۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

عامل

اون، اونجوری رفت. این!! اینجوری!
اون رو کسی نمی دونه و این رو بعضی ها می دونن
زمان. برای اون گذشت. الان هم داره ثانیه شمار می چرخه دور خودش. و تیک تاکش. می کوبه توی سرم. تنهایی. تنهایی. تنهایی.
ترحم!! حامد به تو ترحم کردن؟؟ اینقدر ضعیفی؟؟


یک نفری
3 حرفی
خدا
همینجاست
توی سوراخ دماغم
بهم اجازه میده نفس بکشم و زنده بمونم
میدونه که 3 نقطه ها، چه حرف ها و احساساتی رو
پر می کنه


شيون و فغان نمي کنم
باز هم روي خودم کار مي کنم
اشتباهي نيست
مگر يادگيري

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر