http://ahazimi.blogfa.com/post-15.aspx
۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه
مي دوني
در اين 3 4 تا پست پادگان اخير، بدون استثنا مريض شدم بعدش. از پريروز بي حال بودم، ديروز سرما خوردم و تب كردم و الان كمي بي ترم!
اينطور كه واضح و مبرهن است، اينجا دارم كم ميام. اصلا كم ميام اينترنت و از اين بابت خورسندم.
اتفاقات، مي افتند. حتي اينكه يك موتور سوار موقع رفتن به سمت درب خروج پادگان، من رو سوار كنه، برام يك پالس مثبت، يك اتفاق خوب هستند. و!
به شدت احساس خستگي مي كنم. اميد كه در تعطيلات چند روزه استراحت كنم!
اينطور كه واضح و مبرهن است، اينجا دارم كم ميام. اصلا كم ميام اينترنت و از اين بابت خورسندم.
اتفاقات، مي افتند. حتي اينكه يك موتور سوار موقع رفتن به سمت درب خروج پادگان، من رو سوار كنه، برام يك پالس مثبت، يك اتفاق خوب هستند. و!
به شدت احساس خستگي مي كنم. اميد كه در تعطيلات چند روزه استراحت كنم!
۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه
و اينك اهم اخبار

اهم كار سرمايه گذاري در كار عمو مجتبي با مرخصي اي كه گرفتم و حضور در دفترخانه انجاميده شد. تجديد ديداري شد در دفترخانه و همسر امير حسين - زهرا خانوم - رو هم ديديم. مباركشان باشد!
حالا مانده پست دادن ما فردا در پادگان!
امروز بعد از فكر كنم مدت زيادي، صبح رفتم حموم،بعد زدم بيرون از خونه. عجيب چشمام باز بود. روز، روز ديگري بود. هوا شفاف بود. حالا بگذريم كه كلا هوا آلودست و خيابونا شلوخه. ناهار هم بيرون خوردم و دير خوردم. بعدشم كه اومدم خونه فكر كنم 40 50 دقيقه اي خوابيدم. چه مزه اي داد. صحبت با دوستان هم آدم را سر حال مي آورد. چه برسد به ديدارشان!
فردا پست مي دهيييييييييييييم!
(معنا و مفهوم عكس اين است كه ريدنمان نمي آيد!! اگر گوگل بداند ما اين سرويس هايش را چطور استعمال مي كنيم در بيان، حتما اسم ديگري برايش مي گزيند يا ما را ادب مي كند و دسترسي را براي ايران و ايراني ملقي مي كند. لابد!)
حالا مانده پست دادن ما فردا در پادگان!
امروز بعد از فكر كنم مدت زيادي، صبح رفتم حموم،بعد زدم بيرون از خونه. عجيب چشمام باز بود. روز، روز ديگري بود. هوا شفاف بود. حالا بگذريم كه كلا هوا آلودست و خيابونا شلوخه. ناهار هم بيرون خوردم و دير خوردم. بعدشم كه اومدم خونه فكر كنم 40 50 دقيقه اي خوابيدم. چه مزه اي داد. صحبت با دوستان هم آدم را سر حال مي آورد. چه برسد به ديدارشان!
فردا پست مي دهيييييييييييييم!
(معنا و مفهوم عكس اين است كه ريدنمان نمي آيد!! اگر گوگل بداند ما اين سرويس هايش را چطور استعمال مي كنيم در بيان، حتما اسم ديگري برايش مي گزيند يا ما را ادب مي كند و دسترسي را براي ايران و ايراني ملقي مي كند. لابد!)
۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه
عجيب
از شمال پريروز برگشتما! عجيب موقع برگشتن هم رفتم در فكر. والا!
زيبايي هاي زيادي داشت. سيرموني هم آدم نداره كه! با مهدي و عمو مجتبي بوديم و لذت برديم. جاي دوستداراش خالي!
من سه شنبه پست دارم. 7 فروردين هم پست دارم. 16 فروردين هم كه جمعه هست پست دارم. اونوقت حالت چطوره؟
من يك جام مي لنگه! خودم متوجهم. بايد لنگيشو بگيرم. مي گيرم! اينجوري نمي مونم. بازم والا!
زيبايي هاي زيادي داشت. سيرموني هم آدم نداره كه! با مهدي و عمو مجتبي بوديم و لذت برديم. جاي دوستداراش خالي!
من سه شنبه پست دارم. 7 فروردين هم پست دارم. 16 فروردين هم كه جمعه هست پست دارم. اونوقت حالت چطوره؟
من يك جام مي لنگه! خودم متوجهم. بايد لنگيشو بگيرم. مي گيرم! اينجوري نمي مونم. بازم والا!
۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه
بزن بريم از تهرون
در راستاي رفع خستگي، به حول و قوي الهي فردا براي 4 و 5 شنبه مرخصي گرفته و راهي شمال مي شويم. به همراه عمو و داداشيم!
اينا رو شنيديد:
پس به جاي واژهي زشت و نامأنوس اينترنت، معادل فارسي آن ، فيلترنت را به كار ببريد!
پنج فحش عمده ترك ها : از جلوي چشمام خفه شو!! 2- فكر كردي فقط خودت خري؟!-3- صداتو واسه من داد نزن!! 4- كسي با تو زر نزد!! 5- وقتي با من صحبت مي كني دهنتو ببند
اينا رو شنيديد:
پس به جاي واژهي زشت و نامأنوس اينترنت، معادل فارسي آن ، فيلترنت را به كار ببريد!
پنج فحش عمده ترك ها : از جلوي چشمام خفه شو!! 2- فكر كردي فقط خودت خري؟!-3- صداتو واسه من داد نزن!! 4- كسي با تو زر نزد!! 5- وقتي با من صحبت مي كني دهنتو ببند
۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه
مرد گنده

امروز، صبحي، احساس كردم سرما خوردم. چونكه آب دهنم رو قورت مي دادم گلوم يكجوري ميشد. از ظهري هم احساس كسلي و سرماخوردگي داشتم. تا اومدم خونه بعد از ناهار با لباس خدمت خوابيدم. 2 ساعتي شد. حالا غروبي مامان و خاله ميگن تو خواب چي مي ديدي عين بچه ها مي خنديدي؟؟ منم گفتم خواب ممه مي ديدم! چي بگم آخه؟ يادم نمياد چي مي ديدم! ميگن خنده هاي شيريني بوده!! حالا منم يادم نمياد ديگه!
نمي دونم چرا sweet sleep رو سرچ كردم فيلتر بود؟
نمي دونم چرا sweet sleep رو سرچ كردم فيلتر بود؟
HERE: As of 3/2/2008 2:31:37 PM EST:
You are 27 years old.
You are 324 months old.
You are 1,409 weeks old.
You are 9,862 days old.
You are 236,702 hours old.
You are 14,202,151 minutes old.
You are 852,129,097 seconds old.
You are 27 years old.
You are 324 months old.
You are 1,409 weeks old.
You are 9,862 days old.
You are 236,702 hours old.
You are 14,202,151 minutes old.
You are 852,129,097 seconds old.
۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه
حامدي رو به جلو

كي، از دنيا اومدنش پشيمونه؟؟ اين چه سئواليه؟ سئواله ديگه! خوب نه كه پشيمونم. در مورد چيزي حرف مي زني كه هيچ اختياري در حادث شدنش نداشتم. اما بنظر ميرسه، مختارم تا كسي رو وارد اين دنيا كنم. البته نه من. جنس مخالفي. همونطور كه مردي خواست تا با زني من وارد اين دنيا بشم، بشم بچه سومشون. اسمم رو باباي بابام بذاره اسماعيل و مادرم بگه حامد. 99 درصد هم حامد صدا زده بشم و اون يك درصد هم در شناسنامه بمونه.
اين روزها دمق هستم. ناپرهيزي كردم و سرم مجددا اقدام به جوش زدن كرده. ايام نه به كام نيست، نه به كام هست. بينابينه. مثل اره اي كه در ...
من امروز، دنيا رو خيلي بزرگ و در عين حال كوچك مي بينم. آدم ها رو خوب و در عين حال غير خوب مي دونم. مي دونم كه به عقب برنمي گردم. پس جوابي براي اين سئوال كه اگه برگردي عقب همين مسيري كه اومدي رو طي مي كني، ندارم. به خاطر كارهايي كه كردم راضي ام اما به خاطر كارايي كه نكردم از خودم رضايت ندارم. ندارم؟ چرا دارم. به اين عقيده مندم كه اشتباهي نيست مگر يادگيري و قطعا باور دارم كه تعصب مانع پيشرفته. از وقت گذروندن در وب، رضايت نسبي اي دارم و گاها وقت رو ناديده گرفتم و زياده روي كردم. وبلاگ به دادم رسيد. در ايامي كه فكرم بسته بود، انديشه آزاد به ذهنم رسيد. دوست دارم بهش برسم. تمرين مي كنم تا درگير واژه ها، افراد، طرزفكرها، منش ها و از اين دست اراجيف نشم. اگه بشه به ملت نشون بدم كه از چه آدم هايي درس گرفتم، كسي شايد من رو محل سگ هم نذاره! آره! پست تر از سگ. با آدم هايي حرف زدم و ازشون درس گرفتم (نه اينكه طرف آگاهانه بخواد به من درس زندگي بده. ياد بده جچوري حرف بزنم و ...) كه نگو و نپرس! قضيه همون لقمان و ادب آموختنه ديگه. مردايي در نزديكان دارم كه جلوي خانوماشون من شرمنده هستم. من كه مسئوليتي ندارم در قبالشون اما اون مردا، آبروي هر چي مرد هست رو بردن. سگ! بعضي خانوما، خيلي ستم كش و جور كش هستند. و من از اونها هم درس مي گيرم. در اوج سختي و مشقت تو زندگي شخصي شون، به بچه داريشون عالي مي رسن. بچه هاشون رو مثل گل تر گل ورگل مي كنند. و من ازشون به معناي واقعي كلمه درس مي گيرم. من مثل اون مردا نمي خوام باشم. دوست ندارم كسي من رو سگ ببينه. اما خانومي بوده تو زندگيمون كه زندگي رو به كام داداشم تلخ كرد، خدا ازش نگذره. روزي تو همينجا گفتم خواهر دوممه، اما حالا خدا رو شكر مي كنم كه لياقت اون احساس برادري رو نداره. و لياقت احساساي داداشم رو نداره. دعا مي كنم كه داداشم زودتر ازش خلاص بشه و يك زندگي قشنگ رو بچشه. شايد اين مطالب، قسمتي از مطالبي باشه كه بايد اول سال ديگه بنويسم، اما اكنون هوس كردم بنويسم.
يكي از افرادي كه رو فكر مي كردم از دستش دادم، از جرگه دوستان گذشتم، امسال سال موفقي داشته. خيلي خوشحالم و دعاش مي كنم چون برام يك آدم ويژه و منحصر به فرد هست. اين فرد اولين نفري بود كه تولدم رو تبريك گفت و خيلي خوشحاليزه كرد من رو!
از نظر مالي، داشته 2-3 سال كارمو گذاشتم بانك پارسيان تا ماهيانه مبلغي برام داشته باشه و منم با خيال راحت و كون گشادي مطلق بخورم و بخوابم. اما بعد از 3 ماه از بانك در آوردمش و نصفش رو جايي سرمايه گذاري كردم، قدريش رو چند كالاي ارزنده خريدم و بقيش رو هم ظرف اين هفته براي كار عمو مجتبي سرمايه گذاري مي كنم. با خودم كه فكر مي كنم، و حساب و كتاب، چيزي عايدي نداشتم، اما همين نفس عملم فكر مي كنم خيلي ارزش داره. اگه قسمتي از اين سرمايه گذاري ها هم بهم بر نگرده، ناراحت نميشم. (نه اينقدر بي خيال ديگه البته!)
اجباريم داره تموم ميشه. پارسال اين موقع ها پيش خودم مي گفتم من بايد 18 ماه؟!؟!؟!؟! حالا 5-6 ماهش مونده و حامدي رو به جلو! رو! به! جلو!
اون زن در زندگي داداشم، كه 7 فروردين رخ داد و فوت نيره بدترين اتفاقات امسال بود. و سرمايه گذاريهام، عروسي متين، عقد امير، دانشگاه مونا، ماشين داداش رضا و مهدي فعلا بهترين اتفاقاتي هستند كه ياد دارم.
يك دوست رو بعد از 3 سال ديدم كه از بابت اون هم خداييش خوشحالم. دوست ديگري رو هم شايد امسال ديدم و گل از گلم شكفته شد.
سرم درد مي كند ولي كمتر از يك ساعت پيش! كافيست براي اين لحظه! بلند شم برم براي تولدم يك چيزي بخرم خونواده دور هم بخوريم! :)
اين كيك تولد واقعا بالاي هجده ساليه! متوجهيد كه!
خانوماي اتاق هم براي يكيشون كه تولدش پريروز بوده شيريني گرفته بودند. خوب يك قاچ هم به ما دادند. ما هم خودمون رو تحويل گرفتيم و گفتيم بخاطر ماست! كسي صداش رو در نياره!
اين روزها دمق هستم. ناپرهيزي كردم و سرم مجددا اقدام به جوش زدن كرده. ايام نه به كام نيست، نه به كام هست. بينابينه. مثل اره اي كه در ...
من امروز، دنيا رو خيلي بزرگ و در عين حال كوچك مي بينم. آدم ها رو خوب و در عين حال غير خوب مي دونم. مي دونم كه به عقب برنمي گردم. پس جوابي براي اين سئوال كه اگه برگردي عقب همين مسيري كه اومدي رو طي مي كني، ندارم. به خاطر كارهايي كه كردم راضي ام اما به خاطر كارايي كه نكردم از خودم رضايت ندارم. ندارم؟ چرا دارم. به اين عقيده مندم كه اشتباهي نيست مگر يادگيري و قطعا باور دارم كه تعصب مانع پيشرفته. از وقت گذروندن در وب، رضايت نسبي اي دارم و گاها وقت رو ناديده گرفتم و زياده روي كردم. وبلاگ به دادم رسيد. در ايامي كه فكرم بسته بود، انديشه آزاد به ذهنم رسيد. دوست دارم بهش برسم. تمرين مي كنم تا درگير واژه ها، افراد، طرزفكرها، منش ها و از اين دست اراجيف نشم. اگه بشه به ملت نشون بدم كه از چه آدم هايي درس گرفتم، كسي شايد من رو محل سگ هم نذاره! آره! پست تر از سگ. با آدم هايي حرف زدم و ازشون درس گرفتم (نه اينكه طرف آگاهانه بخواد به من درس زندگي بده. ياد بده جچوري حرف بزنم و ...) كه نگو و نپرس! قضيه همون لقمان و ادب آموختنه ديگه. مردايي در نزديكان دارم كه جلوي خانوماشون من شرمنده هستم. من كه مسئوليتي ندارم در قبالشون اما اون مردا، آبروي هر چي مرد هست رو بردن. سگ! بعضي خانوما، خيلي ستم كش و جور كش هستند. و من از اونها هم درس مي گيرم. در اوج سختي و مشقت تو زندگي شخصي شون، به بچه داريشون عالي مي رسن. بچه هاشون رو مثل گل تر گل ورگل مي كنند. و من ازشون به معناي واقعي كلمه درس مي گيرم. من مثل اون مردا نمي خوام باشم. دوست ندارم كسي من رو سگ ببينه. اما خانومي بوده تو زندگيمون كه زندگي رو به كام داداشم تلخ كرد، خدا ازش نگذره. روزي تو همينجا گفتم خواهر دوممه، اما حالا خدا رو شكر مي كنم كه لياقت اون احساس برادري رو نداره. و لياقت احساساي داداشم رو نداره. دعا مي كنم كه داداشم زودتر ازش خلاص بشه و يك زندگي قشنگ رو بچشه. شايد اين مطالب، قسمتي از مطالبي باشه كه بايد اول سال ديگه بنويسم، اما اكنون هوس كردم بنويسم.
يكي از افرادي كه رو فكر مي كردم از دستش دادم، از جرگه دوستان گذشتم، امسال سال موفقي داشته. خيلي خوشحالم و دعاش مي كنم چون برام يك آدم ويژه و منحصر به فرد هست. اين فرد اولين نفري بود كه تولدم رو تبريك گفت و خيلي خوشحاليزه كرد من رو!
از نظر مالي، داشته 2-3 سال كارمو گذاشتم بانك پارسيان تا ماهيانه مبلغي برام داشته باشه و منم با خيال راحت و كون گشادي مطلق بخورم و بخوابم. اما بعد از 3 ماه از بانك در آوردمش و نصفش رو جايي سرمايه گذاري كردم، قدريش رو چند كالاي ارزنده خريدم و بقيش رو هم ظرف اين هفته براي كار عمو مجتبي سرمايه گذاري مي كنم. با خودم كه فكر مي كنم، و حساب و كتاب، چيزي عايدي نداشتم، اما همين نفس عملم فكر مي كنم خيلي ارزش داره. اگه قسمتي از اين سرمايه گذاري ها هم بهم بر نگرده، ناراحت نميشم. (نه اينقدر بي خيال ديگه البته!)
اجباريم داره تموم ميشه. پارسال اين موقع ها پيش خودم مي گفتم من بايد 18 ماه؟!؟!؟!؟! حالا 5-6 ماهش مونده و حامدي رو به جلو! رو! به! جلو!
اون زن در زندگي داداشم، كه 7 فروردين رخ داد و فوت نيره بدترين اتفاقات امسال بود. و سرمايه گذاريهام، عروسي متين، عقد امير، دانشگاه مونا، ماشين داداش رضا و مهدي فعلا بهترين اتفاقاتي هستند كه ياد دارم.
يك دوست رو بعد از 3 سال ديدم كه از بابت اون هم خداييش خوشحالم. دوست ديگري رو هم شايد امسال ديدم و گل از گلم شكفته شد.
سرم درد مي كند ولي كمتر از يك ساعت پيش! كافيست براي اين لحظه! بلند شم برم براي تولدم يك چيزي بخرم خونواده دور هم بخوريم! :)
اين كيك تولد واقعا بالاي هجده ساليه! متوجهيد كه!
خانوماي اتاق هم براي يكيشون كه تولدش پريروز بوده شيريني گرفته بودند. خوب يك قاچ هم به ما دادند. ما هم خودمون رو تحويل گرفتيم و گفتيم بخاطر ماست! كسي صداش رو در نياره!
اشتراک در:
پستها (Atom)
مادر
در آستانه پایان سال میلادی همی گفتم اینجا چیزی بنویسم از آنچه گذشت. اخیرا آواتار ۳ را بصورت سه بعدی به تماشا نشستم (دروغ چرا سینما لوکس بود...
-
آدمیزاد موجود عجیبی است. بیش از دو سال پیش خرسند از نارنجی پوش شدن و عضوی از آمازون بودن، بودم. اما اکنون دو صد چندان خرسندم که دیگر برای آن...
-
داستانی ادامه دار. در این 12 (یا شاید 13) سالی که از خارج از ایران و در دیار کفر روزگار می گذارنم و گاهی دیده میشوم، بارها شده است که به این...