ساعت


ديروز صبح از خواب پا شدم كه برم پادگان. اين ديگه تا حالا اتفاق نيفتاده بود برام. ديدم لباس پادگان تنمه!! يعني از شب تا صبح بيدار شدم پوشيدم جاهام رو جمع كردم بعد با همون لباسا گرفتم خوابيدم. عجب پروسه ي جالبي!
به دنبال اين عكس گشتم. به اين بابا دقت كردم. (يه به قولي به اين خواهر!) بعضي وقتا اين حالت رو دوست دارم. تنهايي! اما فقط بعضي وقتا.
ديروز همايش بهداشت بود پادگان و اصلا سر واحد نرفتيم. خيلي خنديديم. يك بابايي رو آورده بودند ايدز داشت. از نحوه مبتلا شدنش مي گفت. يك دكتره ديگه آورده بودند بلد نبود جلسه رو بچرخونه. چقدر بچه ها مسخرش كردند. فكرشو بكن 500 600 تا سرباز بهت بخندند و در جواب سئوالت كه پرسيدي آيا حاضريد 10 دقيقه وقتتون رو بديد به من تا براتون در مورد بهداشت رواني صحبت كنم، همه يك صدا بگن نخييييييير! از شدت خنده اشكم دراومده بود!
از محمود 4 تا فيلم گرفتم. taxi driver، dorm daze، the family man و the animal.
يك حرف قشنگي پريروز اين هم اتاقيم گفت. از خودش بود ظاهران. اينكه امروز ميگي فردا، و فردا برات مهم نيست ديروز چي گفتي! (يا يك چيز توي اين مايه ها! دقيقش يادم نيست الان!) عجيب اين جمله نظر من رو به ساعت و زمان مشغول كرد.

نظرات

  1. اون ساعته كه بادبادك داشت قشنگتر بود.(:

    پاسخحذف

ارسال یک نظر