۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

آوا

0912 598 آخرش 24 ساعت 1 نصفه شب اس ام اس داده که اگر رفیقت تخمی باشه رات نمیدما!! من براش زدم شما؟ میگه آوا. میگم: اوا. به شماره ی اشتباه دارید اس ام اس مي زني. زنکه خر!!

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

هويتي جديد و تولدي ديگر

بعله! بالاخره دماغ يا همون الت تنفسي رو به تيغ جراحان سپردم. دست خانوم دکتر درد گرفت بدبخت. 3 ساعت و نيم عمل کرد. من بدبخت هم 4 ساعت بي هوي بودم. عمل سخت و گندي بود. فعلا بي حس و حالم. حال اومدم با عکس دماغم ميام.
از مکين هم بابت کامنتش خيلي تشکر مي کنه حامد! :) همينطور از دوستايي که اس ام اسيم کردند. خيلي دمشون گرم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

شصتي نباش

اول بگم که خوبه من شصتي نيستم :D
دوم اين که يک دل سير غذا از ريدر درآوردم. اينم يک کميش. حالا اينکه چرا شير نکردمشون، به دليل مسايل امنيتي بوده حتما!

داستان
داستان از این قراره که روزی یک نفر از دهی به شهر میاد و از قضای روزگار به یک کنسرت موسیقی میره. در بازگشت از شهر در راه به مطرب ده میرسه که داشته با پسرش ساز و دهل میزده. همین که مطرب رو می بینه بهش میگه که من توی شهر رفتم یک جایی به اسم کنسرت و کلی از همکارات رو یک جا دیدم. مطرب هم که تا به اون روز کنسرت ندیده و نشنیده بوده، با بهت می پرسه که کنسرت چیه؟

فعل يا اسم

مالکيت جمعي

حقارت

brown-bag session

زندگي
پس اینها همه اسمش زندگی است:
دلتنگی ها، دل خوشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها
حتی اگر تعداد شان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشتم برسد
ما زنده ایم جون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم،
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم.
حسین پناهی

خدا

تيم يا گروه

تيم و انگيزه

تاکسي نشيني


* مشترک گرامی
گرامی؟ ها جونم، بگو عزیز دلم؟…
دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد!
ای خاک تو اون سرت! دیگه پس چرا بهم گفتی گرامی؟! فکر کردم خیلی برات عزیزم :دی

تصاويري بسيار جالب از دلفين هاي زيبا

بازي جالبي پيشنهاد داده اين بابا

Who can say where the road goes,
Where the day flows, only time?


لکه هاي نفتي

سنجاق قفلي

خدا خودت و پدرت را بيامرزد

آیا این آقایان نامحرم تر از بقیۀ مردها بودند؟

اداره ی دنیا به روش ِ جمهوری اسلامی

توئيتر شبيه ثكث است

اسب، خر، گاو، قاطر، زرافه، شتر، شير، پلنگ، تاكسي، اتوبوس، هواپيما، ... هرچي سوار بشی بهتر از اينه كه خودرو تك سرنشين سوارشی

در خدمت‌ها و خیانت‌های کلن، این‌جا

نازا - داستانگونه
پ.ن. آنچه در این داستانگونه نوشته ام از دید یک زن عامی است که نازا است. نوشته هایم به این معنی نیست که خدای نکرده من فکر می کنم که بچه دار شدن یعنی همه چیز و دیگر هیچ. فقط خواستم دیدگاه آن زن را بنویسم. همین و بس. بنابراین آنچه در این داستانگونه ذکر شده است دیدگاه من نیست. بیان من است.

بده و نده
وقتي خوشحال هستيد قول ندهيد.
وقتي غمگين هستيد پاسخ ندهيد.
وقتي عصباني هستيد تصميم گيري نكنيد.
دو بار فكر كنيد. . .، خردمندانه عمل كنيد.

سئوالي که اغلب از من مي پرسند - faq

پرسش

دفيله زندان زنداني

90 فيلم

سفارش 90 فيلم هم ديروز رسيد. حالا مي تونم با خيال راحت لينکشو بذارم تا هر کي خواست بگيره.
ديگر هيچ؟

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

حامد عملي مي شود

هفته بعد، ديگه من عملي شدم!! اين لنز رو هم دوست دارم اصلا نذارم. بهم برخورده که چرا انقدر چشمام ضعيفه!! :(
احساس ترس ندارم. اما احساس راحتي هم ندارم. يکجوري هستم.
برم ببينم اين دانش جعفري در مثلث شيشه اي چي داره ميگه.
پدره تنهايي بسوزه!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

لنز

ديروز رفتم پيش دکتر خوشگلم و لنز گرفتم. چه خانوم دکتر خوشگلي اندندنده!!! جايي داشت حرف مي زد، و عينکم دستش بود، گفتم لطف کنيد عينک رو بديد من ببينمتون!! اصلا براي دماغم هم ميرم پيش اين دکتره D:آره. لنز چيز خوبيه، اما حساسه. موقع گذاشتنش امروز صبح يک 30 40 دقيقه اي الاف بودم. چون زياد پلک مي زنم، طول کشيد، اما عادت کنم راه ميوفتم. چه کيفيتي داره. ايني که دارم 3 ماهه هستش. تا ببينيم چي ميشه.
دظ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

عنصر

امان از دست عنصر زير کونیوم گشاد

حامي لورنزو

اگر دقت نکرديد، حتما بکنيد. (به قول دوستي؛ چه لوس!)
اما دقت کردم من. (لوس؟ نع!) آدم هايي که عينک مي زنند، بسيار آروم؛ مظلوم و بي سر و صدا هستند يا مي شند. از اين رو من اگر لنز بذارم، شر مي شم يعني؟!؟!؟! يعني ميشم!؟
از شرايطم در پادگان حرفي اينجا نمي زنم، اما کلي اتفاقات افتاده. مهمترينش اين باشه شايد که اتاخمون از خواهر ها (وووقغقغقغ) جدا شده. يکسال اونجا پوسيدم من و هم اتاقيم. نمي شد حرف زد. خوش به حال محمد ش. شده که اومده جاي من و من توجيهش مي کنم.
حامدي خسته! حامدي پايه! فقط مانده است قلمبيه دوم گوشي تلفن که .... ها ها!!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

هجمه

هجمه افکاري که ولکنت نيستند. با خواب هاي بلا انقطاع روزانه سر حال ميشي و اين هجمه ها بلافاصله ميان تو مخت. بي تفاوت هم بهش باشي، جايي مثل وجدانت دردش مياد.
90 فيلم سفارش دادم. جالبه! داشتم به بچه ها از اسم فيلم ها مي گفتم، ديدم آواز بره ها رو هم سفارش دادم (خنده حضار D:)

حالته بديه! بسيار بد! الهي کسي دچارش نشه. ترديد. نامشخص. گنگ. مبهم. شايد با مرور زمان، بهتر شد. شايدم بدتر شد. شايدم اصلا بي خيل!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

لا بد بايد فکر کرد

به خيال خودم اين 5 روزي که مرخصي گرفتم از شنبه، بخور و بخوابه! اما کو!؟ همش اينور اونور، براي ...
يک شنبه اي که دمبل زدم!! بدنم عينهو معتادا درد مي کنه! امروز هم رفتم باتي بيلتينگ!
به کسي که در حقش جر زني شده، ميگن جر خورده؟
ديگه نمي دونم چي کار کنم؟ برم يا که نرم؟

راستي! داشتم آرشيو عکس هام رو ميديدم. عکس کيش سال 82 که با مهدي رفتيم رو ديدم. اون موقع آرياني ها هم بودند و گلزار رو هم يک روز توي يکي از فروشگاه ها ديديم. (زيارتمان قبول!) اين عکس رو هم مثلا من گرفتم! (منظورم همون مرکز خريد بود)
7 شهريور 82 - ساعت 12:38 بعد از ظهر
(اين جمله بندي و بکارگيري از افعال، بخاطر درد کتف زياد من است!)

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

خواب بببببببببببببد

برنامه هامو دارم منظم تر وارد برنامه کذايي مي کنم. شايد 10 الي نهايت 20 درصد کارهامو اينجا بنويسم. بقيش احتمالا بشه انديشه (خنده حضار!)
ديشب که چه عرض کنم. صبح بين ساعت 5 تا 6 يک خواب بدي ديدم! يک خواب بدي ديدم! که نگو! خواب يکي از دوستاي قديمي بود. وااااااااااااي! بيدار شدم مثل بچه ها بغض داشتم و از اينکه خواب بود، خوشحال و از اينکه اصلا چرا همچين خوابي رو ديدم ناراحت بودم. بعد از کلي کلنجار پول اس ام اسي به خزانه دولت واريز و خودم رو از نگراني درآوردم :)
حالا از اون 10-20 درصد بگم که برنامه دو هفته ايه باشگاه در راستاي آب کردن اين شکم، امروز عوض شد. اين برنامه جديد، بیشتر با دمبل هست و فشار به بازوهام مياره! (حالا فهميدم شکم رو چطوري آب مي کنن!) بقيه 10 الي 20 درصد هم بمونه به حساب اينجا. قصه ما به سر رسيد. کلاغه به خونش نرسيد. بالا رفتيم ماست بود. پايين اومديم زن عباس بود. شوهر زن عباس هم پشت سرته! حالا کتکتو بخور تا ديگه تو باشي بالا پايين نکنييييييييييييييييييييييي! بخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور!!
(اين عکس شکار منه! مادري که از WC ميومد و بچش مي دويد طرفش. کنار زاينده رود هست که ما آنجا ناهار خورديم و همه مي گفتند آمار مامان بچه رو از کجا داشتي که دستشوييه؟ منم گفتم عکاس يعني ايييييييييييييين! مراقب باشيد که کجا مي رويد و چه مي کنيد! والا که عکس ... ازتون مي گيرم!!)

بعله! منظورش منما!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه

اينگيلارسيم


به نظرم اگر مسنجر و حتي خود ارتباط به اينترنت يک ريماندر داشته باشه، تا آدم به راحتي برنامه ريزي کنه، بد نيست. مثل اين. هم خود آدم تکليفشو مي دونه، هم خلق الله. تازه کلي کار آماري هم ميده به آدم که رگولارلي کي مياد و ميره. مي تونه اين آمار رو براي بقيه هم نشون بده و پابليک باشه تازه اگر خواست طرف. اينگيلارسيم منو کشته D:

دو لکي

يک
دو
سه
چهار
باز هم از الکي

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

از الکي

محضی همينجوري
يک مرد و اين.

اعتراف مي کنم که اسم بلاگم اصلا متناسب اون چيزي که مي خواستم، توي اين مدت نبوده. به هر حال ناگريزم يا ناگزيرم!

شب بخير


بعضی وقتها دست و پا چلفتی هستم. حالا فکر کن اکثر وقتها! :D
موقع ظرف شستن، مي شکنم. موقع چاي دم کردن، چاي مي ريزم رو زمين. موقع راه رفتن، بشقاب زیر پام رو نمي بينم و لهش مي کنم و مهدي ميگه دراز علي :D و در اين نکات خنده داري است براي خنده دوست داران!
هفته بعد يک 5 روز مرخصي تشويقي خواهم سوزاند. به به!! ني ني ناااي نااااااااااااي!! :)
GOD! Can hear us
اين دو سه روزه اگه مامان بيدار نميشد و بيدارم نمي کرد رسما خواب مي موندم. اصلا نمي دونم چرا با صداي زنگ موبايله بيدار نشدم.
رامين بابايي عزيز اگه اينجا رو خوندي، زنگ زدم آقا کاظم، قرار شد يک روزه ديگه مفصل باهاش حرف بزنم.
شنبه هم ميرم دکتر دماغ. احتمالا آررررررررررره!! اما نه زياد آره!! ;)
فيلم Feast of Love - 2007 رو هم ديشب ديدم. خيلي مشنگ بود. خدا پدر زير نويس رو، حتي اگر انگليسي باشه، بيامرزه.
فيلم GONE BY GONE - 2007 و به کارگرداني بن افلک! رو هم الان ديدمش. چقده قشنگ بود. پايان غير قابل انتظاري داشت.
بقيش خوااااااااااااااب!