۱۳۸۵ آبان ۲۰, شنبه

کتاب خانه ملي

سلام.
اصلان حال و حوصله اي ندارم. انگاري که خستگي چند سال رو دارم تو چند لحظه مي فهمم. خستگي یا بخاطر کارايي که کردمه، يا بخاطر کارايي که نکردم و در نتيجه بعدان بايد بکنم، يا کارايي که بايد بکنم بهر حال در آينده، يا ديگه نمي دونم چي بگم. فکر و ذهن مشغول. نگاهم بي رمق. دست و پا کرخت. اونوقت 1 دي بايد برم پا هم بکوبم توي پادگان. موندم چرا سنم اونوقت 26 نشون ميده. از اون مواقعيه که اگر يکي با همين شرايط مي ديدم از دوستان، مثل يه آدم 40 ساله نصيحتش مي کردم ولي خودم الان حوصله در و ديوار رو هم ندارم.

امروز رفتم کتاب خونه ملي، عضو شدم. هر چي باشه محيط جديديه، تجربه جديديه، آدماي جديد مي بينم و از همه مهم تر، ... اهميتشو نمي دونم، شايد همين که از مدرک ليسانسم يه استفاده اي شد که اگه ليسانس نداشتم نمي شد. برم ببينم درساي ارشد براي پيام نور تو رشته مديريت چي چيا هستند. تا سربازي خودمو اينطوري سرگرم مي کنم. تا چند وقت پيش فکر مي کردم اونطور که مي خوام سربازيم سپري ميشه. اما خوب نشد. حتما درش هم حکمتي هست که من نمي دونم در اين لحظه.

فردا ميرم دوباره در خدمت جشنواره خوارزمي، چندي کار و امور کامپيوتري دارند. مي خوام ازشون بپرسم ميشه تو هفته چند روزي رو برم پيششون با نت کار کنم يا نه؟ چون خطشون سريعه. جون ميده براي دانلود. اينجوري ديگه پول براي اينترنت هم نمي دم. بنده خدا خانم باقري زنگ زده که 60.000 رو بگيره. گفتم که منصرف شدم. به همين دليل که ميرم سربازي و ممکنه جايي فراهم بشه که اينترنت داشته باشه و اون پولو دادن برام مقرون به صرفه نباشه. بازم بنده خدا ناراحت شد، چون که 1 آبان برام فاکتور زده بود و مرجوع کردنش مي برتش زير سئوال. خوب من ازش معذرت خواستم، اما اگر همون 2 باري که منزل بودم تا بيان پولو بگيرن، ميومدن، ديگه به اينجا نمي رسيد که من منصرف شم. خداييش از سرويسشون فوق العاده راضي ام. فوق العاده. افرانت رو ميگم ها.

گفتم حوصله ندارم؟؟ آره! حوصلـــــــــــــه ندارم.

چقدر فکر بکر داشتم به خيال خودم. هـــــــــــــــــــــــــــــــــــي هيي!

از ديدن و شنيدن خبر، بدم مياد. من رو منحرف ميکنه. اين گليمچه فوق العاده هستش. خدا کنه فوق العاده بمونه باز. خبرهاي روزو شب و نصف شبو طنز و فلان و بهمانو و واقعيت ها رو طوري مي گه که آدم لذت ببره. تو نظراتش هم خوب چيزايي ميشه گير آورد. چه از نظر جنس مخالف (گفتم بگم که بعدان نگين نگفت ها). چه از نظر محتوا.

به يکي از دوستان SMS اي شوخي کردم که 101 درصد ناراحت شد. ولي من فقط قصدم شوخي بود. حالا اون اگه فکر کرده من نظري بهش داشتم، ازش معذرت خواستم و مي خوام.

بهم گفتن که خودمو ناراحت نکنم. منم ميگم چشم. من خيلي حرف گوش کنم. بخصوص حرفاي مفت رو.

از من پرسيدن کامپيوتر رو از کجا و چه سني شروع کردم. گفتم سن و سالم يادم نمياد ولي يادمه از زمين هاي خاکي پايين شهر. بعد گفتن عاي کيو، از اونجا فوتبال رو شروع ميکنن، منم گفتم خوب منم فيفا 1990 رو از اون موقع با کامپيوتر شروع کردم.

برم ذرت بخورم.

4 ساعت بعد:

داداش رضا اومد. يک فيلم ترسناک آورده بود که ديدم. خانه مرگ. حالا هر چي از متن مي خونم نمي فهمم. اميد زيادي به زندگي دارم. عجب فيلم به موقعي بود.

۱۳۸۵ آبان ۱۹, جمعه

جمعه

سلام بر دوست.
يک سئوالي تو ذهنمه از چند وقت پيش. آقا. خانوم. بعضي وقتا، دولتمردا يا نامردا، مي بينن نياز دارند، به حضور مردم، آي تو بوق و کرنا مي کنن که بيايد که حضور شما باعث تسلاي خاطر ما، مشت و لگدمالي دشمن، فلان و بهمان مي شود. خوب اين قبول. به واقع پويايي مردم بر روي همه حتي تک تک ما اثر ميذاره. آما حرفم چيز ديگه هست. اين همه مردم بيان و برن، صرف اينکه براي خودشون نفع داشته باشه؟ کي نفع مي بره؟ از اينکه حضور باعث مشروعيت بخشيدن به امورات شما بشه، خوب پس چرا امورات مشروع نيستن؟ چرا ملت رضايت عمومي ندارند؟ چرا اعتمادي به هيچ کس ندارند؟

من خودم، فيلم مسافر ري رو تو جشنواره چند سال پيش رفتم با يکي از دوستام ببينم. مصادف بود با 22 بهمن. صبحش چلوغ و پلوغ همه در جهت تاييد اين تاريخ و يادبودش اومده بودند بيرون، عصري که داشتم با اتوبوس مي رفتم سينما، يه عده پليس افتاده بودن به جون يک پسر که داشته با يک دختر توي خيابون راه ميرفته. دختره شاکي نبودا، اما نمي دونم براي چي پليسا داشتند پسر رو مثل يک مجرم مي زدند ؟ صداي پير و جوون در اومده بود توي اون صحنه که اين چه صحنه اي يه؟ عده اي هم مي گفتند تقصير خودتونه. صبح ميريد براشون راه پيمايي، عصر هم اينجوري از خجالتتون در ميان.

برخورد با قتل و تعرض به مرد و پسر و دختر رو نمي گم. گير دادن به پسر و دختر رو هم نمي گم. اينو ميگم که بابا!! ملت براي شما همه کار مي کنن. حتي کارايي که نه خود ملت انتظار انجامش از طرف خودشون را دارند، نه مسئولين مملکتي، نه اونوري ها. خوب. پس اين کاراي ملت براي چي انجام ميشه؟ نبايد از اين فرجه زماني که براي حکومت شما پيش مياد، بهره بگيريد و اعتماد ملت رو بيش از پيش جلب کنيد؟ هر انتخاباتي که ميرسه، از در و ديوار ميشنويم که دشمن فلانه، دشمن بهمانه .... خوب آخه ما تو کشور خودمون، تو شهر خودمون، تو محله خودمون، دوست و دوستي نمي بينيم. دزدي مي بينيم، قاچاق مي بينيم، ترياک و ... مي بينيم، نزول مي بينيم، رشوه مي بينيم، اداره هامونو مي بينيم، محدود کردن اينترنت رو مي بينيم، اختلاس و ناتوانايي مسئولين جهت برخورد با اونها و به سخره گرفتن ملت رو مي بينيم که با شعارهاي تکراري و بچه گانه روزها رو سپري مي کنه براي مردم.

از اين حرفا انتظار داشتن فردايي بهتر ندارم. هدفم فقط خالي کردن کللمه.

اين حالت هيچ وقت دوست ندارم براي خودم پيش بياد، چون منطقي نيست. اين حالت اينه:
ديديد بعضي وقتا جلوي بعضيا (دوست و آشنا) به خودتون بد و بيراه ميگيد؟ مثلا من چه احمقيم؟ چه خلم؟ چه ديوانه ام؟ و ... آيا حق مي ديد به مستمعين اين حرف که بعدان به شما برگردن بگن احمق، نشون به اين نشون که خودت گفتي؟؟

حالا اگر کسي اعلام کنه که من نوکر ملتم، من مي تونم انتظار داشته باشم که بگم بياد برام نوکري کنه ؟ اين بچه گانه ترين انتظار از طرف منه. اما نشون بچه انگاشتن مخاطب هست. مثل الکي خوش بودنه. مثل سر کار گذاشتنه. مثل سرگرم کردنه. جهت هدف خود. که ايکاش هدفي هم باشه. خدمت تبديل به ضرر زدن، به خطر انداختن، ايجاد فرصت براي يک عده ديگه و ... نشه.

تعريفي از زندگي، هيچ کس، هيچ کس، براي مردم تدوين نکرده توي ايران. هر که آمد و عمارتي نو ساخت، رفت و منزل به ديگري پرداخت.

لينکاي جالبي رو که مي خوام بذارم همشون اينجا هستند. بريد بلذتيد.
اين هم لينگ طراح بالاترين که بهتر و بيشتر ازش گفته.

پنج شنبه

سلام.
اين اسامي خوش اومدني هام در سمت چپ رو، بينشون فاصله انداختم تا خواناتر باشند لااقل براي خودم. از اينکار بسيار خور+سند+ام (خرسند هم شاید باشم ).

امروز رفتم با رنو دماوند. جهت ابتياع 16 کيلو زرشک . خداييش خوب بود. برگشتنه آي حال کردم. آي هال کردم. مسير برگشت فقط 3-4 ماشين بودند، در حاليکه مسير مخالف، حداقل 300-400 تا ماشين بودند که ميرفتند به طرف شمال. اونم توي ترافيک. بر تعدادشون هم افزوده مي شد و همچنين بر ذوق من براي رويت تعداد بيشتري ماشين. ساعت طرفاي 8 صبح بود که بر مي گشتم. خوب من ساعت 6 راه افتادم بنده هاي خدا. بايدم لذت ببرم. مي دونيد خودتون که خواب صبح چه مزه اي ميده؟

با علي پسر دايي امروز عصري رفتيم خلاف. خلافه چي؟ قليون در يکي از اين سنتي خانه هاي طرفاي ميدون ولي عصر. قديمي بود. عکس تختي، علي پروين، عباس جديدي و خيلياي ديگه هم بود که با من عکس ننداخته بودند نامردا. جمعيت کمي اونجا بود، چون خوب وقتي رفته بوديم. همه جوون بودند. در حيني که دو نفري، دو تا قليون مي کشيديم، يکي هلو و اون يکي پرتغال، 4 تا پسر هم وارد شدند که بنظر مي رسيد دانشجو بودند. کلاسور و کتاب به دست. خيلي جالب بود. و از اينکه چشم مي چرخونم و آدماي مثل خودم رو مي بينم خوشم اومد. فکر مي کردم همه عين صاحاب اونجا سيبيل از بنا گوش در رفته وترسناک باشند. صداي موزيکي برامون پخش کرد. ديد ماها يه جورايي پاستوريزه هستيم، توضيح داد که آهنگ ماله 40 ساله پيشه. هميرا+پرويز ياحقي+گلپا ..... خداييش هم شعراش، هم موسيقيش معرکه بودند. وقتي سرتو بالا ميگيري و دود همه جارو فرا گرفته، چه رومانتيک و رويايي . از آخرين جلسه خلاف (قليون) اشتباه نکنم 4-5 ماه مي گذره. تابستون با همين علي و همون ميثم رفتيم.

مهدي هم با خانومش رفته مشهد. وسط مراسم خلاف زنگ زد. گفت کجايي؟ گفتم با علي، خلاف کاري مي کنيم. گفت تو اونجا علي رو برداشتي رفتي خلاف، ما هم با ميثم رفتيم خلاف. رفته بودند پارک ملت، اما از شدت سرما نتونستند بازي بازي کنن. به تفريحات سالم ديگه حتما روي آوردند ديگه.

فردا صبح هم اگه بيدار شيم، استخر براهه. البته سعي مي کنم بيشتر به شالاپ شلوپ بپردازم تا خواب. هفته پيش فقط خواب توي استخر بهم مزه داد.

کتاب خوني رو هم دارم لک و لک شروع مي کنم. يه جمله از اولين کتابي که خوندم: (اسمشو نمي گم )

در جامعه اي که پول دارش بي سواد، و با سوادش بي پول باشند، چطور انتظار داري کتاب خوني و خريدش رونق بگيره؟

علي داره براي يه موقعيت جديد کاري اقدام مي کنه. گفت طراح سايت مي خوان. گفت که کمکش کنم و احتمالا کار هم بهم پيشنهاد بدند.

آهــــــان. اين علي، پسر عوضي، به محض اينکه من برم سربازي، سربازيش تموم ميشه (خنده از شدت لج). آي به ريش من مي خنده. عاي مي خنده. البته طفلي حق داره. با زير ديپلم رفته سپاه. اذيت شد خوب کمي. چند روز هم بازداشتي خورده به خاطر پرخاش به مافوق و اين حرفا. بچه اييه که اصلا حرف زور تو کتش نميره. خوب اينم اينجوريه ديگه. آخر همه مسخره بازي هاش هم ميگه که سربازي اي که تو ميري بعض منه. ليسانس داري. کامپيوتر بلدي و از اين اراجيف ...

مرده شور آدم زبون نفهمو ببرن !.! بابا! قرار بود اين همسايه با شعور و دوست داشتني ما، 15 آبان، يعني 3 روز پيش تشريف ببرن ... همين حالا سرو صداشون براهه. ساعت هم 15 دقيقه بامداده. اي خــــدا. صبر! صبر! صبر!

امروز، پسرخاله مسعود قندچي با خانومش کيانوش رو هم ديديم. اومده بودند که زرشک ببرن. خانومش مي گفت، من موندم! چرا مردا قبل از ازدواج پايبند انگشتر داشتن هستند، اما بعد از ازدواج قيدشو مي زنن و 1001 بار گمش مي کنن؟ من که فعلا تو قبلشم. گفتم بهش که يه انگشتر دارم که 5 ساله دستمه، و تعجب کرد. آره. ما اينيم !

خدايا. ريش دارم. قيچي هم که خودت داري. ببينم چي کار مي کني ها!

۱۳۸۵ آبان ۱۷, چهارشنبه

جالبات

بابا اين چيزا هم جالبنا!

همه چيز منحصر ميشه به ايران فقط.

عمو فري هم متناش هميشه قشنگن و پيغام دار در گليمچه سحرآميز.

يک چيز ديگه. اين پرشيان بلاگ يه باگي تو فلش هايي که بعنوان تبليغ طراحي مي کنه داره . اسپيکرو تيک دار مي کنه.

احمديه

سلام.
امروز رفتم مدرسه راهنمایی احمدیه اسلامی. من سال تحصیلی 79-80 توي اين مدرسه امور کامپيوترشون رو انجام ميدادم. اولين جلسه که رفتم مدير مدرسه، آقاي حاج آقا منصوري، يک کار پرينتي داشتند که از قضاي روزگار پرينترشون هم کار نمي کرد. من پرينتر رو راه انداختم و کار ايشون هم راه افتاد. و من رو قبول کردند. 2 يا شايدم 3 روز تو هفته (دقيقا يادم نيست) ميرفتم اونجا در قبال 20.000 تومان. کار خوبي بود. پس انداز کردم اکثرشو. بعد از اون مدت، يعني تابستون 80 که ديگه براشون کار نمي کردم، اولين سايتمو طراحي کردم براي عموم دکتر سيد ابوالقاسم حسيني. پولي که گرفتم به اندازه يک سال کار در اون مدرسه بود. شکر. شکر. باهاش پرينتر رنگي خريدم، و ... (بگم که مسئولين هاستمون که اون موقع مروا بود، تلفني به عموم گفته بودند که اين کار، اصلا در حد کار اول نيست. چون اولين کارم بود. (اين يعني تعريف ديگه؟ نع؟))
حالا اينو بگم. رفته بودم اونجا که گواهي همون يکسالو بگيرم. کلي گرم گرفتند باهام. توي دفتر اساتيد با معلما که تک تک ميومدن سلام و احوالپرسي مي کردم و از شکولاتي که گرفته بودم براشون تعارف کردم. مي گفتن عروسي؟ گفتم نه بابا. سربازي.

مسئول زيراکس اونجا، پيرمرديه. مي گفت توي اين همه سال، اين همه اومدنو رفتند، هيچ کدم تو نيستنو همه مي خوانت. خوب لطف داشت. ولي کلي خاطره خوب خوب دارم از اونجا.

  • با پسر مدير، محمد منصوري، يک سال از خودم کوچک بود، و يزد برق مي خوند آزاد. صميمي بودم. از برق تلفن عمومي که اومده بود توي مدرسه، ميرفتيم توي اينترنت. اونم چون بعضي وقتا بيشتر از من مي رفت اينترنت، کلي عکسهاي جالب (به قول حاج آقا در فيلم ازدواج به سبک ايراني، صور قبيحه) داشت که مي ديديم.
  • همين اينترنت، باعث شد بشم اين چيزي که الان هستم. کلي چيزا رو از همونجا ياد گرفتم. از بعد ازعيد، وقت آزاد بيشتر داشتم، عملا از ظهر به بعد توي اينترنت به دنبال طراحي ها بودم. کلي سايت ديدم. کلي. از همونجا با FRONTPAGE کار کردم. و خيلي وقت روش گذاشتم توي همون محيط مدرسه.
  • يه بار کامپيوتري که باهاش کار ميکردم تو دفتر مدير خراب بود، يعني کند بود. گفتم يه جا ديگه بايد کار کنم. گفتند برو کتابخونه. اما با اکراه گفتند. در عرض 1-2 ساعت، کل مطالب رو تايپ کردم آوردم براشون. مدير گرفت، اگه اينا رو امروز نمي زدي مي فهميدم که زير کار در رفتي و رفتي بالا بازيگوشی.
  • با POWERPOINTچند تا اسلايد آماده کرده بودم با موزيک، که روز امتحان ورودي هاي جديد دالامب دولومب مي کرد براي ملت. از من خواستند که اون روز جمعه از ساعت 6 صبح مدرسه باشم. به عنوان مراقب اونجا بودم.
  • براي همون آزمون ورودي، رتبه بندي هاي نفرات برتر، با سيستم اونا در نميومد. با EXCEL براشون درآوردم که کفي کرده بودند. بخصوص آقاي مصطفوي که خيلي. يه نمونه کارنامه هم درآوردم که گزارش ضعف و قوت بچه رو هم مي داد، اما به دلايلي که مي دونم چرا، قبولش نکردند.
  • و خيلي خاطرات خوب ...

اين جوشاي کلم ديگه اه اه. صبح ها پا ميشم، روي بالشم لکه هاي خون هست گوله گوله. نمي دونم بخاطر سرکه سيبه، یا ماءالشعير. چون اينا رو فقط اين چند وقته هر روز خوردم. با سوربيتول راحت تر ميشم. اما بعضي چيزا که صفرا دارند و روي کبد اثر ميذارن، بيشتر مي کنه جوشامو.

يه سئوال. يه فکر. يه دغدغه. يک نمي دونم چي چي.
در مورد زندگي و نحوه زندگي و هدفاي آدما. با مثالي مشخص تر: من 2 سال پيش پول حاصل از کار يک سالمو، دادم و يک ماشين دست دو خريدم. در همون موقع، توي محيطي که کار مي کردم، امکانش بود که پول رو بدم، و بصورت ماهيانه سودي از پولم رو دريافت کنم. من اين مطلب رو نمي دونستم. 2 ماه بعد از اينکه ماشينو گرفتم، چون با مسئول خدمات اونجا (آقاي اندي آهي) ميومدم خونه، فهميدم اين شرايط هست. بعد از اون، مهدي، ماشين پرايدي رو قسطي از اداره بابا گرفت وبعد فروخت و زميني خريد. لب کلوم. خريد ماشين، براي ما که توي خونوادمون ماشيني نبوده تا اون موقع، تحول عظيمي بود. من که خودم اصلان رو ابرا بودم. با يک پول ناچيز، حال اساسي به خودم و بخصوص پدر و مادرم داده بودم.
اين در حاليه که گفتم. هم مهدي و هم رضا بر روي چيز ديگري سرمايه گذاري کردند. اگه بگم هدفامون فرق داشته بيراه نگفتم. سئوالم. اينو مي خوام بگم که بعضي وقتا احساس غبن و پشيماني مياد سراغم. از اينکه چرا ماشين خريدم، چرا درسم رو دير تموم کردم. چرا کارم رو زياد روش وقت گذاشتم. چرا چرا چرا ... بقيه هم همينکار هارو مي کنن؟ (اگه مي خواي اسم حسادت، چشم و هم چشمي رو براي اين حسم بذاري آزادي. اما من دنبال چيز ديگه اي هستم) اما فکر کنم از الکي دلخوش بودم. اينو اگر بگي قبول دارم.
به هر حال، شرايط با انتخاباي من به اينجا رسيده. براي بقيه، (داداشام و جاهايي که براشون کار کردم، حتي عليرضا دوست هم دانشگاهيم) هم به يه جايي. رضايت دروني من از کارام قانعم مي کنن. اما چيزي که به ظاهر بايد به چشم بياد و اون پوله، قانعم نمي کنه. بدجوري ديد پولکي پيدا کردم. تا قبل به دنبال ارضاي روحيم با کمک به ديگران و تحمل برخي کمبودها بودم.
يک آدم قناد، يک آدم تراشکار، يک آدم ميوه فروش هم 100 درصد هدف داره. شايد از حرف هاي قلبمه اي که من و ما بلديم اصلا چيزي به قول مشهدي ها ياد نداشته باشه. اما در رفاهي اگر هست، هست. با هر شرايطي که داشته باشه، زندگي سر مي کنه. شايد نتونستم چيزي که توي ذهنمه رو بگم؛ اما اصلا مهم نيست. چون خودم مي دونم چي هست تو ذهنم و سعي هم کردم بگم چي تو ذهنمه.

فکر کردي چرا مردم از هنرپيشه ها خوششون مياد؟ از قيافه که بگذريم بخاطر بازي هاشونه. تصميم دارم، حرفه ها و موقعيت هايي رو که ميبينم، خودمو دراون مقام ببينم و رول بازي کنم. هم بخاطر سرگرمي و هم بخاطر يادگيري. سريال مدير کل رو مي بينيد؟ خيلي از ايدش خوشم اومد. آيا منه امروزي، مي تونم براي منافع خودم، خودم رو به جاي يه آدم عقب افتاده بذارم؟ يک آدم بد لباس؟ يک آدم فقير؟ يک آدمي که حرف زدن بلد نيست و لکنت داره؟ يک آدمي که تيک داره؟ و يا يه آدم با سواد و پولدار و سرمايه دار و پزشک و خلبان و رييس جمهــــــور ...

به آينده اميد دارم. دوست دارم موقعيت هاي جديدي رو بچشم. بچشم که مدرک بالاتر يعني چي؟ بچشم که سختيه بيشتر يعني چي؟ بچشم که کار بيشتر يعني چي؟ بچشم که ديدن و کناراومدن با آدماي جديد تو محيطاي جديد يعني چي؟ بچشم که از الکي خوش نبودن يعني چي؟ سربازي خيلي بهم کمک مي کنه.

ديگه دل رو به دريا مي زنمو ..... (باز هم فريدون موقع نوشتن متن ........... آهاي اي گل شب بو .... گل هياهو .... چشماي آهو ..... نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر ....)

۱۳۸۵ آبان ۱۵, دوشنبه

عي بابا

سلام
امروز پيش جشنواره ايها بودم باز. خــــــــدا بـــــــــخواد ديــــــــگه تمــــومــــــــــه. ايشالله حق الزحمه رو هم اوايل يا اواسط آذر ميدن. برگشتنه، صف کشيده بودند بندگان خدا تا کارت بزنن. فکرشو بکن؟ يعني تکنولوژي اي نيست که از در رد شدي بفهمه برات ثبت کنه؟ اين سوها سان (من طراحيش کردم - از آبان 1380تا حالا دست نخورده!!!) فکر کنم داشته باشه تکنولوژيشو. اصلان به من چه ارتباطي سنه نه؟ من راحت اومودم بيرون.

بعد از اينکه با عمو در مورد کار و سايت صحبت کردم، راه افتادم برم خونه مادربزرگ تا فردا با هم بريم منزل داداش رضا مهموني. بطرف ماشين که مي رفتم ديدم که يه کاغذ چسبيده روي شيشه ماشين که تو کوچه پارکش کرده بودم. نوشته اي بود با اين مضمون (چون انداختمش دور بعدان بدون اينکه پاره اش کنم عين عبارات يادم نيستش): مردم آزاري خوب نيست. همسايه آزاري خوب نيست. شعور و فهم خوب چيزي است. اينجا پارکينگ شخصي نيست. زبون ديگري هم براي صحبت وجود دارد. به اميد فهم. من کار بدي کردم؟ آیا من نمي تونم همين متنو براي ماشين همين آدمي که خواسته بگه من جاي ماشينشو گرفتم بذارم؟ مگه نع اينکه خودش گفته اينجا پارکينگ خصوصي نيستش؟؟؟ من اونجا رو اگه اينقدر بهش نياز داره، مي بخشم بهش. اين يه درس بود که امروز من گرفتم . مال دنيا، هر چي، چه کم، چه زياد، براي هيچ کس نميمونه. حتي اگر اون يه جاي پارک ماشين تو کوچه کنار منزل، يا کنار محل کار و يا هر جاي ديگه باشه. اما مطمئنم اگه بجاي من، براي فرد ديگري اون نامه رو ميذاشت، معناي نحوه ديگه صحبت کردن رو خوب مي فهميد. نع که کينه اي ازش داشته باشم. اما خودش گفته که اينجا پارکينگ شخصي نيست . اين دومين نفره که با ماشين من مشکل داره.

يه پيرزنه بود (الانم هست هنوزم). روبروي خونه ما. جاي پارک داره کنار خونش (واحد آپارتمانيه). من پارک مي کردم يه مدت اونجا. صبح ها مي ديدم رو سقف ماشينم عات و عاشقاله. يک شب که داشتم ماشينو پارک مي کردم، سرشو از پنجره آورده بيرون، ميگه با دعوا، اينجا پارک مي کني، سر و صدا و دود و بوي بنزينو... مياد تو. باز اينجا پارک کني هم آشغال مي ريزم، هم پنچرت مي کنم . منم فقط به حرفاش گوش دادم. فقط و فقط. صبح پاشدم ديدم هم آشغال لطف کرده ريخته و هم اينکه رنگ سفيد پاشيده به ماشينم (ماشينم سبزه يشميه). آقا ما رو ميگي. خندم گرفته بود . واقعان مي خنديدم. چون علاوه بر من، 2-3 الي 4-5 ماشين ديگه هم اونجا پارک مي کردن. اما اون فقط با ماشين من اينکارو کرده بود. واگذارش کردم به خدا. الان، 3-4 ماهي هست که دو متر اونورتر از جاي پارک، آقا کمال بقال در خونمون داره مي سازه خونشو. سر و صدا، فتو و فراوون. صداي آهنا. صداي ملات و کارگرو دعواها. صدا که هيچي، گرد و خاک و گل مالي و .... حق دارم حالا . ديگه طرف خونش هم نمي رم. من قصد اذيت نداشتم و ندارم و فکر نمي کنم که نه اونو و نه اين فرد با شخصيت که نامه داده رو اذيت کرده باشم. من اينطوري فکر مي کنم.

امروز يک تلنگر بدي خوردم. چي؟ بابام گفت يکي از شاگرداش، سکته کرده. جوون و مجرد. بابا رفته بوده عيادتش. آقا. همون لحظه. حس کردم يکي زد رو شونم. گفت سر تو هم ميتونه بيادا. من! بله تو! اما خوب آخه منکه حرفي نزدم که! خيلي يه جوري شدم. از مرگ نمي ترسم هرگز. ولي زيادي زياد بهش فکر مي کنم. از خدا مي ترسم و به بخشندگيش اميد دارم، چون خودش گفته. اگه منظورش اين بوده که جاي پارک ماشين مردم رو نگيرم، خوب نمي گيرم. اما ...

زياده حرفي نيست، جز اينکه کار گذشته رو ادامه مي دم. توافقاتي صورت پذيرفت. يه سري کارا براي گزينه دو و درياي نور. از 80 با درياي نور، و از مهر 81 با گزينه دو بودم تا همين چند ماه پيش. اما کارايي رو که انجام اونا، لزومي به من ندارن، رو، از خودم دور کردم. دوست دارم کتاب بخونم. کتاب. شايد سخت باشه اولش برام. اما مي کنم. نه که بکنم؛ مي خونم يعني .

که زياده حرفي نيست؟

۱۳۸۵ آبان ۱۴, یکشنبه

عيول، اون زنده است و مصمم

واكنش " زهرا امير ابراهيمي" به اتفاقات اخير

پاييز امسال برايم ياد آور بدترين خاطره ها را ساخت ، تلخ و وهن آور . به قول اخوان ” ابرهاي همه عالم در دلم مي گريند “. اين اتفاق صرفا به خاطر كسب پول و شايد هم نوعي تفنن غير اخلاقي باشد و به خيال خامشان ديگر قانون و چارچوبي نيست و جامعه افسار گسيخته و بي اصول شده است. بعضي وقت ها بد نيست ما مدعيان آزادي و انسانيت ؛ خود را لحظه اي به جاي ديگر ي بگذاريم و اين در هر دين و كيش و آئيني مر سوم است ؛ من هم بنا به اين رسم اديان ، دقيقا خودم را به جاي سه نفر گذاشتم . اول به جاي پدري گذاشتم كه هر روز چهره ي زرد و غمگين دخترش را مي بيند و شايد هم براي دلسوزي بر رخ سردش بوسه اي بزند و شايد هم نمي دانم در خفا و كنج خلوت از تيشه برداشتن مدعيان به سوي ناموسش بگريد و مردانه بار غم بر د وش كشد و يا خود را جاي مادري مي گذارم كه با شنيدن خبر خودكشي جگر گوشه اش همان لحظه قلبش باز ايستد كه در آرزوي مادر شدن دخترش روزگار را مي گذراند ،و يا خود را به جاي دوستي مي گذارم كه شرمش را با غيرت و شرف ايراني مي خورد تا كه شايد دست به كاري زند كه حقي را باز ستاند . در هر سه حال ، هر انساني كه بويي از انسانيت به مشامش رسيده باشد ؛ ناراحت مي شود. تكذيب من دردي را دوا نمي كند ، چه را تكذيب كنم ؟ وجود بلاهت را ؟…. من خود عين انكارم ! و مي دانم نسل نو و جوان و هم نسل خودم در ايران چنين عرصه را براي جولان بي غيرتان و عدوهاي ابله كيان و ناموس ايران ، فراهم نمي كنند. عزمم را جزم كردم تا بيشتر از پيش در زمينه كاري ام فعال تر باشم و با نوجستن و تكاپو در عرصه هنر ، به عنوان يك زن ايراني حركت كنم . حركتي براي نو جستن و زيستن و آموختن ؛ فعلا قصد هيچ گفتگويي با رسانه اي را ندارم و فقط به مردمان سرزمين قمر و پروين و فروغ و بزرگان هنر و ادب مي گويم من زنده ام.

مادر

 در آستانه پایان سال میلادی همی گفتم اینجا چیزی بنویسم از آنچه گذشت. اخیرا آواتار ۳ را بصورت سه بعدی به تماشا نشستم (دروغ چرا سینما لوکس بود...