روزگار جوانی

تصویر
۱.  امروز که نوبت جوانی من است مِی نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است تلخ است، از آن که زندگانی من است‌! سالها پیش، یعنی حول و حوش سنه ۱۳۸۴ که کماکان دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز، ولی همچنان سرگردان بین ساختمانهای مختلف از جنوب شهر تا مرکز شهر تا غرب شهر تهران، بودم، در یک امتحان آخر ترم یک درس تخصصی یک استاد خیلی باحالی این شعر رو در آخرین صفحه و بعد از سوال آخر نوشته بود. شاید بگید ۲۱ سال پیش این حرف زیاد تاثیر گذار به نظر نمیاد اما باید گفت چرا. خیلی تاثیر گذار بود. خیلی خیلی تاثیرگذار بود. جامعه به این آزادی و فرهیختگی و وارستگی که در جامعه کنونی ناظر هستید نبود. خانواده ها و نرم های جامعه خیلی چیزها را عیب می کرد  و قضاوت می کرد. موسیقی،‌ فرهنگ،‌ خانواده و تحصیل و همگی به مراتب با امروز تفاوت داشت. آنهم تفاوت معنا دار. قطعا شبکه های مجازی و جمیع اتفاقات جامعه امروزی رو بازتر و بهتر کرده است. شرایط اقتصادی را فاکتور میگیرم چون از حیطه کنترل من و مای مردم خارج بوده است. اون نسل (۲۱ سال پیش) اگه هر کدام با فاصله چند یا چندین سال هم برخی اشان از...

مختصران

عکس من و همزادم

سلام!

امروز مختصران:
- خواب 1 بامداد که در يک و خورده اي عملي شد
- بيداري 6. صرف حليم که مهدي زحمت کشيده بود براي ما و خانومش اينا خريده بود. و رفتم به سمت خونه مادربزرگ جهت رفتن به بهشت زهرا
- 8:30 برگشتن از بهشت زهرا، خريد بربري داغ خاش خاشي، (شانس آوردم تا من گرفتم، هم نون هاي چيده شدش تموم شد، هم شلوغ شد سرش) - و صبحانه دوم در خانه مادربزرگ با بربري
- 9:30 رفتن با پدر به استخر، استخر بسيار يخ بود. آبشو ميگم. آب جکوزيش هم داغ بود. کلي هم بخار داشت توي سوناهاش! من يه نيم ساعت ورجه وورجه کردم و بعد نيم ساعتي خوابيدم. چه مزه اي داد!
برگشتنه:
صندلي راننده ماشين، به محض جلوس جهت رفتن به منزل، بشکست و خنده اي مرا فرا گرفت. اصولا در اين مواقع من مي خندم. مثل وقتي که استاد مهندسي اينترنت به بنده نمره 7.5 داده بود و من آن درس را مجدد گرفتم. ديدي! شما همي مي توني بخندي!! آره! اين صندلي از باب چشمي بود که خوردم. مي دونم چه کسي چشم زده است مرا. دفعه اولش نيست. يکبار به منزمان آمد و مانيتورم که CTX مولتي مديا بود (هم مونيتور و هم اسپيکر) سوخت. خلاصه! اگر بدوني با چه وضعيتي رانندگي کردم. يکي دو بار گاز دادم قشنگ با کله رفتم عقب و سقف ماشين را مشاهده همي نمودم. از اون به بعد محکم فرمون رو چسبيدم که کسي شهيد نشه! آره! حالا هم صندليش بايد درست بشه هم فکر کنم کاربراتش. کاربراتش بخاطر اين خراب شد که متروي شريعتي چهارشنبه ريخت. علتش رو نمي دونم. کارشناسا دارند زير و روش کار مي کنن.

- 11:30 خانه و يک سري رفتم صنف لحاف دوزا (خواب ناز). تا ساعت 14 اونجا بودم
- 14 ناهار
- الي 18 تلويزيون و لم دادن و ولو شدن و دراز شدن و سنگين شدن چشم ها و شير و بيسکويت خوردن و استحمام و اصلاح صورت و ديگه .... ديگه .... آهان دستشويي هم رفتم ( ... )
- کار گزينه دو ... طراحي بخش کارنامش
- موسيقي جهت گذراندن عصر جمعه
- تا آخر شب چند تا WC ميرم و ... شام و يه سري کارا که اگه بزنه بسرم انجام خواهم داد. قول ميدم!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگي را زيباتر کنيم

پایان ماموریت غیر ممکن