که دردم نياد فردا.

فردا رو مرخصي هم گرفتما!! بايد برم جواب عدم سوء پيشينه رو بگيرم. فکر کنم دو سه تا قتلي داشته باشم. شايدم قتل پيرزن و تجاوز ... (اوا خاک اره!!) شناسنامه موبايلم رو هم بايد بگيرم.

صبح ها خيلي سخت از خواب بيدار ميشم. اوه اوه! 5 شنبه هفته پيش. همينجوري از خواب پريدم ديدم ساعت 5 صبحه. دنباله موبايل بالاي سرم گشتم، ديدم مهدي خاموشش کرده گذاشته بالا سرش. انقدر خدا رحم کرد که نگو. نزديک بود خواب بمونم.
ديشب تولد زنداداش بود و مهمونشون بوديم. خدا رو شکر ماشين مهدي هست، رفت و آمدمون راحته.
این قضيه بنزين هست؟ خيلي باحاله ها!! فکرشو بکن بنزين رو بخواي جهاني پول بدي، اونوقت براي ماشين بايد 2 برابر پول ماشين، پول يامفت بدي به کي؟ آفرين! به اونا! کدوما؟؟ يعني نمي دوني؟؟ مي دونييييييييييي.

به تمامي امتحان دهندگان کنکور و دانشگاه خسته نباشيد ميگم. انشالله که اميد به خدا :).
بگم چيکار دوست دارم بکنم؟ نمي گم.

ما در منزل جديد يه dvd – cd پخش کننده از نوع SONY خريديم که توي اين دو سه هفته اکثر شبا فيلم کرايه ميگيريم و مي بينيم. ديروز از حسام سراغ CD فيلم گرفتم يک منبع خوب بهم معرفي کرد. از اين بابت خوش به حالمه يه عالمه.

تازگيا با اينکه سوار اتوبوس ميشم و چون سربازم بليط نمي دم خيلي دارم حال مي کنم. دلتون بسوزه ;).