۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

قاتل اضافه بر حال و حول


مهدي نمي خواست بكشتش. خودش پريد جلو. اما وقتي خورد به ماشين، مهدي واي نستاد و گازشو گرفت رفت. ما هم هيچكدوممون هيچي نگفتيم. اون بيچاره هم جنازه نحيفش همينجوري افتاده بود. آخه چرا اومد جلوي ماشين. خوب پرنده بيچاره اين همه جا. از يك ور ديگه مي رفتي.
سفر بسيار خوبي بود. عالي و به ياد ماندني. حدود 390 تا عكس گرفتيم.
اين سفر با چهره جديدي از دماغ صورت گرفت. بدون چسب :)
بعدش من رو با شورتك توي بازار چين راه ندادند. اونوخت!! چي بگم. عوضش من هم همه جا رو با شورتك رفتم گشتم. از بعضي هاشون هم پرسيدم مورد داره، گفتند نه بابا!! با ركابي و شورت (به معناي واقعييه كلمه SHORT) ميان و ميرن ملت؛ اينكه چيزي نيست. سيگار و آيس پك رو هم به حال و حوووول 3 روزه اضافه مي كنم. هواي خنك جواهرده و كلا عالي بود.
خريد از حاجي ارزوني كه به نيت يك نيش ترمز صورت گرفت و تبديل به خريد مفصلي شد رو هم به حال و حول اضافه مي كنم.
از فوت خسرو شكيبايي عزيز ناراحت شدم. مدرسه كه بوديم (سوم دبيرستان) نزديك مدرسه ما داشت يك سريال با فاطمه معتمد آريا بازي مي كرد. اكثر بچه ها بخصوص محمد ابراهيمي اونجا پلاس بودند. محمد عاشق خسرو بود. حرف زدنش شبيه اون بود. حتي نوشتنش. متنهايي كه مي نوشت براي انشا و مثل خسرو اجرا مي كرد سر كلاس، بدون استثنا مورد توجه همه بود. خسرو شكيبايي دوست داشتني بود. حيف بود.

۲ نظر:

  1. اميدوارم خوش گذشته باشه.
    فكر كنم اين نظرو يك دقيقه بعد از اين پستت داده باشم.

    پاسخحذف