رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

به یاد خسرو

راستش دلم می خواست در مورد سوپر استار کیست بنویسم، که دلم برای خسروشکیبایی تنگ شد یهو.برای مجموعه همسران که کلی خوب و دلنشین بود.دلم برای جمشید هاشم پور و فرامرز قریبیان هم تنگ شده. حتی برای محمدرضا فروتن توی فیلم "زیر پوست شهر"، برای بازی فریبرز عرب نیا توی فیلم "سلطان"،  برای بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی توی تله فیلم "خرده جنایت های زن و شوهری"، برای بهرام رادان توی فیلم "سنتوری" و ...اصلا اینا الگو و سوپر استار و هنرمندان مورد علاقه نسل من بودند. و معتقدم نسل امروز بحران الگوی مناسب دارند. و متاسفم از اینکه رها شدند و به معنای واقعی کلمه به قهقرا می رند. نه اینکه مخالف باشم یا حسود باشم که چرا fan هستند برای فلان هنرپیشه یا خواننده. بیشتر از این باب که ته داستان، عمرشونه که به بطالت می رود و عایدی ای نخواهند داشت. دلم میسوزه.  پی نوشتز:

چند شب پیش نوشته های قبلی و خیلی قبلیم رو می خوندم. دیدم که چقدر بعضی مطالب رو خوب نوشتم. بعضا از خودم بعید می دونستم که اینقدر کاردرست بوده باشم دو نقطه دیبعضی مطالب رو هم خیلی بی ادبی نوشته بودم. حالا نه ا…
پست‌های اخیر

یاد بگیر

خب. اولا اینکه الان با یه تبلت ویندوزی وبلاگ می نویسم و این تجربه ی جالبیه (Dell 7275).چیزی که در زندگی اینجا (و شاید اصولا هر جای دیگه ای) مهم هست، یادگیری ممتد و گوش به زنگ بودن برای این هست که چیزی رو یاد بگیری.طوفان ایرما - Irma Hurricane - قراره از سمت فلوریدا شروع بشه و همه چیز رو تقریبا با خودش ببره. ظاهران حدس زده میشه که آخراش بخواد سمت ما هم بیاد. از مدیریت مجموعه امروز ایمیل اومده بود برامون که برید برای خودتون خورد و خوراکی و آب و باطری و این صوبتا بخرید و ذخیره کنید. ما هم خیلی خجسته امشب رفتیم کباب زدیم و اومدیم خونه الان در خدمتتون هستیم.این روزها چیزایی که مده آدم در موردشون حرف بزنه ولی من حس و حالش رو ندارم ایناست:نهنگ آبیآیا محمدرضاگلزار سوپراستار است؟ امیر عباسحضور بانوان ایرانی در ورزشگاه ها و استادیوم هاعلی رضا رجاییمسلمانان میانمارعلی مطهری یا صادق زیبا کلام یا عبدالکریم سروش یه چیزی گفتندترامپ - ایران - کره شمالی - برجامکولبرهمینجوری برو جلواصولن سری به تلگرام و ایستاگرام بزنی می فهمی اوضاع فرهنگی و سطح دغدغه جامعه کجاست. اونوقت مسول فهیم ایرانی سالیان سال هست …

آنچه گذشت

در ایامی که نبودم زیاد گذشته است. حنا - دخترم - بزودی دو ساله می شود و خودم هم 4 سال و  7 ماهی است که در آمریکا زندگی می کنم.  زندگی با مرضیه  - همسرم - هم که شیرین تر از گذشته است.
خدا روشکر.کارم را اینجا بعد از حدود 3 سال و 10 ماه عوض کردم. در همون مدت هم تلاشهایی کردم (2 بار) اما به دلایل مختلف ماندنی شدم. اما این بار - بار سوم - دیگه تصمیم قطعی گرفتم و با اینکه سخت بود (چه تصمیم - چه تغییر - و چه جا افتادن در کار جدید) اما راضیم.
پارسال بخاطر برنامه ای که نوشتم از رییس سازمان بهداشت ملی آمریکا - NIH - جایزه گرفتم. و جالب اینجاست که امسال هم - با توجه به اینکه دیگه برای اونجا کار نمی کنم - برای همون برنامه دوباره دارم میرم جایزه بگیرم.من حیث افکار و دغدغه ها، خب تغییراتی بوده و هست حتمن. چه به لحاظ اختلاف فرهنگی محیطی که بودم و اینجا و چه به لحاظ مصاحبت و زندگی با آدم های مختلف از کشورهای مختلف، جهان بینی و نگرشم نسبت به خیلی امور تغییر کرده.
بهتر شده یا بدتر؟ نمی دونم. بنظرم بیشتر چکش خورده. به واقعیت نزدیک تر شده. وقتی توی پوست خودتی، یا وقتی توی محله ی خودتی اصلا مطلع نمیشی که 4 …

دوباره

پس از مدتی دوری دوباره برگشته ام به اینجا.
این بار دوست دارم بیشتر بنویسم. گویی فکرم بسراغ جایی می گردد که هر آنچه در آن می گذرد را خط خطی کند.  کجا بهتر از اینجا؟  توی اینستااگرام و جاهای دیگه لذتی در نوشتن و بروز نمی بینم. اینجا باید بنویسم و می نویسم.

آورده اند ...

آورده اند که روزی ما فکرش را میکردیم که شاید ازدواج می کنیم و از سر و کولمان بچه بالا می رود.الان سه ماه بیشتر می شود که فرشته ای در قالب دختر خدایمان به ما داده است و لحظه هایمان را دگرگون کرده است. این را تیک می زنیم و خدا رو شکر می کنیم.

اینجا، بدون من

الان جمعه ای است که تازه شنبه شده. 17 دقیقه بامداد.اون چیزی که من رو به اینجا کشونده، خبر فوت کسی هست که اصلا نمی شناسمش. خانم  ِ دوست ِ دایی ِ همسرم که اصلا و ابدا نمی شناسمش. علت فوت سرطان. و علت کشونده شدن من: نمی دونم، مرض! شوهر ایشون در 25 سال زندگی مشترکشون روز 21 هر ماه، به مناسبت ماهگرد ازدواجشون با گل خونه میرفته!کل خبری که شنیدم و من رو در خودم فرو برده همینه! چه داستانها، لحظات، دیالوگها، احساسات و .... رو که متصور نمیشم از زندگی ای که اینها داشتند. و چقدر سخت خواهد بود! باران عشق گوش میدهم و بند بالا رو فیلم وار می تصورم.اینجا بدون من، فیلمی که حدود 3 سال پیش توی سینما فرهنگ دیدم. من رو با خودش برد! تا وسطای فیلم فکر می کردم وقتم رو تلف کردم.اما اتفاقهاش معنا داد به همه ی فیلم. مثل زندگی!هر بار چسی میام که باید بنویسم و نمی نویسم. لاجرم احیانا ناحیه سمت چپ در ناخودآگاهم رفته است. ساعت شده است 29 دقیقه ی بامداد روز جمعه ی تازه شنبه شده. به خُسب می رویم.