علف

تصویر
  خب بذار راحت بگم. جمهوری اسلامی با سلبریتی‌ها دو جور برخورد داره. یه عده رو می‌ندازه تو لیست سیاه، ممنوع‌الکار می‌کنه، حسابشونو می‌بنده، پاسپورتشونو می‌گیره. یه عده دیگه رو می‌ذاره برن بالا. گلزار از اون دسته دومه. این حمایت همیشه پول نقد تو پاکت نیست. بیشتر اینه که در رو براش باز می‌ذارن و برای بقیه می‌بندن. صداوسیما بهترین مثالشه. گلزار سال‌هاست مجری برنامه‌های شبکه سه است. پانتولیگ همون برنامه‌ایه که هر شب پخش می‌شه و کلی بیننده داره. خیلی از بازیگرا حتی نمی‌تونن پاشون به تلویزیون برسه. اونایی که تو اعتراضات حرف زدن یا روسری‌شونو برداشتن، کلاً از قاب بیرون انداخته شدن. گلزار نه تنها بیرون ننداختن، گذاشتن مجری اصلی بشه. این یعنی میلیون‌ها نفر هر هفته می‌بیننش. این خودش یه حمایت بزرگه. بعدش سمت رسمی. فدراسیون تنیس اومد گفت تو شو سرپرست تیم ملی پدل. یه بازیگر سینما شد مسئول یه تیم ملی. این کار فقط برای پز نیست. اسپانسر میاد، پول جور می‌شه، اعتبار می‌ده. نهاد ورزشی که دست دولت باشه، همچین سمتی رو الکی به کسی نمی‌ده. از نظر پول و کار هم دستش بازه. فیلم پرفروش می‌سازه، دستمزد ب...

شيطنت


توی يه پارک دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت: از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده ميکنم.

شما ۳۰ دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد. و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد.دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هرگاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد.

بعد از ۱۵ دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن.فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهی کرد و از مجسمه ها پرسيد: شما هنوز ۱۵ دقيقه از وقتتون باقی مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟ مجسمه مرد با نگاه شيطنت آميزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: ميخوای يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟ مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه. ولی اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روی سرش.

نظرات

  1. در حیاط ما
    زیر آفتاب
    خواب رفته است
    یک شلنگ آب
    باز می کننم شیر آب را
    خیس می کنم
    آفتاب را

    غلامرضا بکتاش

    پاسخ دادنحذف
  2. بگو که بعدش آفتاب با رنگين کمون از اينکه آبياريش کردي، ازت تشکر مي کنه!
    من که بچگي تابستون - يک زن کردي بستون و ... - کلي از آفتابو آبياري کردم ...

    پاسخ دادنحذف
  3. sheitanat ghashangi bod, neveshtehaie ghabli shoma ra ham khandam, dastanhaie ghashangi minevisid. movafagh bashid.

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام
    وضعیت بدیه الان که با خوندن این پست به فکر فرو رفتم که واقعا چرا این عقده های ناپیدای ما به وجود میاد ..آره منم در درون خود به دنبال کور کردنشون باید باشم که اگر روزی فرصت پیدا شد شرمنده خودم نباشم

    پاسخ دادنحذف
  5. thx for leaving a comment for me....
    and :((goood imagination))

    پاسخ دادنحذف

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگي را زيباتر کنيم

بزي به من پشکل داد