۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

من hot هستم

سلام

امروز رفتم حجامت. خانوم دکتره تا تيغ رو انداخت مي گفت يک خوني زده بيرون از بدنم که بيا و تماشا!!! 5 تا ليوان خون گرفت ازم. مي گفت خيلي طبعت داغه! منم گفتم آره. براي همينم سرم زياد جوش مي زنه (جوشامو نشونش دادم). اونم گفت که اگه به طب اسلامي اعتقاد دارم، با حجامت مي تونم خوبش کنم. مي گفت کبدت رو بادکش مي کنيم و ازش حجامت مي کنيم. منم گفتم باشه. اونم گفت باشه. برو يک ماه ديگه بيا بعد از حجامت برو انجمن حجامت ايران اونجا انجام مي دهند برات. منم خوشحال شدم. حالم هم خيلي خوبه. شنگوله شنگول!! مثل حبه انگول! ولي حالي کردم هان!
پارسال هم، همين حدودا رفته بودم حجامت. مي گويند که بسيار توصيه شده است حجامت. و بهتر است تا اول بهار و اول پاييز را جهت اين امر خطير انتخاب کنيد.

امروز دومين روزيه که خواستند تا ساعت 4 پادگان وايسم و من واي نستادم. دليلي که براشون ميگم و منطقيه اينه که دنبال منزل بايد بريم. اما! خداييش! صبح تا ظهر بيکاري. چه دليلي داره ظهر به بعد بموني که کار کني؟ به قول بعضي از بچه ها، بعضي از رسمي هاي اونجا صبح تا ظهر بيکار و ... هستند اونوقت بعضي کارهاشون رو ميذارن تا بعدازظهر به اسم اضافه کاري انجام بدند. مي بيني تورو خدا؟ علت ايني هم که وايسم اينه که مي خوان سرور راه اندازي کنند و مي خواهند من باشم تا اوني که مي خواد راه اندازي کنه من رو توجيه کنه به اصطلاح. خوب اين کار رو توي روز بکنند خوب. حتي بهشون گفتم که اگر تو روز نمي تونند بيان اينجا بگيد تا من برم پيششون. حالا ديگه تصميم با خودشونه. من بعد از ساعت 2 ديگه بايد مال خودم باشم. مگه نع؟

واي که چقدر دلم براي بعضي طعم ها مثل: پسته، سس سفيد، کالباس، بادوم هندي و ... تنگ شده!!! خيلي زياد!

کارت بنزين خودم رو هم جست و جو کردم نوشته بود که 23 فروردين تحويل پست دادند. کدهاش رو برداشتم تا پيگيري کنم ببينم کجاست تا برم بگيرمش.
اين خبر هم خوندنيه!!

خداوندا، به من توفيق تلاش در شكست، صبر در نا اميدي، رفتن بي همراه، جهاد بي سلاح، كار بي پاداش، فدا كاري در سكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، حرفت بي نان، ايمان بي ريا، تنهايي در انبوه جمعيت، و دوست داشتن، بي آنكه دوست بدارند، عطا كن.
دكتر علي شريعتي

۱۳۸۶ اردیبهشت ۷, جمعه

بازم کوه

سلام.

در گير و دار جمع کردن اسباب اثاثيه جهت اسباب کشي به نمي دونم کجا هستيم. اووووووووووه خيلي وقته که از اين کارا نکرديم. چيزي نزديک به 20 سال. اگرم 20 سال پيش تغيير خونه اي داشتيم من که بچه بودم و اصلا چيزي يادم نمياد. اما الان کلا آدم يک جوريه. چي ببره! چي نبره! چي رو نمي خواد! چي رو مي خواد! چي رو دوست داره! چي رو دوست نداره! و ... برگشتنه ها از پادگان 9-10 تا تا حالا کارتن موز خريدم تا توش وسايل تعبيه کنيم. داداش رضا و مهدي و زنداداش هم کلي کمک مي کنند.

داداش رضا يک ماشيييييييييييييين خريده که ما رو کلي خوشحال کرده. از 76 که عقدشون بوده با زنداداشم تا الان که 86 هست، يعني بعد از گذشت 10 سال. الحمدالله ديگه با ماشين رفت و آمد مي کنند. چه حالي مي کنه صبا! خيلي مبارکشون باشه خدايي!

ديگه اينکه تنهايي توي اتاق بدون بچه ها خيلي سخت ميگذره. همدم آدم نداره. وقتي ميري مي بيني عين کارگرايي که مجبورن آخر وقت يه عالمه کار تحويل بدند، پشت ميز نشستن کاغذ از روزنامه مي برند و با چسبي که توي ظرف هاي سس خوري هست مي چسبونن به کاغذ آچهار، کلي دلت مي گيره ... خيلي بده. حالا نع که زياد کار کنند. و نع اينکه مجبور باشند کاراي زيادي آخر روز تحويل بدند. اما کار، کار دوني هست. من بهش ميگم کار گل. (GEL)

امروز صبح يک حرکت سامورايي کرديم با داداش مهدي و رفتيم دارآباد. کوه. آقا/خانم/دوست عزيز. يک حالي داد که بگو و بپرس! خيلي مسه داد. انقدر که اون تصادفي که پيکان زد و کوبيد به ماشين ماکسيماي (همون رنوهههه) بنده اصلا اوقاتم رو تلخ نکرد. مي بيني چقدر حال داد؟! :)) :) ;) بياييد شما هم. بخدا خوش مي گذره. چايي هم برديم با نون سنگک و پنير خامه اي جاي همه رو اونجا خالي کرديم.

به دنبال اين هم هستم تا اين پولي رو که گذاشتم بانک مسکن يه جورايي تبديل به ملکش کنم. علي ايهاالحالن، مي خوام امتياز وامم رو بفروشم. به بالاترين پيشنهاد هم فکر مي کنم. به خدا!

5 شنبه اين هفته هم اسکان دارم. به قول بچه ها کم کم آدم با اسکان ها حال مي کنه. چون ميشه يک روز زندگي در شرايط کاملا متفاوت رو تجربه کرد. (اينم محض دل خوشي ماست که بچه ها ميگن! مي دونم!)
--------------------------------------------------------------------
بخنديم:

وزارت ارشاد شعر ((اتل،متل،توتوله))را به دلايل زير ممنوع كرد:
1.وجود كلمات توتوله،پستان و تحريك كودكان
2.استفاده از كشور هندوستان
3.زن كردي
4.ترويج بي حجابي...............
شعر اصلاح شده:....
اتل متل زباله،گاو حسن باحاله،هم شير داره هم آستين،شيرشو بردن فلسطين،بگير يك زن راستين،اسمشوبذار حكيمه،كه چادرش ضخيمه

پيام حسن نصرا... به احمدی نژاد : محمود بيا به آمريکا حمله کنيم جواب احمدی نژاد : نه حسن خيلی خطرناکه حسن ...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

ساده

سلام
امروز، 3 تا از بچه ها از اتاقمون رفتند يک اتاق اونورتر! اما کارشون خيلي کار دوني هست. تا الان با کامپيوتر کار مي کردند و حالا بايد کاغذ روزنامه تيکه پاره کنند بچسبونند. من خودم خيلي خورد تو حالم. يعني چي مهندس مملکت کاغذ تيکه پاره کنه؟ حتما فردا روزي هم اين کار رو از من خواهند خواست؟ ميشه با ديدن اين نامردي ها، بي عدالتي ها و ... خوش بود؟ ميشه ;)

او يک فرشته بود يادتونه؟ ماه رمضون 2-3 سال پيش؟ شده نقل اين خانوم مهدي.

ديشب بقدري حالم بد بود که نگو. نشون به اين نشون که يک دختره راننده از نگاهم ترسيد. ساعت 10 شب بعد از يک روز کاري، 4 تا پمپ بنزين برو تا يکيشونو پيدا کني که بدون کارت سوخت بنزينت بزنند! توي يک جاي مسير، بعد از بهارستان و نرسيده به سرچشمه، يک دختر خانوم 206 بد پيچيد جلوم، خودش هم متوجه شده بود. از کنارش که رد شدم يک نگاهي کردم از روي غضب که طفلک سرش رو انداخته بود پايين. ترسيده بود. عجب سيستم مزخرفيه! روال هاي اين مملکت رو کافيه بديم يک بچه 7 ساله بکشه، يک بچه 14 ساله رو نمودار بياره، ببينيم به کجا ميرسه، اکثرشون آخر مشخصي ندارند. اصطلاح تخصصي داره صد در صد اما من نمي دونم. اما مي دونم که بايد روال ها شروع و پايان و عامل و کارگزار مشخصي داشته باشند. بي خيال بابا! با افکار کنوني من، من رو چه به اين حرفها!

تو! خود تو! شما!(خودمو ميگم هان، سوء تفاهم نشود)
اگه ايني که الان هستي نبودي! اگه ايني که الان داشتي نداشتي!؟ اگه اين چيزي که الان فکر مي کني مثبتِ تو هست، منفيت بود، اگه .... چه غلطي مي خواستي بکني؟ ؟ چي کار؟؟

خدا رو شکر مي کنم که يک دختر خوشگل داد به داداش رضاي من، تا من يک دختري توي زندگيم داشته باشم که بتونم بغلش کنم و حسابي ماچش کنم.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱, شنبه

خسته ي خسته


يادِ ما و بودِ ما از دادِ توست هستي ما جمله از ايجاد توست
لذت هستي نمودي نيست را عاشق خود كرده بودي نيست را
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتة ما مي شنود

انسان به ارادة خدا از نيستي به هستي آمده
أَوَلَا يَذْكُرُ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ يَكُ شَيْئًا - مريم: 67
آيا انسان به خاطر نمي آورد كه ما پيش از اين او را آفريديم در حالي كه چيزي نبود؟!

۱۳۸۶ فروردین ۳۱, جمعه

چقدر خوب


سلام
چه حالي داد کوه امروز. شانس عاليه ما امروز هوا ابري بود و آفتابي نبود اذيتم کنه و از هواي بهاري و بوي خوش درختان و سبزه ها در جنگل سرخه حصار کلي لذت بردم و ته دلم شکر خدا رو مي کردم. خيلي عالي بود. اما از دفعه بعد اگه بخواد آفتاب باشه نميرم. چون بيشتر آسفالت نوردي هست تا کوهنوردي. تو راه 3 تا خانوم که توي يک پيکان (به ظاهر دزدي) نشسته بودند زارتي کوبيدن به تير چراغ برقي که زبون بسته کنار مسير بود. فکر کنم در حال لبو لوبي از هم بودند که اين اتفاق افتاد (ظاهر امر که اين رو نشون مي داد). قشنگ تا رسيدن به ما اين حادثه خنده آور متفق شد. بچه ها هم متلک هايي نثارشان کردند. مثل اينکه شما رو چه به پشت ماشين نشستن! شما بايد پشت ماشين لباس شويي بشينيد و ...

اين پيش زمينه رو بدم در آينده نزديک در مورد دختران و پسران و ... خواهم نوشت.

بعد از کوه يک سر درد کوچکي داشتم. همش بخاطر استشمام بوي گلها در کوه بود. حساسيت و اين حرف ها ديگه. رسيدم خونه دست پخت مادر عزيز رو که خوردم يک 2 ساعتي خواب ميل کردم اما به محض بيدار شدن باز سر درد اومد سراغم. يک دوش 4 دقيقه اي و بعد منزل مادربزرگ. آهان. صبح هم بعد 2:30 آسفالت نوردي، صبحانه چاي+سنگک+پنير+گردو+خرما دادند. من که خرما و گردو رو نخوردم اما اوناي ديگه حالي دادند بهمون توي اون همه سر سبزي اي که دور و برمون بود.

چقدر تماس!؟ براي کار منظورمه! آدم خودش رو که نبايد عنتر اين و اون کنه. عنتر شايد منظورم همون علافه! نــــــــــــــــــع غلام؟

در مورد خونه تصميم هايي گرفتم. با مشورت با اونايي که سابقه دارند! ايشالله انجام بشه ميگم.

امروز مهدي پزشکي راد و مهدي باجاقلي زنگ زدند. باجاقلي که فوق ديپلم بود، ليسانس قبول شده بود يزد. حالا بعد از آموزشي رفته اونجا درس بخونه. طفلک زنگ زدم امشب بهش خوابگاه بود و تنها. صداش بسيار خسته و دپرس بود. دلم براش سوخت و دل داريش دادم که زودي ميگذره! خيلي دلم براش سوخت. مهدي پزشکي راد رو هم ايشالله رفتم مشهد مي بينمش! يک پسر دوست داشتني و خوش مشرب!

ديگه اينکه:
استخاره! کردم امشب! تا بگيرم! زن دوباره!
آيه آمد توبه توبه! در جواب استخاره!
زن نگير بيچاره ميشي!! زن نگير بيچاره ميشي!! آخرش آواره ميشي!! (شعر خوانده شده توسط محمد صدرايي! ارشد گروهان 1 گردان 4)

۱۳۸۶ فروردین ۲۹, چهارشنبه

کوه


سلام
فردا 5 شنبه آخر ماه هست و من بايد برم کوه. در واقع برنامه پادگان اينه. از ساعت 7 تا 10. ميگن خيلي اذيت کننده هست توي گرما. مي برن ما رو جنگل هاي سرخه حصار! بچه ها اکثران مرخصي گرفتند. من گفتم پيش خودم اين يه بار رو ميرم، اگه اذيت کننده بود از اين به بعدش نمي رم و من هم مرخصي مي گيرم.

بالاخره اينترنت وصل شد و من فايل هاي اکسلمو آوردم. اين فايل حاوي برنامه خدمت منبه همراه مرخصي ها و پست ها مي باشد. برنامه طوري هست که اگر تعداد روز مرخصي گرفته شده رو وارد کنم، تعداد روزي رو که از مرخصي هام مونده رو نشون ميده. در SHEET ديگري به اسم مبلغ، برنامه اي نوشتم که مبلغ رو از شما به عدد ميگيره و اون رو به حروف به شما تحويل ميده. اميدورام کاربرد داشته باشه براي خلق الله! اگر اکسل داريد، فايل رو از اينجا دانلود کنيد. اگر نداريد، بايد GMAIL داشته باشيد. در اکسل گوگل اين فايل ها رو هم گذاشتم. (خواهشان اگر ديديد فايل ها رو يک نظري، بوغي، چيزي! راه دوري نميره!)

خلاصه! ايام ميگذرونيم. به سرعت باد ميره! اوه! مثل چي! سريعتر از باد. سريعتر!
امروز خاله ثريا خونمون بودند و کلي خوشحالمون کردند. صبح رفته بودند با مامان شاه عبدالعظيم!

۱۳۸۶ فروردین ۲۷, دوشنبه

مشکل، دغدغه و آسون


لينک 1 - لينک 2 - لينک 3 - لينک 4
سلام
اينکه چيا کردم و نکردم بماند.
مي خوام رو يک سري کلمات مکث کنم. نه از جهت بيکاري که از جهت خوشگذروني. ديدم بچه ها دور هم جمعيم. منظورم از بچه ها خودم هستم و شما خواننده اين نوشته جات!
خانوم ها و آقايان! دخترا و پسرا! کوچکولوها و بزرگا! اونوري ها و اينوري ها! خلاصه ايها الناس!
حالتون خوبه؟ :)) :))

نه! شوخي کردم.
از اين ببعد جدي ميگم.
تعريف شما از مشکل چيه! چه چيزايي مشکل شما هستند؟ يا مشکلات شما چه چيزهايي هستند؟
بطور مثال! اينکه من ماشين يا موبايل يا ... رو براي خودم تهيه کنم (حالا يا اون چيز، يک چيز خدادادي باشه (مثل عقل و هوش و اندام بدن و ...) يا هزينه مادي اي و يا يک عمل اجتماعي، اقتصادي، سياسي، علمي، ازدواجي، دوستي و ... جهت داشتن اون چيز انجام داده باشيد) و بعد اين ماشين يا موبايل بخواد برام مشکل ساز بشه! خرابي و اين چيزها رو هم نميگم. عــــــــــــــممممممم! ببينيد! اون چيزي که مي خوام بگم فرهنگيه!


چرا بايد من وقتي تحصيل کرده ميشم، مشکلاتم از يک آدم ديپلمه بيشتر باشه! (حالا شايدم اسمش باشه دغدغه) چون بيشتر مي فهمم؟ نع نع! اين نيست جوابم. چطور بگم. يا مثلا ديديد يکي يک کاري مي کنه، يک راهي رو ميره، وارد يک مرحله زندگيش ميشه، بعد فرهنگ ما بهش ميگه تازه اولشه! حالا حالاها راه داري! تونستم بگم منظورمو؟ چرا؟
مشکل بار منفي اي داره! بگيم چي اسمشو! آهان! TAKE IT EASY! ;)

۱۳۸۶ فروردین ۲۶, یکشنبه

ميمون


سلام


بالاخره اون اتفاق ميمون افتاد و قرارداد ساخت منزل ما بسته شد. خونه پدري پدر من، اغراق نگم بعد از 40 سال مي خواد خراب بشه. من از 4-5 سالگي فکر کنم توي اين خونه بوديم. افراد زيادي از فاميل اينجا زندگي کردند. چون خونه 2 طبقه هست، طبقه دوم اکثران به اجاره رفته. عموي بزرگم. دو عموي ديگرم. حميد خدا بيامرز و داداش رضا. از وقتي هم که داداش رضا رفته (يک سال و نيمي ميشه) من و مهدي بالا هستيم. خلاصه! ايشالله که ساخته ميشه و پدر و مادرم (بخصوص مادرم که پله ها خيلي اذيتش مي کردند) در شرايط بهتري زندگي مي کنند ايشالله! حالا دنبال خونه بايد بريم براي رهن! ايشاالله!

عمو مجتبي براي اينکه قرارداد محکمي بسته بشه ، خيلي خيلي خيلي وقت گذاشتند. خدا ايشالله خيرشون بده! اشتباه نکنم نزديک 2 سال در حال رفت و آمد به خونه ما و پيگيري اينکه چي بشه و چجوري بشه بودند. خدا ايشالله براشون هميشه خير بسازه!

امروز و فردا مرخصي گرفتم. امروز ماشين رو دادم مکانيکي و فردا هم مي دم تا برقش رو درست کنند.

و اينکه از دلم بگم.
بي نهايت خسته هستم. خسته بدني نع! خسته ذهني. دلم چروک شده. از اينکه بيکارم و کاري نمي کنم لج دارم. از کاري که الکي براي پادگان مي کنم لج دارم. از عمري که اونجا مي گذرونم لج دارم. البته از خيلي محدوديت هاي ديگه هم لج دارم. مطالعه بنظرم کار نمياد. مي بيني تورو خدا؟ کتاب بگيرم دستم حالم بد ميشه! دوست دارم کار اقتصادي بکنم. نمي دونم والله! از اونورم دوست دارم کتاب هامو گر و گر بخونم! تناقض بديه! کلا حالت بديه! آه! البته با حالي که دارم ... کلي هم کار هست ها براي انجام دادن. يعني اگه بخوام حساب کنم کلي کار مي تونم بکنم اما مطمئنم الان شروعشون کنم، هفته بعد، يا دو هفته بعد بخاطر کاري که پيش مياد کار دوباره تعطيل ميشه! رو اين حساب مخ من مي گوزه! دوست دارم يک نامحرم پيدا شه باهاش حرف هاي محرمانه بزنم. مثل همين جا! شايد زدم.

۱۳۸۶ فروردین ۲۴, جمعه

سگ - سوپور - سرباز

سلام

هفته عجيبي بود. شايد از زيادي مسايلي که بيهوده شده بودند فکر و ذهنم و نذاشتند به خودم و کارام و برنامه هام برسم اينجا رو هم آپ نکردم. شروع هفته اينجوري بود که به جاي اينکه ساعت 6 از خونه بزنم بيرون بايد ساعت 5 بزنم بيرون. بايد از اين به بعد ساعت 6 وارد پادگان شويم. به قول يکي از دوستان ساعت 5 صبح فقط سگ و سوپور و سرباز تو خيابونا ديده ميشند. حالا از شانس گل من، ساعت 3 نصفه شب يک کابوسي ديدم که تا ساعت 4 خوابم نمي برد. خيلي خيلي کابوس بدي بود. و از اينکه مي دونستم 5 صبح بايد بزنم بيرون ولي خوابم نمي برد به شدت لجم گرفته بود. پس اين از تغيير در ساعت خواب و بيداري!

يک شنبه کامپيوتر کامران (پسر عمه) رو بردم دادم تا ارتقاش بدهند.

دوشنبه هم اسکان داشتم. اونم مضخرف بود. 4 ساعت بيشتر نخوابيدم اون روز. پست سوم بودم و بعد از پست ساعت 10:30 تا 12:30 شب، پست بعديم 4:30 تا 6:30 صبح بود. خوب از 12:30 تا 4:30 مثلا آدم خوابش مي بره؟ پشه هايي که هي ورودي سوراخ مماخ آدم رو اففتاح مي کنن مگر ميذارن آدم بخوابه؟ سه شنبه (فرداي پست) هم به قدري بي حال بودم سر کار که يه سوتي دادم! البته در حالت عادي مقصر من نبودم اما اگر حواسم جمع مي بود يکي از بچه ها ضايع نمي شد. اتاق ما با پارتيشن جدا شده. من در قسمت اول هستم به همراه يک ستوان دوم که رسمي سپاه هست و بچه ها پشت پارتيشن هستند. اين ستوان دوم در اتاق نبود و بچه ها داشتند راحت حرف مي زدند. از همه چيز و به الفاظ مختلف هم اشاراتي مي کردند. منم سرم در مانيتور و کار خودم. (مثل سگ خوابم ميومد!!) بعد اين ستوان دوم وارد اتاق ميشه و من چون اصلا گوشم به حرفاي بچه ها نبود، متوجهشون نکردم که حرفاشون رو ادامه ندند. و اونا از همه چيز حرف زدند و اومدند ديدند که اين آقا توي اتاق هست و من هم چيزي نگفتم. خدا سر شاهده من اصلا نمي دونستم اينا چي دارند ميگن. بگذريم! من ازشون عذرخواهي کردم. (فکر کنم اونا خودشون بايد مواظب حرف زدنشون توي همچين محيطي باشند نه من! حالــــا!) ولي حال خوبي نبود. اسکان بعديم 5 شنبه، 13 ارديبهشت هست!!

مسئول مستقيمم در اونجا، و رسمي هاي اونجا، با کارايي که مي کنم حال مي کنن و هر کدومشون مي خواهند که من کارشون رو در اکسل در بيارم. سوالاتي که دارند من بهشون نشون ميدم که با اکسل به راحتي آب خوردن حل ميشه. (شايد اشتباه مي کنم!) بعد هم ميگم به آقاي علوي بگيد اگه اجازه دادند روشون وقت ميذارم. اين کاري که چند وقتي اونجا دارم روش کار مي کنم جهت اتوماسيون سيستم پرداخت هاي قراردادهاي افرادي هست که براي اونجا کار مي کنن. من نمي دونم اما آقاي علوي ظاهران بقدري از سيستمي که در اکسل در آوردم راضي هستند که گفتند که وقتي تکميل شد، يک سيستم هم براي مالي آن اداره درآورم. ديروز هم جهت حق الزحمه و وقت بيرون از پادگانم سئوال کردند که گفتم کار مي کنم اما بيرون از پادگان شايد هفته اي 3-4 ساعت بيشتر وقت نکنم. ديروز هم يک تلفن و يک سايت دادند گفتند ببينم برآورد هزينه کنم و به اون تلفن زنگ بزنم و راهنماييشون کنم. سايت هيات رزمندگان اسلام بود. (چه مهم شدم ها؟ نع؟) هنوز هم نديدمش. خلاصه کارام اينجوري ميگذرند.

ديروز (5 شنبه) رفتم کامپيوتر کامي رو تحويل گرفتم. چيز خوبي شده!

براي هفته بعد برنامه دارم که 2 روز مرخصي بگيرم و ماشين رو بدم تعمير. هم مکانيکي، هم برقي و هم اگر شد صندلي هاش رو يک نشوني بدم. در همين دو روز ميرم بانک مسکن پرس و جوي وامم. بايد کم کم با قيافم آشنا بشند ديگه؟ مگه نع؟

دايي هادي هم رفته تو کار سفارشات غذا. توي حسينيه همدانيها (توي برخي ايام تبليغ مي کنه که حاج حسين انصاريان توش صحبت مي کنه و پدر بزرگ مرحومم از بانيان اين حسينيه و همين حسينيه در مشهد هست) اين دايي هادي سايت مي خواد بزنه براي تبليغ کارش! ديروز با هم صحبت کرديم. گفتم 500 مي گيرم. اونم گفت باشه! ولي خورد خورد بهت ميدم. من مي دونم شما هم بدونيد خورد خوردش رفت سال ديگه. آره قربونش! ولي ميزنم سايت رو براش تا ايشالله براش بگيره کارش!

آهان! 4 شنبه خيلي بد بود. از پادگان اومده بودم. داشتم استراحت مي کردم. اين همسايه بغلي ما داره مي سازه! و الان در حال تخريب ملکش هست. در حال استراحت بودم که صداي بگو مگويي از کوچه شنيدم. بلند شدم رفتم ديدم بابام داد و بيداد مي کنه به کارگرا که دارند بد جوري خونه رو خراب مي کنن که خونه ما هم آسيب مي بينه. دردسرتون ندم بابام کلي بنده خدا عصبي شده بود و کلي بد و بيراه به اين و اون گفت. آوردمش تو. بعد نيم ساعت که من رفته بودم بالا پشت بوم تا ببينم چي به چي هست دوباره صداي بابا رو از کوچه شنيدم. سرم رو چرخوندم ديدم با سازنده اين ملک دست به يقه شده بوده. البته اونم بد جواب داده. بابام بهش گفته داري خونه ما رو خراب مي کني. اونم گفته که خراب ميشه که بشه. خلاصه با کله رفتم پايين و جدا کردم و ... حالا اين بابا (سازنده ملک مجاور) قرار شده بياد امروز صحبت کنيم تا شايد اتفاقات ديگري بيوفته! البته اتفاقات خير ايشالله! ....

خوب! اينا تا حالا ذکر وقايع اتفاقيه بود که تازه همش هم نبود. بنده افکاري در سر مي پرورانم که نميرسه به اين بلاگ. بخصوص در اون روزي که پست بودم به کلي ايده ها فکر کردم. نمي دونم چجوري حفظشون کنم که اينجا بتونم بيانشون کنم. اينترنتمون در پادگان هم هنوز قطعه.

اينقدر که به فکر گذر زمان هستم که زودتر بگذره، به اين فکر نمي کنم که زمانم چطوري بگذره!

5 شنبه هفته پيش هم با امير غيوران که در آموزشي بوديم و اکبر ملکي که هر دو از بچه هاي دانشگاه هستند قرار ملاقاتي در دفتر امير گذاشتيم و هم رو ديديم. اونجا عکس هايي که با گوشي امير در کرمانشاه گرفتيم رو گرفتم.

عکس 1
عکس 2
عکس 3

۱۳۸۶ فروردین ۱۳, دوشنبه

همونطور

سلام
همونطور که انتظار می رفت، اين دو روز هم مثل بقیه روز ها گذشت. بالاخره من نفهمیدم. سال نو، بعد از تعطيلات نو ميشه يا از اول فروردين؟ اصلا معيار مناسبي نيست. سال وقتي نو ميشه که انديشه و فکر و اراده آدم بر انجام کار (منطقا خوب) يا عدم انجام کاري (منطقا بد) نو و تازه بشه!

ماشين من تعمير مي خواد. ايشالله بعد از اسکانم در دوشنبه 20 فروردين ميدمش تعمير تا درست همي شود و من را در يافتن آپارتمان کمک کنه. خيلي جاها بايد باهاش برم خونه ببينم. طفلکي يک سر و صدايي هم ميده. بخصوص صندلي هاش. دو تا از درهاش هم بازيشون گرفته. يکيشون از داخل باز نميشه، اون يکي از بيرون. خيلي جالبه! :))

به برنامه ريزيم هم نرسيدم که اومدم اينجا مطلب نوشتم. به کسي نگيد!;)