پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2015

روزگار جوانی

تصویر
۱.  امروز که نوبت جوانی من است مِی نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است تلخ است، از آن که زندگانی من است‌! سالها پیش، یعنی حول و حوش سنه ۱۳۸۴ که کماکان دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز، ولی همچنان سرگردان بین ساختمانهای مختلف از جنوب شهر تا مرکز شهر تا غرب شهر تهران، بودم، در یک امتحان آخر ترم یک درس تخصصی یک استاد خیلی باحالی این شعر رو در آخرین صفحه و بعد از سوال آخر نوشته بود. شاید بگید ۲۱ سال پیش این حرف زیاد تاثیر گذار به نظر نمیاد اما باید گفت چرا. خیلی تاثیر گذار بود. خیلی خیلی تاثیرگذار بود. جامعه به این آزادی و فرهیختگی و وارستگی که در جامعه کنونی ناظر هستید نبود. خانواده ها و نرم های جامعه خیلی چیزها را عیب می کرد  و قضاوت می کرد. موسیقی،‌ فرهنگ،‌ خانواده و تحصیل و همگی به مراتب با امروز تفاوت داشت. آنهم تفاوت معنا دار. قطعا شبکه های مجازی و جمیع اتفاقات جامعه امروزی رو بازتر و بهتر کرده است. شرایط اقتصادی را فاکتور میگیرم چون از حیطه کنترل من و مای مردم خارج بوده است. اون نسل (۲۱ سال پیش) اگه هر کدام با فاصله چند یا چندین سال هم برخی اشان از...

آورده اند ...

تصویر
آورده اند که روزی ما فکرش را میکردیم که شاید ازدواج می کنیم و از سر و کولمان بچه بالا می رود.الان سه ماه بیشتر می شود که فرشته ای در قالب دختر خدایمان به ما داده است و لحظه هایمان را دگرگون کرده است. این را تیک می زنیم و خدا رو شکر می کنیم.

مانده ام چرا!

.. که فوت و رفتن کسی من را به این سرا می آورد تا بنشینم و باران عشق گوش کنم و ...

اینجا، بدون من

تصویر
الان جمعه ای است که تازه شنبه شده. 17 دقیقه بامداد. اون چیزی که من رو به اینجا کشونده، خبر فوت کسی هست که اصلا نمی شناسمش. خانم  ِ دوست ِ دایی ِ همسرم که اصلا و ابدا نمی شناسمش. علت فوت سرطان.  و علت کشونده شدن من: نمی دونم، مرض! شوهر ایشون در 25 سال زندگی مشترکشون روز 21 هر ماه، به مناسبت ماهگرد ازدواجشون با گل خونه میرفته! کل خبری که شنیدم و من رو در خودم فرو برده همینه! چه داستانها، لحظات، دیالوگها، احساسات و .... رو که متصور نمیشم از زندگی ای که اینها داشتند. و چقدر سخت خواهد بود! باران عشق گوش میدهم و بند بالا رو فیلم وار می تصورم. اینجا بدون من، فیلمی که حدود 3 سال پیش توی سینما فرهنگ دیدم. من رو با خودش برد! تا وسطای فیلم فکر می کردم وقتم رو تلف کردم.اما اتفاقهاش معنا داد به همه ی فیلم. مثل زندگی! هر بار چسی میام که باید بنویسم و نمی نویسم. لاجرم احیانا ناحیه سمت چپ در ناخودآگاهم رفته است. ساعت شده است 29 دقیقه ی بامداد روز جمعه ی تازه شنبه شده. به خُسب می رویم.

بهاران را باور کن

تصویر
و سومین نوروز همراه با همسر و دور از خانه رو تجربه می کنیم. به قول فامیل دور مراری نیست جز دوری دوستان.  ایام می گذرند وخدا رو شکر. دل خوش است و لحظه را در می یابیم.  خواستیم اینجا چیزی نوشته باشیم در این تاریخ. همین