رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2006

زندگي را زيباتر کنيم

زندگی مثل اقیانوس است. هر چقدر هم که تویش بشاشند
باز هم زیبا به نظر میرسد - جمله از من نيست
من ديگه نيستم اينجا که بخوام بنويسم.
ميرم آموزشي. - اين موزيک در قالب فلش رو گوش کنيد. باران عشق هستش!
از امروز ديگه نميام. برسم به کارام. خداحافظي ها و دل تنگي ها. فردا هم که جمعه است و حال و روزم از حالا مشخصه.
همه رو به يکتا خالق مي سپارم.
از اين 4 تا عکس، هميني که الان هست رو انتخاب کردم که بذارم!
(از اين دو تا عکس پايين، اون دو تايي که ساختگي هستند زحمت عطا هستش!!)
عکس 1 - عکس 2 - عکس 3 - عکس 410 دي يا 11 دي، کريسمس مبارک باشه
27 دي - سال حميد هست. (حميد رضا زواريان) .پسر عمم. خدابيامرزتش. دکتر بود. مرد بود. بيشتر نمي گم. هر چي هست توي ويژه نامه پارسالش گفته شده. توصيه مي کنم اين فايل 400 کيلو بايتي رو بخونيد. خدابيامرزتش. و براش فاتحه اي بخونيد.
2 سال گذشت. خدا بيامرزتش! خدا بيامرزتش! خدا بيامرزتش! خدا بيامرزتش! روحش شاد - فاتحه
چهلم حميد بود. شب قبل ترش مي خواستيم با امين قادري (نوه عمم!) و عمو مجتبي و مهدي بريم خونه عمو مجتبي اينا چندتا پارتيشن بياريم. آقا من و عمو مجتبي با هم، با رنو، و مهدي و ام…

چسبيد

اينم از همسفر من . مارانای کبير
ماشین حساب آقای ب دود کرديک دوش حموم بهم چسبيد.
کتاب نخريدم. چرا؟ چون که يک قلمش مي شد 12.000 تومان. از کتاب هاي زنداداش که بالا زير خر پشتک بود، 7 8 10 تايي کتاب برداشتم. ادبيات. کليله دمنه. تاريخ بيهقي و خيلي چيزاي ديگه. (زنداداش بنده، مونا طاهري، ليسانس ادبيات از دانشگاه آزاد واحد تهران مرکزي هستند! و برادرم يعني همسرشون، داداش رضا (سيد محمد رضا حسيني)، برادر بزرگتره، ليسانس فيزيک هسته اي از دانشگاه پلي تکنيک!)فردا هم ساکمو کامل مي بندم.آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان! اصل کاري رو يادم رفت بگم. امروز ساعت 8 بيدارم کردند گفتند بيا تلفن کارت دارند از پادگان. گفتند که ساعت 8 صبح شنبه از خود پادگان افسريه حرکت مي کنيم. ديگه نمي خواد برم ميدون سپاه! اينم از اين. اين هم از 2 دي. اين همه منتظرش بودم. ها ها!!فردا ميريم خونه اون يکي زنداداش. ميگن رسمه شب چله داماد اينا برند اونجا اينا! آره. اينم از فردا شبمون!!امشب همه دور هم هستیم. ميگيم و مي خنديم و شاديم و سر خوش .... يک تيکه فيلم زهرا خانوم مهدي آورده به کارگردان سيامک انصاري و قاسم خاني (فکر کنم مهر…

آي قصه قصه قصه

نمایشنامۀ ماه و پلنگ نوشتۀ بیژن مفیدنمایشنامۀ شهر قصه نوشتۀ بیژن مفید خوش به حالتون که می تونید اینا رو حالاحالا ها گوش بدید. من تازه پيداشون کردم. به خصوص این شهر قصه رو!!
حالم اصلا خوب نيست. تب دارم. سرما خوردگی دارم. صدام گرفته. از همه مهم تر حالم!

با ياهو

سلام
امروز سويچ کردم به بلاگر جدیده. قيافه هم به همين دليل عوض شده. بعدان درستش مي کنم.
تازه! تازه! ايم مطلب رو هم از ياهو دارم ارسال مي کنم. چطوري؟ هيچي. به يه ايميل خاصي از بلاگر يک مطلبي رو ايميل مي کنم و اون هم پابليشش مي کنه.
خداييش دمش گرم

تشديد

سلام
شما حالتون خوبه؟ نيست؟ به بهشت ....يه حالتي دارم من بعضي وقتا. بي تفاوتي شايد. (... اشاره به ... چپم!) اما اين در ظاهر امر هستش. در حقيقت ته دلم مثل سير و سرکه مي جوشه. بهش ميگن دغدغه!40 تا سانديس گرفتيم امروز. از نوع 6 ميوه از قرار همش 3.500 تومان. جاتون خالي اونجا مي خورم. دکتر رفتم امروز. گلوم اين دم رفتني 2-3 روزه درد مي کنه. مي بيني تورو خدا شانسو. رفتم دُکي. دکترش خانوم بود. پسر همچين اين چوب بستني رو تا ته حلقم کرد تو!!!! داشتم عق مي زدم رو ميزش. خودش شروع کرد معذرت خواستن!! بهش گفتم دارم ميرم آموزشي، ازش خواستم چند تا قرص به درد بخور هم براي سربازيم بنويسه تو دفترچم. اونم نوشت. ولي بد جوري کرد تو حلقم!! مشخص بود اين کاره نيست!!تشديد مي دونيد چيه؟ ّ اينه؟ اينم هست. اما اوني که من ميگم يک پديده هستش. پديده کيه؟ بابا پديده خواهر پيروز و پيمان هستش که بچگي هامون با مامان ميرفتيم خونه خانوم بهجت اينا. پديده به معناي اتفاق و رويداد خاص. ديگه الان مشکلي نداري با اين تعريف؟ خوب اگر داري باز هم به بهشت!! تشديد يک پديده به ظاهر فيزيکي هست. اينکه فرض کنيد پلي بر روي آب. باد کمي اونو…

هرچه کنی به خود کنی

هرچه کنی به خود کنی
گويند که در روزگاران قديم، درويشی بود که نزديک دهی زندگی می کرد. هر از گاهی به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ به او نانی، غذايی می دادند و او از اين طريق گذر زندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم هميشه و هميشه فقط يک بيت رو بيان می کرد و می گفت:
هر چه کنی،‌ به خود کنی - گر همه نيک و بد کنی
در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسيس،‌ چندی بود که می شنيد که همه در ده از اين بيت معروف درويش سخن می گويند. روزی با جمعی از دوستانش بر سر اين بيت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانش گفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که اين حرف درويش درست نيست. رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمير آن نان، زهر کشنده ای ريخت. وقتی درويش به ده آمد، مرد آن نان را به درويش داد و درويش مثل هميشه از باب تشکر،‌ بيت معروف خود را گفت و رفت. مرد زير لب خنده زهرآلودی کرد و گفت: خواهيم ديد!
درويش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نان بود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمين افتاده بود. درويش به سمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسيد که آنجا چه می کند؟…

با هم بخنديم

سلام
بياييد با هم بخنديم.
اتاقم تميز شد. همه چيز رو گذاشتم سر جاش. لباسام. CD ها. کاغذها. روي ميزم. همه و همه. از حالا مي فهمم بقيه چه جوري ميشن. مامان و بابا و برادر و هر کي بياد بالا. اتاق حامد به هم ريخته بوده هميشه. بر عکس مهدي که همه چيزش سر جاشه. بخنديم. من خودم خندم گرفته. يک دروغ بگم. اصلا دلم تنگ نميشه براي هيچ کس!! بخنديم حالا با هم!!کم کم هم موارد بردني رو يک گوشه ميذارم. الان کنار دشکم روي زمين، چند تا لباس گرم و ساقه طلايي و ترد و 2 تا دستمال کاغذي با قرص هام هستند.شنيدم که اونجا تو غذاهامون کافور مي ريزن. بعدش هم فهميدم براي اينکه قوه جنسيمون آروم بشه. بادمون رو بخوابونه. اين خيلي نامرديه ... ولي باز به اين هم بخنديم!!موهاي سرم رو ديشب زدوم. کوتاه شده ولي جمعه از ته ته مي زنم. تا دو ماه ديگه زيادي بلند ميشه. بخنديم به اين هم؟ باشه بخنديم!!ديشب علي رضا زنگ زده براي کارش. اغراق نگم يک ساعت بيشتر فقط براش حرف زدم که چي کار بکنه چي کار نکنه. هي هم ميگه تو خيلي قشنگ حرف ميزني. واردي به کار. تازه من تا حالا محيط کار اونو نديدم. و کارش رو نمي دونم. اما دغدغه هايي رو که داشت براش …

فوق العاده . سراب

سلام
امروز يک سري کاري که از پيش فکرشو نمي کردم بکنم کردم. اولين و مهمترينش اين بود که فکر نمي کردم نرم به مراسم اختتاميه. که نرفتم. علتش هم خواب و کرختي اول صبح. دوم اينکه بلند شدم رفتم دانشگاه پيام نور در ازگل. برو تجريش و ازگل و ... حضوران پرسيدم و گفتند که اگر جايي که خدمت مي کني باهات راه بياند و گواهي بدهند که مي توني تحصيل کني، حتما ميتوني در حين خدمت فوق هم بخوني. خوب خدا ايشالله کمک کنه. خبر خوبي بود و کمر همتي بايد بسته شود. قبلا فکر نمي کردم قبل از آموزشي برم اين مورد رو پيگيري کنم که رفتم. الان هم که ساعت 3 هست ميرم چشم پزشکي. از صبح چشمم رو يه وري مي کنم سرم درد مي گيره و تير مي کشه يه جاهاييش. رفتم.3:30 ب.ظ:
چشم چپم 25 صدم ضعيف تر شده. دادم دو تا عينکم رو درست کنه. يکيش فتوکروميک بشه براي سربازي. اون يکي هم که ناناز تره براي بعد از سربازي با شيشه زردرنگ.من به شدت از تلاش براي رسيدن به سراب متنفرم. و سعي مي کنم انقدر حس تشخيصم رو بالا ببرم تا بفهمم کدوم انتخابم سرابه، کدوم نيست. البته به مدد اشتباهات خودم و بقيه و تجربه هاي خودم و بقيه. فهميدي چي ميگم؟ يعني براي چيزي عبث تل…

چي بايد نگفت

سلام
فقط و فقط خوندن مطالب اين خانوم خبرنگار بهم حال داد. حالا حال مثبت يا منفيش بماند. اما حال داد. به خصوص اين لينک که در پست امروزش گذاشته. (توصيه مي شود اکيدان! که قبل از ادامه خوندن مضخرفات من، لينک ها رو بخونيد. تجديد خاطره ميشه!) اکيدان.از همون خبرنگار:
اون روز جمعه به من ثابت کرد که یکصد سال است که هیچکی نتونسته این مردم رو عوض کنه من و ما چرا باید تلاش کنیم. مردمی که یک روز برای شاه شهید سینه می زنند و فرداش زیر علم مشروطه می روند و بعد از استبداد صغیر می گذرند و یک روز پشت قزاق می ایستند و فرداش برای تولد ولیعهد پسرش نمی گذارند ماشین شاه حرکت کنه.هر چی بکاریم باد درو می کنیم. این که هر شعاری باید با زبون این مردم باشه حتی اگه دروغ باشه قبول می کنند و ...با علم به اين موارد، مي خوانيم:
- اين به اون: تو دادي؟
- اون به اين: نع! مگه تو دادي؟
- اين به اون: آره.
- اون به اين: درد داشت؟
- اين به اون: نع! خيلي هم حال دادمن، ساعت 9 شب در مسجد الزهرا - خ آبمنگل. سر کوچمون:
مرد مسني وارد شده، تو شلوغي. طوري مي خنده که مي خواد آدم رو خر کنه. مياد و ميره. يهو ديدم صف رو رد کرده رفته اول صف. بهش …

تولد

امروز تولد صبا برادر زادمه. 4 سال گذشت. يادمه صبحي که به دنيا اومده بود دير رسيدم سر کلاس دانشگاه. چهارشنبه بود. درس سيستم عامل با استاد رواني بود. کلاس هم شلوغ بود. رفتم ته کلاس پيش بچه ها نشستم. اکبر ملکي پرسيد کجا بودي که دير اومدي؟ گفتم هيچي عمو شدم امروز. پسر! همونجا نشسته تبريک گفت و ماچ و بوسه. استاد ديد ما رو گفت: آي آي. اونجا چه خبره؟؟ ملاحظه کنيد بابا!! خيلي خنده بود.آره! از وقتي که صبا خانوم اومد تو زندگيمون، چون داداش رضا هم طبقه بالاي منزل، يعني همين جايي که من الان هستم مقيم بود، ما کلي خوش خوشانمون شد. اصلا زبونمون رو باز کرد اين دختر. چون خواهري هم نداريم من و مهدي، تنها دختري که بهمون محرمه صبا هست. ما هم آي دوسش داريم. آي دوسش داريم ... خدا محافظت کنه ايشالله! البته مهدي هم شکر خدا متاهل شد و ...در باب چي بگم برات؟ دلم تنگه! آره! ديروز دومين باري بود که توي يک هفته گذشته، روزها رو جلو جلو اشتباه مي کردم. يعني ديروز فکر مي کردم که امروزه (پنج شنبه). علتش رو نمي دونم.يه داستان ديروز بايد براي يکي از دوستام مي گفتم فقط اينش يادم مونده بود که: اين پول خونش - blood - بود

من را چه مي شود

شما هم موافقي با اينکه چرا؟
ياد گذشته بخير. يادش واقعان بخير. شخصي رو دوست داشته باشي ببيني اما نشه. اونم بخواد تو رو ببينه بازم نشه. اين حالت براي دو دوست اتفاق مي افته. دو دوستي که خيلي وقته با هم آشنا هستند. خيلي وقت. و حالا به ديدن هم و در ميون گذاشتن افکارشون تشنه هستند. دو دوست قديمي. مثل دوست دوران دبيرستان.فيلم ضيافت رو که يادم مياد، سئوال مي کنم از خودم که توي واقعيت آيا ميشه آدم همچين قرارايي بذاره؟ چرا فيلم؟ توي دنياي واقعيه خودمون.انتخابات. چي بگم. اگر بگم همه فکر خودشون هستند نابجا نگفتم. دوره پيش براي انتخابات شوراي شهر تهران، از تهران فقط 800 هزار نفر شرکت کرده بودند. اما اگر راي ندم، و نديم، امثال امروزي ها و صنوف و احزابي که اهل شعار دادن هستند، ميان و به جاي الگو شدن، ميشند سوژه و نقل و نبات محفل ها. کلا با راي دادن حس مي کنم به کل سيستم راي ميدم. اما اصلا دوست ندارم همچين برداشتي از عملم بکنن. خوب اگر دنبال اين هستيد سيستم راي بياره، رفراندومي بذاريد. نه اينکه از هر حضوري برداشت خودتونو بکنيد. تناقضاتي از اين دست، کمي حوصله ام را سر مي بره. عين اينکه من دارم قهقهه مي…

زنده

به نظر شما اين چهره زنده مي مونه؟

هادی غفاری: «نه‌ساله بودم كه پس از ديدن شعار "مرگ بر حكومت فاشيستي پهلوي" در اعلاميه‌ها، از پدرم پرسيدم كه فاشيسم يعني چه؟ كه گوش مرا كشيد و بسيار هم درد گرفت، اعتراض كردم كه چرا گوشم را مي‌كشي؟ گفت مي‌خواهم به تو بفهمانم كه فاشيسم يعني اين. يعني گوش تو را مي‌كشم، تو هم حق نداري كه حرف بزني و پاسخگو هم نيستم و به تو هم مربوط نيست كه چرا من گوش تو را مي‌كَنم. بعد به من گفت كه هر چه به تو مي‌گويم بايد گوش كني، گفتم آخر اين درست نيست؟ گفت مگر تو نمي‌خواهي بداني فاشيسم يعني چه؟ فاشيست يعني همين و هر چه من گفتم و خواستم درست است. گفتم اين كه خيلي بد است. گفت ما هم به اين دليل مي‌گوييم كه بد است» - از اينجا

مردي، همسرش را تنها به دليل مخالفت با دعوت بستگانش با وارد آوردن دو ضربه به قتل رساند.

عجب

خواب در چشم ترم مي شکند

بي خوابي و گشت زني در مقاله هاي خوب خوب . خميازه و کسي نيست که مرا دريابد
مقالات از سعيد پور دلير:
کليک هاي مليون دلاري | پيروزي در تجارت اينترنتي | وبلاگ شخصي سعيد

اين بشر هم ميگه زن ذليل نيست! آره جون خودش. حالا کلش داغه نمي فهمه چي ميگه ...

خوش

ســـــــــــلام
امروز صبح ساعت 6 به همراه پدر و مادر وخيزاديم و رفتيم فرودگاه به ديدن عمه اشرف و پسر عمه کامران که راهي مکه شدند. ايشالله که سفر پر باري داشته باشند. دعامون هم بکنند. نامزدي متين که قولشو داده بودند.
بعد از اونجا هم من و مامان رفتيم خونه مادربزرگه. آخ خوابم ميومد. يه ساعتي خوابيدم و بلند شدم با نوت بوک سر کارام. هي هم علي رضا اس ام اس مي داد که کار داره و من آنلاين شم. منم گفتم که گوشيم شارژ نداره و نمي تونم اصلا باهاش حرف بزنم. شماره ثابت هم که مي دادم زنگ نمي زد. بگذريم. خلاصه با يکي از دوستامم که مي خواستم اس ام اس بدم به دليل نداشتن شارژ نشد. موندم اين همه کيف و بند و بساط، يک تيکه شارژر مگه چقدر جا مي گيره که همراهم نبرده بودم!؟رفتم پول راهنمايي هايي هم که از چت به علي رضا مي دادم رو امروز گرفتم. 25.000 تومان. آي حال داد. به خودشم گفتم. خودشم با رضايت داد اين پولو داد. خيلي خرسند شدم از اين اتفاق!سه خبر ... يکيش وقتي نهايي شد ميگم، يکيش اين که دعوت نامه براي حضور در مراسم تجليل از منزلت پژوهشگران و مبتکران جوان (جشنواره خوارزمي) به دستم رسيد. شنبه ساعت 8 صبح. سالن ا…

زاپاس

سلام!
امروز، صندليه ماشين رو بردم دادن درست کردند. 10.000 تومان خرجش شد. تا حالا نمي دونستم صندلي ماشين هم خواهر مادر داره. اون که هيچي! صندلي سازه مي گفت که خواهر و مادر صندلي رو هم مورد عنايت قرار دادم. گفتم خوب چاره اي نداشتم. بايد ماشين رو رانندگي مي کردم ديگه!! اونم گفت که من بدونم و منم مي گم که شما بدونيد که اگر صندلي شکست، زاپاس ماشين رو بذاريد پشتش تا به خواهر و مادر کسي فشار نياد! آره قربونش!کار هم دارم مي کنم. شما نمي بيني فقط!خوبم! خوب خوب! دارم مطمئن مي شم که در حين خدمت نمي تونم فوق بخونم. بماند که با وبلاگ دانشجويان و فارغ التحصيلان پيام نور MBA معامله (از ريشه EMAIL) کردم، ايشونم سريع جوابمو دادند و گفتند که يکي اونجا در نيروي انتظامي خدمت مي کنه و داره دوره ميبينه. نمي دونم والا! خود پيام نور که به من چيز ديگه اي گفت! خدا لعنت کنه مخابراتو که اس ام اس هاي آدمو مي پرونه! چه ربطي داشت به صندلي ماشين يا پيام نور؟جدي جدي بايد راي داد!؟ من که ماطغد نيستم! چرا! مثل شبي که در ورزشگاه برنابئوي مادريد باشي روشنه که چرا... محض عرا ... خوب اصولا من نمي دم ... اگرم بدم تِر مي زنم …

مختصران

عکس من و همزادم

سلام!
امروز مختصران:
- خواب 1 بامداد که در يک و خورده اي عملي شد
- بيداري 6. صرف حليم که مهدي زحمت کشيده بود براي ما و خانومش اينا خريده بود. و رفتم به سمت خونه مادربزرگ جهت رفتن به بهشت زهرا
- 8:30 برگشتن از بهشت زهرا، خريد بربري داغ خاش خاشي، (شانس آوردم تا من گرفتم، هم نون هاي چيده شدش تموم شد، هم شلوغ شد سرش) - و صبحانه دوم در خانه مادربزرگ با بربري
- 9:30 رفتن با پدر به استخر، استخر بسيار يخ بود. آبشو ميگم. آب جکوزيش هم داغ بود. کلي هم بخار داشت توي سوناهاش! من يه نيم ساعت ورجه وورجه کردم و بعد نيم ساعتي خوابيدم. چه مزه اي داد!
برگشتنه:
صندلي راننده ماشين، به محض جلوس جهت رفتن به منزل، بشکست و خنده اي مرا فرا گرفت. اصولا در اين مواقع من مي خندم. مثل وقتي که استاد مهندسي اينترنت به بنده نمره 7.5 داده بود و من آن درس را مجدد گرفتم. ديدي! شما همي مي توني بخندي!! آره! اين صندلي از باب چشمي بود که خوردم. مي دونم چه کسي چشم زده است مرا. دفعه اولش نيست. يکبار به منزمان آمد و مانيتورم که CTX مولتي مديا بود (هم مونيتور و هم اسپيکر) سوخت. خلاصه! اگر بدوني با چه وضعيتي رانندگي کردم…

چي ببرم

سلام ! سربازي آموزشي چي ببرم!؟
با پسر عمو اميرحسين صحبت مي کردم يه راهنمايي هاي عالي اي کرد. دستش ندرده! اون پارسال اسفند برای آموزشي کرمانشاه بوده.توصيه هاي امير:
کمپوت - صابون خميردندوني - کتاب - نمک (جهت قرقره براي احساس سرماخوردگي احتمالي) - موبال بهمراه شارژر - شامپو و ليف و 2 تا حوله - خوراکي جات - ويتامين ث (يکي صبح يکي شب بخورم جهت جلوگيري از سرماخوردگي خوبه!) و ...خودمم اينا رو مي ذارم کنار:
بيسکويت ساقه طلايي و ترد مينو - قرص هاي جوش سرم - مسواک - خميردندون - چاقو (قاشق چنگال)؟ - يه عالمه کاموا به همراه يه عالمه سفارش از دخترا و پسراي فاميل - سشوار (موهام يهو رگ به رگ ميشن! خوبه که خوش حالت باشند اونجا!) - زنبورک (من استادشم!! ريون ريون!!!) - همزادم رو (بايد ببينيدش!) - ساعت - خواب (من اينقدر [اينقد: _____________________________________ ]خواب سنگينم!) - بقيشم نمي تونم بگم ... شورت و ... يه سري قرص هم مي برم اگر کسي از بچه ها پريود شد مصرف کنه.ليست کتاب هايي که از ميثم گرفتم ببرم:
يک بشکه شرابقلعه حيواناتبر باد رفتهپيرمرد و دريادر جستجوي زمان از دست رفتهوضعيت آخر(کامل نخوندمش هن…

بشريت

سلام
هنوزم که هنوزه، من حامدم (انتظار نداشته باش که بشم اسگل)حالی هم ندارم! امروز رفتم برای سئوال امکان ادامه تحصيل در حين خدمت. گفتن نميشه. همين! و از آن موقع سر دردي مرا فرا گرفت. تا رفتم خانه مادربزرگ (از شدت پيچيدگي افکار اکثرش رو با اتوبوس و پياده رفتم تا پياده بروم و بيشتر فکر همي کنم) و بعد از ديدار با خاله منصور، کيانوش خانوم و پسرخاله مسعود و ميثم که از مشهد آمده بود، به قرار قولي که به خاله مولود داده بودم، بهمراه مادر و خاله و ميثم رفتيم 4 نفري ميم مثل مادر در سينما فلسطين! و عاي هم لذت بردند شکر خدا! عجب فيلم نازنيني! و چه بازيه زيبايي! من که به حال خودم گريه کردم! عمران!! شايعه است! من حالم خيلي هم خوبه! فقط حوصله ندارم و سرم درد مي کرد!با دوستم امشب صحبت کردم. 3-4 دقيقه بعد از مکالمه، سرم خوب شده بود. از نشانه هاي دوست خوب همينه ديگه!دوستام ميگن سربازي که بد نيست. همه رفتند تو هم يکي مثل بقيه. خودمم به خودم ميگم چرا اصرار داري تقلا کني. برو لذتتو ببر. اما آخه علاف گشتن و هرز بردن عمر ميشه لذت بردن!؟ ميشه از الکي خوش بودن. خوب اگر بشه درس بخونم خوب نيست؟ خوب مسلمه که خوبه!…

آخرين نشانه

مرده شوره سانسورشونو ببرن که بجای اينکه آدم حواسش به فيلم باشه، ميگرده ببينه کدوم هنرپيشه کجاش سانسور شده! اينم شده از فيلم ديدن ما! ولي فيلمش قشنگ بود. (آخرين نشانه - سينماي ماورا)اصلان حال و حوصله هيچ کاري ندارم! انگيزه اي ندارم! نمي دونم چرا؟ شايد زيادي سئوالاي بي جواب دارم! يعني به نظر تو چي ميشه؟من ____ او ____ شما
تو ___ ما ___ ايشانمن نفهميدم!؟!؟ آخر چی؟ - درونم مشکل داره ها!؟ از نظر جسمي خوبم! اي بابا!!

اي کاش اين سربازي نبود. مي شد کار کرد. پول در آورد. پول خرج کرد! گشت زد! کيف کرد! ايکاش!
براي اينکه گيج نشي کلا دارم صحبت مي کنم.گيچ شدي؟
به بهشت! اصلا حوصله ندارم ميگم

از ماست که بر ماست

مگه غير از اينه؟ خوب از ماست که بر ماست ديگه!عکساي بلاگمو نشون نميده هيچکدوم از آي اس پي ها! فکر کنم مسير عکس بلاگر فيلتر شده! ديروز از ترس اينکه بلاگر سرويسشو بر ما ببنده، رفتم و در وردپرس - wordpress - عضو شدم و يک کپی از مطالبم گرفتم. ازش خوشم اومد. اگر درست شد عکسام که شد! اگر نع که فکر ديگري بايد.ديشبم حسابی شانس يارم بود! آخر شب. اينم بازي هايي که بردم و از شدت خوشحالي شب راحت خوابيدم. دومينو - مربع هاي يامي.افکاري دارم که بيشتر شامل سئوال هايي هستند.امروز سينما بودم. کافه ستاره. آخ که عجب بازي هايي مي کردن. بخصوص رويا تيموريان. تبليغ فيلم مهمان هم توش بود. ديدنيه. بياد حتمان ميرم. ميثم هم که ظاهران اين ترم واحد زياد برداشته (19 واحد) خسته است. قرار فردا به سمت تهران بياد و اين چند روزه هم چند تا فيلم با اون ميرم ببينم.امروز امور اداري دانشگاه هم رفتم. براي گواهي براي ارشد سئوال کردم. حالا فردا ميرم براي خود ارشد پرس و جو کنم که کارايي رو که بعد از آموزشي بايد بکنم رو مشخص کنم از همين الان.ديشب مهدي به مناسبت گرفتن ديپلمش ماها رو (من مامان و بابا، داداش رضا و خانومش و صبا، و خان…

دومينو

من در دومينو
همين الان بردم
136 - اينترنت چشه؟ عکسامو با زبون خوش نمياره برام؟ بايد با يه زبون ديگه باهاش حرف زد؟

بچه مولا!

سلام! اين سايت رو ببينيد. تحت عنوانه من بچه مولا 25 سال دارم. فقط و فقط!!!! :
- اگر +18 هستيد
- اگر از خوندنه کلماتي همچون گوز و ريدنو و شاشيدنو و بعضي کلمات نامتعارف ناراحت نمي شيد و ... ساير نکات ايمني ...خيلي ناراحت شديد جلوي چشماتونو بگيريد بگيد يکي ديگه براتون بخونه يا ....
اين آخرين مطلب اون خدابيامرزه ....میشه بگی زندگی رو تو یه کلمه تعریف کنی؟
به نظر من زندگی یعنی طزدصهارنث
اونوفت این طزدصهارنث که گفتی یعنی چی؟
خوب معلومه. یعنی بنسپخقر دیگه
آهان! چه جالب . اونوقت بنسپخقر یعنی چی؟ منظورم معنیشه.
والله یه معنی بیشتر نداره اون هم طزدصهارنث ه

خوب! بالاخره نوبت سربازي ما هم رسيد. اين بچه ملاي 25 ساله هم بايد ماتحت رو تنگ كنه بره به كيان تخمي جمهوري اسلامي خدمت كنه. اولين وبلاگم بود كه اينقدر تونستم دوام بيارم. كلا هميشه به صورت ناشناس مينوشتم و وقتي شناس ميشدم بلاگ رو ميبستم. يادش به خير اولين باري كه وبلاگ ساختم مال خيلي وقت پيش بود . فكر كنم سال دوم دانشگاه بودم. حدود 5-6 سال پيش. از اونوقت تا الان خيلي بلاگ ريدم و همه رو دستمالي شده رها كردم. و ...

راحتي

سلام!
آدما خودشون رو جهت راحتي، در سختي ها و موقعيت هايي قرار مي دهند. شايد به جاي راحتي بگيد هدف، يا يه چيز ديگه. من دنبال اون کلمه نيستم. به دنبال جواب چرايي اين کار آدما هستم. موقعيت هايي که از بچگي برامون بزرگ ترا بوجود ميارند تا يه زماني، اگر زندگي نرمال و عادي اي رو در نظر بگيريم، تغييرش دست ماها (به عنوان بچه) نيست. اما بعد از يه برهه، شايد بگيم مثلا بعد از ديپلم گرفتن، ديگه خودمونيم که تعيين موقعيت مي کنيم براي خودمون. اما اون کلمه هه باعث اين کار ميشه. شايد اسمشو بذاريم چشم و هم چشمي! واقعان نمي دونم! و دنبال اون کلمه نيستم. شايدم دارم اشتباه مي کنم و بايد به دنبال اون کلمه باشم.به وفور، در دوران دانشجويي تا حالا يک احساسي زياد برام تکرار شده. ايني که در يک موقعيت زماني، نياز داشتم به يک چيزي. اما برام فراهم نشده. اما بعدها، وقتي اون چيز فراهم شده ديگه من بهش نياز روز اول رو نداشتم! اين چرا آخه!؟ (منظورم چيزاي شدني، و قابل حصول و منطقي هست. نع که انتظار داشته باشم در همون لحظه زير پام ماکزيما باشه! در قبال تلاشي منطقي براي خواسته اي، نتيجه منطقي اي هم ديده بشه!)با رسيدن آدم به…

برف - اوکاليپتوس

سلامبه گزارش خبرگزاري دوستان از ولنجک، برف سنگيني ولنجک و شمال شهر را از ديشب فرا گرفته. به گفته شاهدان، مه الان در آنجا رويت مي شود ولي چيز ديگري رويت نمي شود و يا به سختي رويت مي شود. آنجا برف روبان، در خيابان ها و پشت بام ها مشغول کارند. لطفا مزاحم نشويد. اين خبر، قوه حسادت بنده را قلمبه کرده! چرا که اينجا طرف منزل ما، فقط هوا سرد است. خدا خيلي نامردي! مگه من دل ندارم!؟ چي!؟؟ کرمانشاه!؟ اوه! نع! خيلي مردي! حرفمو پس گرفتم! ببخشيد! الو! الــــــو! (تلفن قطع شده...)
امروز استخر مزه داد خداييش! با طعم اوکاليپتوس در خشک و بخار! چه طعمي! نفسم باز شد! بعدشم بياي توي رختکن ببيني چند تا اس ام اس از دوست خوبت بخوني که کلي ذوق هم بکني!فيلم ديشب هم عالي بود. هواشناس! با بازي نيکلاس کيج. محشر بود فيلم و داستانش. از نظر جلوه هاي ويژه عالي بود. نع که فکر کني خيلي کامپيوتري و از اين حرف ها بود! ديالوگها و فيلم نامه قوي اي داشت که جلوه ويژه اي داده بود به فضاي فيلم. الحق و الانصاف هم دوبله فيلم معرکه بود. محصول 2005. آخه اين چه فيلم هاييه که ميذارن؟ بيکاريد؟ از اون فيلم هاي مضخرف بود! در پيت!! اه اه…