۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه

بهم مي خوره

مگر نه اين است كه بايد زندگي خودمو بكنم. فكر خودمو بكنم! خوب بكنم ديگه!
و اينكه فكر مي كنم كه توي شرايطي قرار گرفتم كه دارم مي فهمم كه عمر زودتر مي گذره. نمي دونم هفته ها چطور ماه مهر رو تموم كردند و اصلا چطور شد اينقدر سالم. بچما هنوز! نه؟ پشت لبي سبز كردم و قدي كشيدم و ساير امكانات! و حس مي كنم كه تن زندان است. بزرگتر از دهنم حرف نمي زنم ديگه، چشم.
از اين روحيه انتزاعي و غير ماديم بعضي وقتا بدم مياد و بعضي وقتا خوش! بدم مياد چون فكر مي كنم مال سن و سال من نيست، خوشم مياد چون يكجوري حس خوب بهم دست ميده كه حقيقتش حالم ازش بهم مي خوره!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر