۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه

حالا



موزیک می شنویم از دایل آپ. چی گفتم.
1 2 3 زنگ مدرسسسسسه

عکس - باغ پرنده های اصفهان - بعد از سواری رفتیم توی باغ پرنده ها. آقا اسبه بیرون بود :)

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

ریدر خوراک بده؛ عدد نده

دلم تنگ شده برای وبلاگ خوندن. بعضی وبلاگ ها رو اصلا داشتم فراموش می کردم. کماکان unread ریدر من ریست نشده و بالای 1000 هست.
واااااااااااااای! ای کاش می شد این نوشته ها رو واقعا مثل خوراکی به خورد آدم می دادند. اسمش مگه خوراک نیست؟ خوب قرصی کپسولی چیزی بدید به آدم.
این مطلب خوندنیه. بچه هایی که از کرج میان پادگان طرفای ساعت 4 و نیم صبح می زنن بیرون از خونه. میگن دخترهایی که برای سرویس مثلا دانشگاهشون وای میسند چه آرایشی کردند. حرف این شد که لباس پوشیدن ما دست کم 10 دقیقه طول می کشه. بستن بند پوتین و ... حالا اینکه اون دختر در چه ساعتی باید بیدار شه تا به آرایشش و بقیه اموراتش برسه و بعد بزنه بیرون از خونه. اونم کله صبح! خوب حالا این رو تعمیم بدیم...... به شخصه می دونم که اونور اینقدر که اینجا سخت می گیرن، سخت نمی گیرن. خودمون سختش کردیم. البته سو تفاهم نشه ها. من پسرم. خودتون خانومای محترم.

۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

گفتنی است


خدمت نیوشای عزیز بگم که این ( این 1 = این 2 = این 3 ) توصیفات برای نارنجستان کامله. من از خودم کامل تر از این ها نمی تونم بگم. حسی که به من دست داد فقط حسرت بود. فکرشو می کردم که اگر اونجا خونه من بود چی می شد؟ با اون بوی بهار نارنج ها!!! جالبه یه جا یکی از همراهامون دست گذاشته بود روی یک نرده چوبی، حراست با دوربین دید و از بلند گو پخش شد که دست به نرده ها تکیه ندید!! این عکس هم خودم از نارنجستان گرفتم.
دوربین s5 هم عجیب دوربین قابلی است. بیشتر زیبایی عکس ها، شاید به توانایی دوربین برگرده تا عکاس! اما خوب من هم بد عکس نمی گیرم.
15 روز مرخصی تشویقی گرفتم. خوب باید برم دیگه. کلی مرخصی دارم من. دوستم هم دیروز تاکید کرد که برم. عجیب فکرم درگیره. می خوام برم اونور آب. من بیزی هستم. فکر باید بکنم، تصمیم باید بگیرم، کمی زمان رو پیش بینی کنم که چی کار کنم چی میشه. مثل شطرنج!! یکجوریم!!! آخه دیشب ابراهیم رو دیدم. گفت که تنها چیزی که اونو اونجا اوایل اذیت می کرده این بوده که چرا زودتر نرفته! :(

۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

سوک سوک


شما باشید از بین دو هزار و پانصد عکسی که از سفر به شیراز و آباده و اصفهان و یاسوج و آبشار مارگون و آبشار سمیرم و اینا گرفتید کدوم رو می ذاشتید؟ حافظیه و سعدیه و باغ ارم و زاینده رود و بقیه چی؟ دوربین canon s5 خریدم آخه!!! بهار نارنج ها هم آدم را دیوانه می کردند. (دلیل دیوانگی ما هم معلوم شد)
تخت جمشید و پاسارگاد و نارنجستان و جادش هم جاده ملسی بود. باغ پرنده های اصفهان! بمباران را هم که اصلا نفهمیدیم ما. صبح زدیم بیرون به سمت یاسوج. مارگون بودیم که یکی از دوستان که زنگ زد و شنگولم کرد و احوالپرسی کرد گفت سالمی؟ منم گفتم آره و تازه اون موقع فهمیدیم چی شده. محکوم می کنم.

۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

بزن بررررررییییییم شیراز و ددر دو دور

ما از فردا عازم شیرازیم! جای همه دوست داران سفر را خالی می کنم. چه کوتاه نویس شدم و خودم لجم گرفته. ای بابا!

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

ENFJ

نوع شناسي jung ميگه من ENFJ‌هستم. در ويكي پديا هم اينا رو داره.
اين سئوال و جواب قشنگيه!

ماذا

عجيب احساس خريت چند سال پيشم اومد سراغم!! عجيب هم نبود و نيستش. احساس گيژ و ويژي دارم. نميشه كه يهو بشه چند ماه بعد! رويدادها نياز به زمان دارند و اين خيلي خوبه. راز اينو ميگه. اونجايي كه پسره عكس فيل رو مي بينه و يهويي بقلش فيل سبز ميشه و نعره مي كشه. انقده بدم مياااااااااااااد!! از اين حالتي كه مياد سراغم. حالت خريت و حماقت و حس اشتباه گنده و كلاه سر آدم رفتگي و حواس رو جمع نكردن و اينا.
حامد! آدم باش ديگه. بخودت بيا! end task هم نميشه. از ليست process ها حذف ميشه اما باز دوباره مياد. مثل اين windows update. به قول علي دايي هادي كه بچه بود مي گفت شيطون رفته تو جلدت! هزاران گزاره روان شناسي و اصولي و اينا مياد تو مخم هان! لكن حتما يك مرگيم است! پست هم كه ندارم. مي شود فكر آينده را نكرد؟ آينده يعني همين فردا و نزديكترش مي شود همين يك ساعت ديگر. لحظه آتي!
آدم مي ماند ميان پچ پچ هاي دروني كه شايد موقع راه رفتن، موقع شنيدن گران شدن مسكن، موقع ماليدن چشم خواب آلود در پشت ميز در پادگان، موقع خنديدن و الكي خنديدن، موقع صحبت در مورد دادگاه مهدي، موقع فكر كردن به آرزوهايش، موقع ديدن يك فرد موفق، موقع شنيدن مشكلات زندگيه آخه بچه ها در پادگان، و هر موقع ديگر. اصلا چه معنا دارد كه اينگونه باشد؟ موقعي كه فكر مي كنم، ايرانيون، در قربت چه حس هم وطن بودن و اين صحبت ها پيدا مي كنند، براي هم قربان و صدقه مي روند، و مادامي كه در مرز جغرافيايي ايران پا مي نهند، آنچنان فرهنگ خفتشان مي كند كه از سايه خود نيز مي هراسند؟ چرا همين جا از روي حس هم وطن بودن، همديگر رو واقعا دوست نداشته باشند آدم ها؟ واي كه حالم زار مي شود! چه اديبانه مي بلاگم من؟ اين آوردگاهي است براي ما! تا خود خالي كنيم و بلكم دردمان علاج يابد.
لابد اقتضاي اكنونمان است؟ و من بلگ في البلاگر، هو مبتلا علي كل مرض و مرضه! هو مريض و شفاءه علي اليد الاينترنت. فقال حامد الي اسماعيل: با اين اسمت چي كار مي كني؟ فقال اسمايول به حامد: ناثينگ! سوف يبشبش (بشاش شد) حامد و ذهب الي الموال و يستعمل السيفون لينتشر هذا الپست و الاراجيف!

مادر

 در آستانه پایان سال میلادی همی گفتم اینجا چیزی بنویسم از آنچه گذشت. اخیرا آواتار ۳ را بصورت سه بعدی به تماشا نشستم (دروغ چرا سینما لوکس بود...