رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2007

من hot هستم

سلام
امروز رفتم حجامت. خانوم دکتره تا تيغ رو انداخت مي گفت يک خوني زده بيرون از بدنم که بيا و تماشا!!! 5 تا ليوان خون گرفت ازم. مي گفت خيلي طبعت داغه! منم گفتم آره. براي همينم سرم زياد جوش مي زنه (جوشامو نشونش دادم). اونم گفت که اگه به طب اسلامي اعتقاد دارم، با حجامت مي تونم خوبش کنم. مي گفت کبدت رو بادکش مي کنيم و ازش حجامت مي کنيم. منم گفتم باشه. اونم گفت باشه. برو يک ماه ديگه بيا بعد از حجامت برو انجمن حجامت ايران اونجا انجام مي دهند برات. منم خوشحال شدم. حالم هم خيلي خوبه. شنگوله شنگول!! مثل حبه انگول! ولي حالي کردم هان!
پارسال هم، همين حدودا رفته بودم حجامت. مي گويند که بسيار توصيه شده است حجامت. و بهتر است تا اول بهار و اول پاييز را جهت اين امر خطير انتخاب کنيد.امروز دومين روزيه که خواستند تا ساعت 4 پادگان وايسم و من واي نستادم. دليلي که براشون ميگم و منطقيه اينه که دنبال منزل بايد بريم. اما! خداييش! صبح تا ظهر بيکاري. چه دليلي داره ظهر به بعد بموني که کار کني؟ به قول بعضي از بچه ها، بعضي از رسمي هاي اونجا صبح تا ظهر بيکار و ... هستند اونوقت بعضي کارهاشون رو ميذارن تا بعدازظهر به …

بازم کوه

سلام.
در گير و دار جمع کردن اسباب اثاثيه جهت اسباب کشي به نمي دونم کجا هستيم. اووووووووووه خيلي وقته که از اين کارا نکرديم. چيزي نزديک به 20 سال. اگرم 20 سال پيش تغيير خونه اي داشتيم من که بچه بودم و اصلا چيزي يادم نمياد. اما الان کلا آدم يک جوريه. چي ببره! چي نبره! چي رو نمي خواد! چي رو مي خواد! چي رو دوست داره! چي رو دوست نداره! و ... برگشتنه ها از پادگان 9-10 تا تا حالا کارتن موز خريدم تا توش وسايل تعبيه کنيم. داداش رضا و مهدي و زنداداش هم کلي کمک مي کنند.داداش رضا يک ماشيييييييييييييين خريده که ما رو کلي خوشحال کرده. از 76 که عقدشون بوده با زنداداشم تا الان که 86 هست، يعني بعد از گذشت 10 سال. الحمدالله ديگه با ماشين رفت و آمد مي کنند. چه حالي مي کنه صبا! خيلي مبارکشون باشه خدايي!ديگه اينکه تنهايي توي اتاق بدون بچه ها خيلي سخت ميگذره. همدم آدم نداره. وقتي ميري مي بيني عين کارگرايي که مجبورن آخر وقت يه عالمه کار تحويل بدند، پشت ميز نشستن کاغذ از روزنامه مي برند و با چسبي که توي ظرف هاي سس خوري هست مي چسبونن به کاغذ آچهار، کلي دلت مي گيره ... خيلي بده. حالا نع که زياد کار کنند. و نع ا…

ساده

سلام
امروز، 3 تا از بچه ها از اتاقمون رفتند يک اتاق اونورتر! اما کارشون خيلي کار دوني هست. تا الان با کامپيوتر کار مي کردند و حالا بايد کاغذ روزنامه تيکه پاره کنند بچسبونند. من خودم خيلي خورد تو حالم. يعني چي مهندس مملکت کاغذ تيکه پاره کنه؟ حتما فردا روزي هم اين کار رو از من خواهند خواست؟ ميشه با ديدن اين نامردي ها، بي عدالتي ها و ... خوش بود؟ ميشه ;)او يک فرشته بود يادتونه؟ ماه رمضون 2-3 سال پيش؟ شده نقل اين خانوم مهدي.ديشب بقدري حالم بد بود که نگو. نشون به اين نشون که يک دختره راننده از نگاهم ترسيد. ساعت 10 شب بعد از يک روز کاري، 4 تا پمپ بنزين برو تا يکيشونو پيدا کني که بدون کارت سوخت بنزينت بزنند! توي يک جاي مسير، بعد از بهارستان و نرسيده به سرچشمه، يک دختر خانوم 206 بد پيچيد جلوم، خودش هم متوجه شده بود. از کنارش که رد شدم يک نگاهي کردم از روي غضب که طفلک سرش رو انداخته بود پايين. ترسيده بود. عجب سيستم مزخرفيه! روال هاي اين مملکت رو کافيه بديم يک بچه 7 ساله بکشه، يک بچه 14 ساله رو نمودار بياره، ببينيم به کجا ميرسه، اکثرشون آخر مشخصي ندارند. اصطلاح تخصصي داره صد در صد اما من نمي دون…

خسته ي خسته

يادِ ما و بودِ ما از دادِ توست هستي ما جمله از ايجاد توست
لذت هستي نمودي نيست را عاشق خود كرده بودي نيست را
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتة ما مي شنود

انسان به ارادة خدا از نيستي به هستي آمده
أَوَلَا يَذْكُرُ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ يَكُ شَيْئًا - مريم: 67
آيا انسان به خاطر نمي آورد كه ما پيش از اين او را آفريديم در حالي كه چيزي نبود؟!

چقدر خوب

سلام
چه حالي داد کوه امروز. شانس عاليه ما امروز هوا ابري بود و آفتابي نبود اذيتم کنه و از هواي بهاري و بوي خوش درختان و سبزه ها در جنگل سرخه حصار کلي لذت بردم و ته دلم شکر خدا رو مي کردم. خيلي عالي بود. اما از دفعه بعد اگه بخواد آفتاب باشه نميرم. چون بيشتر آسفالت نوردي هست تا کوهنوردي. تو راه 3 تا خانوم که توي يک پيکان (به ظاهر دزدي) نشسته بودند زارتي کوبيدن به تير چراغ برقي که زبون بسته کنار مسير بود. فکر کنم در حال لبو لوبي از هم بودند که اين اتفاق افتاد (ظاهر امر که اين رو نشون مي داد). قشنگ تا رسيدن به ما اين حادثه خنده آور متفق شد. بچه ها هم متلک هايي نثارشان کردند. مثل اينکه شما رو چه به پشت ماشين نشستن! شما بايد پشت ماشين لباس شويي بشينيد و ...اين پيش زمينه رو بدم در آينده نزديک در مورد دختران و پسران و ... خواهم نوشت.بعد از کوه يک سر درد کوچکي داشتم. همش بخاطر استشمام بوي گلها در کوه بود. حساسيت و اين حرف ها ديگه. رسيدم خونه دست پخت مادر عزيز رو که خوردم يک 2 ساعتي خواب ميل کردم اما به محض بيدار شدن باز سر درد اومد سراغم. يک دوش 4 دقيقه اي و بعد منزل مادربزرگ. آهان. صبح هم بعد …

کوه

سلام
فردا 5 شنبه آخر ماه هست و من بايد برم کوه. در واقع برنامه پادگان اينه. از ساعت 7 تا 10. ميگن خيلي اذيت کننده هست توي گرما. مي برن ما رو جنگل هاي سرخه حصار! بچه ها اکثران مرخصي گرفتند. من گفتم پيش خودم اين يه بار رو ميرم، اگه اذيت کننده بود از اين به بعدش نمي رم و من هم مرخصي مي گيرم. بالاخره اينترنت وصل شد و من فايل هاي اکسلمو آوردم. اين فايل حاوي برنامه خدمت منبه همراه مرخصي ها و پست ها مي باشد. برنامه طوري هست که اگر تعداد روز مرخصي گرفته شده رو وارد کنم، تعداد روزي رو که از مرخصي هام مونده رو نشون ميده. در SHEET ديگري به اسم مبلغ، برنامه اي نوشتم که مبلغ رو از شما به عدد ميگيره و اون رو به حروف به شما تحويل ميده. اميدورام کاربرد داشته باشه براي خلق الله! اگر اکسل داريد، فايل رو از اينجا دانلود کنيد. اگر نداريد، بايد GMAIL داشته باشيد. در اکسل گوگل اين فايل ها رو هم گذاشتم. (خواهشان اگر ديديد فايل ها رو يک نظري، بوغي، چيزي! راه دوري نميره!)لينک تبديل مبلغ به حروفلينک برنامه زمان بندي خدمت زير پرچم من تا 2/6/87خلاصه! ايام ميگذرونيم. به سرعت باد ميره! اوه! مثل چي! سريعتر از باد. س…

مشکل، دغدغه و آسون

لينک 1 - لينک 2 - لينک 3 - لينک 4
سلام
اينکه چيا کردم و نکردم بماند.
مي خوام رو يک سري کلمات مکث کنم. نه از جهت بيکاري که از جهت خوشگذروني. ديدم بچه ها دور هم جمعيم. منظورم از بچه ها خودم هستم و شما خواننده اين نوشته جات!
خانوم ها و آقايان! دخترا و پسرا! کوچکولوها و بزرگا! اونوري ها و اينوري ها! خلاصه ايها الناس!
حالتون خوبه؟ :)) :))نه! شوخي کردم.
از اين ببعد جدي ميگم.
تعريف شما از مشکل چيه! چه چيزايي مشکل شما هستند؟ يا مشکلات شما چه چيزهايي هستند؟
بطور مثال! اينکه من ماشين يا موبايل يا ... رو براي خودم تهيه کنم (حالا يا اون چيز، يک چيز خدادادي باشه (مثل عقل و هوش و اندام بدن و ...) يا هزينه مادي اي و يا يک عمل اجتماعي، اقتصادي، سياسي، علمي، ازدواجي، دوستي و ... جهت داشتن اون چيز انجام داده باشيد) و بعد اين ماشين يا موبايل بخواد برام مشکل ساز بشه! خرابي و اين چيزها رو هم نميگم. عــــــــــــــممممممم! ببينيد! اون چيزي که مي خوام بگم فرهنگيه!
چرا بايد من وقتي تحصيل کرده ميشم، مشکلاتم از يک آدم ديپلمه بيشتر باشه! (حالا شايدم اسمش باشه دغدغه) چون بيشتر مي فهمم؟ نع نع! اين نيست جوابم. چطور بگم. يا…

ميمون

سلام

بالاخره اون اتفاق ميمون افتاد و قرارداد ساخت منزل ما بسته شد. خونه پدري پدر من، اغراق نگم بعد از 40 سال مي خواد خراب بشه. من از 4-5 سالگي فکر کنم توي اين خونه بوديم. افراد زيادي از فاميل اينجا زندگي کردند. چون خونه 2 طبقه هست، طبقه دوم اکثران به اجاره رفته. عموي بزرگم. دو عموي ديگرم. حميد خدا بيامرز و داداش رضا. از وقتي هم که داداش رضا رفته (يک سال و نيمي ميشه) من و مهدي بالا هستيم. خلاصه! ايشالله که ساخته ميشه و پدر و مادرم (بخصوص مادرم که پله ها خيلي اذيتش مي کردند) در شرايط بهتري زندگي مي کنند ايشالله! حالا دنبال خونه بايد بريم براي رهن! ايشاالله!

عمو مجتبي براي اينکه قرارداد محکمي بسته بشه ، خيلي خيلي خيلي وقت گذاشتند. خدا ايشالله خيرشون بده! اشتباه نکنم نزديک 2 سال در حال رفت و آمد به خونه ما و پيگيري اينکه چي بشه و چجوري بشه بودند. خدا ايشالله براشون هميشه خير بسازه!امروز و فردا مرخصي گرفتم. امروز ماشين رو دادم مکانيکي و فردا هم مي دم تا برقش رو درست کنند.و اينکه از دلم بگم.
بي نهايت خسته هستم. خسته بدني نع! خسته ذهني. دلم چروک شده. از اينکه بيکارم و کاري نمي کنم لج دارم. از …

سگ - سوپور - سرباز

سلام
هفته عجيبي بود. شايد از زيادي مسايلي که بيهوده شده بودند فکر و ذهنم و نذاشتند به خودم و کارام و برنامه هام برسم اينجا رو هم آپ نکردم. شروع هفته اينجوري بود که به جاي اينکه ساعت 6 از خونه بزنم بيرون بايد ساعت 5 بزنم بيرون. بايد از اين به بعد ساعت 6 وارد پادگان شويم. به قول يکي از دوستان ساعت 5 صبح فقط سگ و سوپور و سرباز تو خيابونا ديده ميشند. حالا از شانس گل من، ساعت 3 نصفه شب يک کابوسي ديدم که تا ساعت 4 خوابم نمي برد. خيلي خيلي کابوس بدي بود. و از اينکه مي دونستم 5 صبح بايد بزنم بيرون ولي خوابم نمي برد به شدت لجم گرفته بود. پس اين از تغيير در ساعت خواب و بيداري!يک شنبه کامپيوتر کامران (پسر عمه) رو بردم دادم تا ارتقاش بدهند.دوشنبه هم اسکان داشتم. اونم مضخرف بود. 4 ساعت بيشتر نخوابيدم اون روز. پست سوم بودم و بعد از پست ساعت 10:30 تا 12:30 شب، پست بعديم 4:30 تا 6:30 صبح بود. خوب از 12:30 تا 4:30 مثلا آدم خوابش مي بره؟ پشه هايي که هي ورودي سوراخ مماخ آدم رو اففتاح مي کنن مگر ميذارن آدم بخوابه؟ سه شنبه (فرداي پست) هم به قدري بي حال بودم سر کار که يه سوتي دادم! البته در حالت عادي مقصر م…

همونطور

سلام
همونطور که انتظار می رفت، اين دو روز هم مثل بقیه روز ها گذشت. بالاخره من نفهمیدم. سال نو، بعد از تعطيلات نو ميشه يا از اول فروردين؟ اصلا معيار مناسبي نيست. سال وقتي نو ميشه که انديشه و فکر و اراده آدم بر انجام کار (منطقا خوب) يا عدم انجام کاري (منطقا بد) نو و تازه بشه!ماشين من تعمير مي خواد. ايشالله بعد از اسکانم در دوشنبه 20 فروردين ميدمش تعمير تا درست همي شود و من را در يافتن آپارتمان کمک کنه. خيلي جاها بايد باهاش برم خونه ببينم. طفلکي يک سر و صدايي هم ميده. بخصوص صندلي هاش. دو تا از درهاش هم بازيشون گرفته. يکيشون از داخل باز نميشه، اون يکي از بيرون. خيلي جالبه! :))به برنامه ريزيم هم نرسيدم که اومدم اينجا مطلب نوشتم. به کسي نگيد!;)