رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2015

آورده اند ...

آورده اند که روزی ما فکرش را میکردیم که شاید ازدواج می کنیم و از سر و کولمان بچه بالا می رود.الان سه ماه بیشتر می شود که فرشته ای در قالب دختر خدایمان به ما داده است و لحظه هایمان را دگرگون کرده است. این را تیک می زنیم و خدا رو شکر می کنیم.

اینجا، بدون من

الان جمعه ای است که تازه شنبه شده. 17 دقیقه بامداد.اون چیزی که من رو به اینجا کشونده، خبر فوت کسی هست که اصلا نمی شناسمش. خانم  ِ دوست ِ دایی ِ همسرم که اصلا و ابدا نمی شناسمش. علت فوت سرطان. و علت کشونده شدن من: نمی دونم، مرض! شوهر ایشون در 25 سال زندگی مشترکشون روز 21 هر ماه، به مناسبت ماهگرد ازدواجشون با گل خونه میرفته!کل خبری که شنیدم و من رو در خودم فرو برده همینه! چه داستانها، لحظات، دیالوگها، احساسات و .... رو که متصور نمیشم از زندگی ای که اینها داشتند. و چقدر سخت خواهد بود! باران عشق گوش میدهم و بند بالا رو فیلم وار می تصورم.اینجا بدون من، فیلمی که حدود 3 سال پیش توی سینما فرهنگ دیدم. من رو با خودش برد! تا وسطای فیلم فکر می کردم وقتم رو تلف کردم.اما اتفاقهاش معنا داد به همه ی فیلم. مثل زندگی!هر بار چسی میام که باید بنویسم و نمی نویسم. لاجرم احیانا ناحیه سمت چپ در ناخودآگاهم رفته است. ساعت شده است 29 دقیقه ی بامداد روز جمعه ی تازه شنبه شده. به خُسب می رویم.

بهاران را باور کن

و سومین نوروز همراه با همسر و دور از خانه رو تجربه می کنیم. به قول فامیل دور مراری نیست جز دوری دوستان.  ایام می گذرند وخدا رو شکر. دل خوش است و لحظه را در می یابیم. 
خواستیم اینجا چیزی نوشته باشیم در این تاریخ. همین