پست‌ها

نمایش پست‌ها از مارس, ۲۰۱۲

روزگار جوانی

تصویر
۱.  امروز که نوبت جوانی من است مِی نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است تلخ است، از آن که زندگانی من است‌! سالها پیش، یعنی حول و حوش سنه ۱۳۸۴ که کماکان دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز، ولی همچنان سرگردان بین ساختمانهای مختلف از جنوب شهر تا مرکز شهر تا غرب شهر تهران، بودم، در یک امتحان آخر ترم یک درس تخصصی یک استاد خیلی باحالی این شعر رو در آخرین صفحه و بعد از سوال آخر نوشته بود. شاید بگید ۲۱ سال پیش این حرف زیاد تاثیر گذار به نظر نمیاد اما باید گفت چرا. خیلی تاثیر گذار بود. خیلی خیلی تاثیرگذار بود. جامعه به این آزادی و فرهیختگی و وارستگی که در جامعه کنونی ناظر هستید نبود. خانواده ها و نرم های جامعه خیلی چیزها را عیب می کرد  و قضاوت می کرد. موسیقی،‌ فرهنگ،‌ خانواده و تحصیل و همگی به مراتب با امروز تفاوت داشت. آنهم تفاوت معنا دار. قطعا شبکه های مجازی و جمیع اتفاقات جامعه امروزی رو بازتر و بهتر کرده است. شرایط اقتصادی را فاکتور میگیرم چون از حیطه کنترل من و مای مردم خارج بوده است. اون نسل (۲۱ سال پیش) اگه هر کدام با فاصله چند یا چندین سال هم برخی اشان از...

نگاه

تصویر
بارها شده که از نگاهم ترسیدم. نگاهی که خیلی پرس و جو می کنه ازم.  خیلی از اینکه توی آینه خیره بشم به خودم، راستش رو بگم، می ترسم.  دلم هم برای این کار تنگ میشه. جالبه!  خودم رو ببینم و بترسم و قایم بشم پشت آینه و باز دلم برای این کار تنگ بشه!  و اما نوع دیگه ی نگاهم، نگاهی هست که کس دیگه ای رو همراه خودت می دونی.  هر جا میری، هر کسی رو می بینی و هر چیزی رو، حس می کنی که کس دیگه ای هم باهاته.  و از نگاه نمیشه گذشت که فقط کارش این نیست که تصویری رو از چشم و عنبیه و شبکیه و این صوحبتا رد کنه بفرسته تو ذهنت.  نگاهی که احساس رو هم بهت منتقل می کنه. یک احساس قوی!!   دارم میرم کویر مرنجاب.  برای عکاسی.  دلم برای کویر تنگ شده.  دوست دارم ببینمش و از صافی و صفا و یکدستیش لذت ببرم.  - عکس از خودم (توی چشم معلومم!) - تابستان 89 - کوره آجرپزی تاکستان نام سوژه: زینب. دختری تب دار در داخل فرغون

این نیز بگذرد

تصویر
این روزها و این ایام، می گذرند و این خیلی خوبه، فقط شاید دیر می گذرن. خدا رو شکر می کنم که می گذرن و در این گذر روزگار، تنها نیستم.  ممنون که هستی مرضیه.