رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2006

آيينه

(توي اين مدت که نبودم واقعا مي انديشيدم!)
و اما آيينه!
شاید اولین باری که به خودم گفتم حامد، وقتی بود که خودمو جلوی آینه دیدم.
در واقع قبل از اون هیچ وقت خودمو صدا نکرده بودم.
احتمالا سن و سال زیادی هم نداشتم.
گاهی برای برانداز کردن خودم، گاهي براي تخليه مماخ! گاهی برای شونه زدن به موهام، گاهی برای پروووو کردن لباس و گاهی بی دلیل!
اما دلیل اون مواقع بی دلیل، حامد بود. یعنی خودم.
بعضی وقتا اصلا می ترسم توی آینه نگاه کنم. چون یکی بد جوری ازم سئوال جواب می کنه!
نگاه می کنم به آينه. اون يکي ازم سئوال می کنه، میگه:
این تویی؟؟
تو کی هستی اصلا؟
چی کار داری می کنی؟
بچه گی هات یادته؟
خنده هات یادته؟ گریه هات؟ شادی هات؟ اخم هات؟ عاشق بودنات؟
یادته وقتی سرت شکست؟
یادته وقتی دعوا می شدی؟ تشویقا؟
گریه هات؟
و سئوالایی که به شناخت خودم خیلی کمک می کنن! اما جواب بعضی هاش سخته! به سختیه همون گریه ها و ناراحتی ها!
تا جلوی آینه نرم و خودمو نبینم، هيچ وقت به این سئوالات نمی رسم (دقت کردي؟ گفتم سئوالات. جواب سئوالات یه چیز دیگه هست. به نظرم سئوالات مهم تره).
باید خودمو ببینم!
من تغییر می کنم.
باید تغییر کنم.
دست خودم نیست.
اما …

اندیشه کن

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن ......در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن !
از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد ...... از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن !
ایکه می خندی چو گل در بوستان بی اختیار ...... از گلاب گریه بی اختبار اندیشه کن !
نیست بی زهر پشیمانی حضور این جهان ...... از رگ خواب فراغت همچو مار اندیشه کن !

غده هاي اشک

اون چيه دو حرفه، بهش مي گن حس.
اون چيه سه حرفه بهش ميگن درد.
اون چيه سه حرفه، بهش مي گن روح!
اون چيه دو حرفه، بهش مي گن غم!
اون چيه 3 حرفه، بهش مي گن عشق!
اون چيه دو حرفه، بهش مي گن آه!
اون چيه چهار حرفه، بهش مي گن شادي!
اون چيه دو حرفه، بهش ميگن دل!
اون چيه ...، بهش مي گن ...!

بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر كو شراب فرقت روزي چشيده باشد
داند كه سخت باشد قطع اميدواران
اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد
از بس كه دير ماندي _ چون شام روزه داران
سعدي بروزگاران مهري نشسته بر دل
بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران

چيه! فکر کردي با يه شعر سرو تهش رو هم ميارم؟
مي خوام بهت بگم که من، هيچ چيزي، هيچ کاري، هيچ فعلي و (هيچ هر اسمي رو که مي خواي روش بذار) رو، ارضا کننده تر از اشک توي دنيا نمي دونم!
از اينکه مي گن طرف اشکش در مشکشه اصلا خوشم نمياد! بيشتر در مورد دخمل ها مي گن! اما اي کاش کمي جنس مخالف هم بلد باشه، اشک بريزه! ياد بگيره! هنر بزرگيه!
خالي شدن آدم، فقط و فقط از راه هايي نيست که ياد گرفتيم زرتي يادش مي کنيم. جيغ زدن، شادي کردن و .... اشک بهترينشه به نظر من! چون هم توي آدم …

شيطنت

توی يه پارک دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت: از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده ميکنم. شما ۳۰ دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد. و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد.دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هرگاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از ۱۵ دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن.فرشته که گيج شده بود به س…

بدتر از بد

چند سال پيش ...
يه بابايي توي ايرون يک ضرب المثل ساخت: بد که بره، بدتر مي آيد.
قوم ايروني هم که هر چيزي رو ازشون بگيري، شعر و تاريخ و ضرب الامثال و لهجه ترکيشونو نميشه ازش بگيري.
شد و شد. تا اينکه همه تصميم بر آن گرفتند تا يه سيتم بد، يه آدم بد، يه اقتصاد بد، يه فرهنگ بد، يه ... و يه .... رو عوض کنند.
اصطلاح آشناش، همون انقلابه! (که از شرق به ميدان امام حسين و از غرب به ميدان آزادي (کجايي آزادي!)، از جنوب به ميدان پاستور، حر و قزوين و ديگه من جلوتر نمي رم، از شمال هم به پارک لاله و ...و از وسط به دو طرف ...)
اما عوض کردنا!! با الهام از همون ضرب المثله، چيزي که شد، آشي شورتر و بدتر از اون بده شد.
اسلام رو به قدري خوب پياده کردند، ...
اقتصاد رو به قدري عالي و علمي و عملي و عملگي و ... کردند ..
آدمايي در راس امور قرار گرفتند و قرار دارند، که اگر شما بگي، گوشه چشمي به پول داشته باشند، ... اگه مي بيني لباسشون بوي نفت ميده، بابا خنگ! بندگان خدا براي اينکه ماها نفتي نشيم، تن به هر کاري ميدن! تن به هر خفت و خواري ميدن! ديگه پست تر از نفت!؟ نه سراغ داري؟ بجاي تشکر داري سيم جيمشون مي کني!؟
حجاب که ديگه …

همين امروز، ليوان ها را زمين بگذاريد

روزي معلمي با ليواني پر از آب به کلاس آمد.
او ليوان را طوري در دست گرفت که همه دانش آموزان ببينند و از آنها سئوال کرد: فکر مي کنيد اين ليوان چقدر وزن داشته باشد؟
بچه ها جواب دادند: 50 گرم - 100 گرم - 120 گرم و ...
معلم گفت: من هم وزن اين ليوان را دقيقا نمي دانم، اما سئوالم اين است که:
اگر اين ليوان را يک دقيقه به همين صورت نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از دانش آموزان گفت: هيج طوري نمي شود.
خوب! اگر ليوان را يک ساعت به همين شکل نگه دارم چه مي شود؟
يکي ديگر از دانش آموزان گفت: بازوي شما صدمه مي بيند.
معلم گفت: درست است. حالا اگر آنرا به مدت يک روز در دست بگيرم، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي ديگر از دانش آموزان با جسارت پاسخ داد که بازوي شما کم کم بي حس مي شود و ممکن است ماهيچه هاي آن بر اثر فشار فلج شوند. يقينا شما را به بيمارستان مي برند.
همه بچه ها به اين پاسخ خنديدند.
معلم پرسيد: حالا آيا در طي اين مدت وزن ليوان هم عوض مي شود؟
همه شاگردان با هم گفتند نه خير عوض نمي شود.
معلم گفت: پس چه چيزي باعث مي شود که بازوي من صدمه ببيند و ماهيچه هايم فلج شوند؟ در عوض من بايد چه کاري انجام دهم؟
همه دانش آموزان متح…