پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژانویه, ۲۰۲۳

روزگار جوانی

تصویر
۱.  امروز که نوبت جوانی من است مِی نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است تلخ است، از آن که زندگانی من است‌! سالها پیش، یعنی حول و حوش سنه ۱۳۸۴ که کماکان دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز، ولی همچنان سرگردان بین ساختمانهای مختلف از جنوب شهر تا مرکز شهر تا غرب شهر تهران، بودم، در یک امتحان آخر ترم یک درس تخصصی یک استاد خیلی باحالی این شعر رو در آخرین صفحه و بعد از سوال آخر نوشته بود. شاید بگید ۲۱ سال پیش این حرف زیاد تاثیر گذار به نظر نمیاد اما باید گفت چرا. خیلی تاثیر گذار بود. خیلی خیلی تاثیرگذار بود. جامعه به این آزادی و فرهیختگی و وارستگی که در جامعه کنونی ناظر هستید نبود. خانواده ها و نرم های جامعه خیلی چیزها را عیب می کرد  و قضاوت می کرد. موسیقی،‌ فرهنگ،‌ خانواده و تحصیل و همگی به مراتب با امروز تفاوت داشت. آنهم تفاوت معنا دار. قطعا شبکه های مجازی و جمیع اتفاقات جامعه امروزی رو بازتر و بهتر کرده است. شرایط اقتصادی را فاکتور میگیرم چون از حیطه کنترل من و مای مردم خارج بوده است. اون نسل (۲۱ سال پیش) اگه هر کدام با فاصله چند یا چندین سال هم برخی اشان از...

قالب گیری

تصویر
چه شد به اینجا آمدم؟ راستش این را خواندم در اینستاگرام: چند سال پیش، دکتر مخبر دزفولی (دبیر شورای انقلاب فرهنگی) گفتە بود: سرعت علم در ایران آنقدر زیاد است، که نگران عقب ماندن بقیه ی دنیا هستیم!! یاد این حکایت افتادم: دو نفر مست و پاتیل آخر شب وارد یک کوچه بن بست شدند  و گفتند: دیوار رو هل بدیم و بریم جلو.....  کت هاشان را در آوردند و گذاشتند کنار دیوار و شروع کردند دیوار را فشار دادن. دزدی رسید و کت هاشان را برداشت و رفت. بعد از چند دقیقه یکی از آن ها  نگاه کرد و دید از کت ها خبری نیست. رو کرد به رفیقش و گفت: خیلی جلو رفتیم...... بهتره برگردیم و کت هامان را بیاوریم!! و بعد به صرافت افتادم که متنی من باب آقا رضا پهلوی و تصمیم و صحبت هایش برای کمپین "من وکالت میدهم" بنویسم. هر چه نوشتم پاک کردم و دوباره نوشتم و دوباره پاک کردم و در آخر نشد که نشد متنی رو باشتراک بگذارم. آماده ارسال که می شدم یک صدایی ازم می پرسید آخرش که چی؟ چی می خوای بگی؟ اصلا به کی می خوای بگی؟ هر بار پاسخی نداشتم و به خودم می خندیدم که دل خوشی دارم. اما باز قلقلکم میامد که بنویسم. انگار که چیزی دارم بگ...

زن زندگی آزادی

تصویر
  این 4 ماه گذشته فصل جدیدی بوده است برای ما و البته مردم سرزمین ایران. نه تابستان بوده و نه پاییز و نه زمستان. و هم البته همه اینها بوده است. خیلی دردناک برای خیلی از خانواده هایی که عزیزانشان را بیگناه و بی دلیل از دست داده اند. صرفا برای اینکه در کوچه و خیابانی بوده اند و حتی بوقی زده اند. برای خانواده هایی که عزیزانشان بی دلیل و بی جهت مسدوم شده اند. پیر و جوام یا ساچمه خوردند یا باطوم. برای خانواده هایی که عزیزانشان در زندان هستند و بیم و هراس از اینکه آیا عزیز آنها هم به جرم محاربه دچار می شود یا نه. هر چه نیاز مردم سرزمین ایران بر پیشرفت مثبت در اقتصاد و سیاست و فرهنگ هست، سردمداران اصرار بر راهی است که هیچ عایدی جز وضعیت نامناسب موجود نداشته است. باری، خسروان حتی صلاح سرزمین خود را نیز علی الظاهر نمی دانند.   من آدم تحلیل گری نیستم. برداشتی نه چندان نزدیک به واقعیت از حال و روز مردم ایران دارم. هر چند آنجا زیسته ام، بزرگ شده ام، کار کرده ام و در یک انتخاباتی هم باطوم خورده ام، اما همه اینها نمی تواند من را جای فردی بگذارد که در ایران زندگی می کند. آین را گفتم که ب...