رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2009

قل قل قل قل

از شمال برگشتيم.خيلي زود و متاسفانه زود گذشت. اصلا دلم نبود برگردم (و دلمون نبود برگرديم) اما خوب فردا - يعني همين چند ساعت بعد - بايد رفت سر كار و من هم همين چند لحظه بعد، بعد از مسواك برم بخوابم.
خيلي خوش گذشت بهمون و البته به علت وجود كرم از قرار دادن تصاوير شمال خودداري مي كنم.
رفتنه ساعت 4 صبح راه افتاديم از در منزل، به اين خيال كه خلوته و كسي در مسير نيست، اما وقتي رفتيم ديديم كلي بقيه ملت هم حساب ما رو كرده اند. در كل رفت و برگشتمون عالي بود. 4 ساعته رسيديم ويلاي خاله.
ايكاش بچه مدرسه اي بودم و تا 13 تعطيل بودم. اي كاش!!!
ايكاش امسال گاو همه چاق و چله پر بركت باشه. ايكاش!!!
ايكاش امسال گاو كسي نزاد، اگرم ميزاد دوقولو نزاد، اگرم دوقلو بود .... چي كار كنيم راستي اگر دوقولو بود؟

اينطوريه

پوتین برای سربازان جدید
دستبند ۱۰ عدد
پول برق را باید بدهیم
پول آب جدا
بازداشتگاه نم کشیده است
پول گازرابایدبدهیم
و دیگر هیچ

نه! اصلا جالب نيست.
حس خاصي ندارم اين به اصطلاح آخر سالي.
حس خوب و به ياد موندني، شايد آخر خدمتم و گرفتن كارت پايان خدمتم بود. به تعبيري: آزدي.
بهار امسال حال و هواش به لطف نبودن زمستوني سرد، خيلي وقت پيش القا شد و باز حس خاصي هم به اون ندارم.
ديگه پسر نيستم. مي تونم كودكي درونم رو كنترل كنم. 20 ماه اجباري اينقدر چظوندتم كه خدا خودش بهتر مي دونه. دمش گرم. حسش مي كنم. خدا رو ميگم.
خودش طوري جور كرد كه قبل از اينكه خدمتم تموم بشه مقدمات بعضي كارها رو فراهم كرد.
در عين ناداني من و البته در عين حكمت خودش.
به همين يك دونه خط بالا هم مداوما اصرار دارم.
الان هم داره يك سري اتفاقات ميفته. به ولله اگه من بدونم. نمي دونم چي داره ميگذره. اصلا نمي دونم خوبه؟ نمي دونم بده؟
اعتراف مي كنم ديد تاريكي كه اخيرا داشتم، طوري بود كه اين موقعيت ذهني اي رو كه توش هستم رو به سختي براي خودم مي ديدم. اون اعتماد به نقسم مثال زدنيم داره ريكاور ميشه.
خوب من اول قلبا و بعد زبانا و بعد به زبان فارسي و …

قاعده بازي

جلسه روز گذشته محمد و ميرحسين مي تونسته خيلي قبل تر از اين كه اعلام مي شد اين دو دارند با هم تعامل مي كنند تا يكي كانديد بشه، برگزار بشه، و محمد اصلا اعلام حضور نمي كرد و ميرحسين ميومد. اما اين نشد و حالا جفتكن اعلام حضور مي كنند و بازي وارد مرحله تازه اي ميشه. به تقارن بسيار نزديكي به ياد بازي شطرنج و حركت مهره هاي ارزشمند ميفتم. ديدي بعضي وقتا يك مهره اي رو ميفرستي جلو بعد با يك مهره ي ديگه، طرفتو بطور جدي تري تا حد مات تهديد مي كني؟ اين حركت زيركانه محمد و ميرحسين هم كم از اين بازي نداره. يا مثلا فكر كن بخواد مهره سومي مثل مهدي هم بياد وسط و طرف بيشتر تهديد بشه (البته طرف ما در اين بازي شطرنج بلد نيست و اگرم بلد باشه اصول بازي رو بعيد مي دونم رعايت كنه.)
اين رفيق تويتري ما يك جمله قشنگي نوشته كه به زبون خودمون يعني اينكه؛ زنان از سكوت براي تنبيه مرداشون استفاده مي كنند اما اون چيزي كه اونا متوجه نمي شوند اينه كه مردا سكوت رو دوست دارند!

مريض

من خوشحال هستم كه به شما اعلام كنم كه از اين به بعد گوشيه خوشگل a1200 من فارسي مي خونه و ارسال مي كنه. بعد از چند مرحله فلش كردن گوشي زبون بسته تونستم اين فايل را از اين جا دانلود كنم و آخرين جينگولك بازي ها رو با كلي زبون از جمله فارسي روي گوشي موتورولا a1200 داشته باشم. ديگه نيازي به داشتن a1600 نيست. چون آيكون ها رو هم بروز كرده برام.
دست خودم و لينوكس و اينترنت و اينترني ها مريزاد!

شبانه

اين هم از بازي هاي شبانه من

چشمم

امروز هم با موسيقي ديروزي حال مي كنم.
اصلا اين حس يادم رفته بود. با صحبت امروز يكي از همكارا در مورد لنز يادم اومد.
اون 5-6 باري كه توي تابستون قبل از عمل مماخم، از لنز استفاده مي كردم، يك حس استقلال و حسرت بهم دست داد. اينكه چشم سالمم بدون عينك چه كيفيتي بايد داشته باشه و در حال حاضر چجوري هست. سلامتي نعمتي است. خوشحالي و دل خوش داشتن هم نعمت بزرگي است. خدا رو به همه نعمت هايي كه بهم داده و نداده و گرفته و ميده و .... شكر مي كنم.
دقيقا حس يوسف (پرويز پرستويي) در فيلم بيدمجنون رو لمس كردم. با چه شور و شوقي ديدني ها رو با چشمش لمس مي كرد.
نكن اين كارو با من موسيقي ديروزي!
بچه شدما! بهانه چيا رو ميگيرم!

اين چونين است

اين موسيقي با من كاراي بد بد مي كنه. با اينكه آرومه!
فكر مي كنم آروم آروم كارشو مي كنه!

+ يك خوابي ديده ام قبلا. امروز موقع ريختن آب در شيشه آب معدني تصوير تكراري در ذهنم تداعي شد و موندم كه اين موقعيت در خوابم چي بود و آخرش چي شد!‌:ي :(

WALL-E

در همايش هفته گذشته اي كه همكارانم رفته بودند ظاهران دكتر جلالي صحبت كردند و قسمت هايي از اين انيميشن رو به نمايش گذاشتند.
انيميشن Wall-E كه ظاهران صدا و سيماي فهيم وطني، شخصيت هاي اصلي روبات رو خواهر و برادر معرفي كرده.
عادت داره. اصولا همه رو با هم صيغه مي كنه. كي؟ كجا؟
زيبايي اين سريال در اينه كه پيكسار تونسته يك داستان عشقي رو با انيمشين و روبات ها به زيبايي به تصوير بكشه.

بعدان نوشتم: خوب وقتي توي تويتر ميخوني كه استقلالريد، يعني ريده ديگه :ي بنظر من كه نريد! تركمون زد.

زيگيل ذهن

اين تنها يك هوش دار است. تعداد فيدهايتان كه از يك مقداري بگذرد و مثلا به مقدار دو! هزار و سي! صد و پنج!‌ اه و هفت! (اين عدد را 118 برايم قرائت كرد) برسد ديگر نمي توانيد به گودر فيدي اضافه كنيد. مي ريند به حال و احوالتان. بي خود اسمش ريدر نيست. باور نداريد امتحان كنيد.
بعد فكر كرده من كم مياورم!‌ زيگيل! آخه OPML مگه به من خروجي نميدي؟ خوب من از اون مي تونم كم و زياد كنم. آدم باااااااااااااااااااااااش!!

زيگيل نوشت: بيا! ‌اينم اديتورش! ديگه چي مي خواي؟ يك كاري مي كني برم سراغ اسنارف هان!!!

زيگيل نوشت: مثه اينكه جدي جدي كار نمي كونه :-(

اي جون من

دستور العمل های شیرازی:
سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بتوانید بخوابیددر نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشته و استراحت كنیدایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت داردجایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردااگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرداز همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن سفره به شما تحمیل نشودبرای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشویددر میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردیدبه خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارمها ها!!! :ي

برو

طنزی ظریف از دوران قبل از انقلاب که معلم خانم سر کلاس پسران می رفت بهانه نقد سیاسی ماست !
گویند: خانم معلم دولا می شود تا تخته پاک کن را از زمین بردارد .
یکی از دانش آموزان می گوید : اجازه خانم معلم، من بالای زانوی شما را دیدم!
معلم با ناراحتی می گوید : پسر بی ادب برو بیرون و امروز دیگر سر کلاس من نیا !
دومی اجازه می گیرد و می گوید : خانم معلم، من یک وجب بالاتر را دیدم !
و معلم فریاد می زند : اخراج، یک هفته از کلاس من اخراجی !
سومی به آرامی برمی خیزد تا از کلاس خارج شود،
معلم می گوید : کجا ؟
و پسر جواب می دهد : آنچه من دیدم ، می روم ترک تحصیل کنم !

آقای دادستان محترم تهران، برای یک سخنرانی ... ادامه

تهجب

خبر اینکه در برنامه عمو پورنگ، بچه ای در مورد صدازدن میمونش چی گفته، من رو خیلی متعجب کرد. اصلا فکر نمی کردم تبلیغات انتخاباتی به این زودی و اون هم از برنامه کودک و اونهم به این ترتیب شروع بشه! :ی

جنبانش و بزور تپان

خيلي حسرت مي خورم كه دير جنبيدم و ظرف 1-2 ساعت تصوير به اون بزرگيه محموطي رو كشيدند پايين جاش تبليغ ديگه اي زدند. برگشتم كه با موبايل عكس بگيرم ديدم نيست. خيابون كارگر شمالي بود.
يه چيزي نوشته بود كه من مونده بودم كه اصلا محموط اينجا چي كار مي كنه؟ مگه الان تبليغ انتخاباتي شروع شده؟ حيف شد!‌ چيزي توي اين مايه ها بود كه راه هاي رسيدن به قله نزديك است ....
حالا من هي پيش خودم گيج زده بودم كه اين يعني تا قله رفته، مي خواد بگه من راه رو بلدم!؟ ‌يا اصلا چرا نگفته نزديك اند! يا اصلا تصويرش بيشتر به تبليغ شهرداري مي خورد چون در حاليكه توي تصوير كف دو دستش بهم چسبيده نزديك چونه اش بود، شهر پشت سرش بود كه البته قله كوهي هم پيدا بود توش.
حيف شد ولي!

او کیست

حدس می زنید این دست خط چه کسی باشه؟
پ.ن.1: رامین جان این دوستمون از بچه های آموزشیه. اما نه تو گروهان ما! ارشد مردمی :ی (می تونی من رو توی این لینک پیدا کنی؟)
پ.ن.2: سانی! خطش قشنگ! قدش بلند! خوش تیپ! همه چی تموم :ی