روزگار جوانی

تصویر
۱.  امروز که نوبت جوانی من است مِی نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است تلخ است، از آن که زندگانی من است‌! سالها پیش، یعنی حول و حوش سنه ۱۳۸۴ که کماکان دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز، ولی همچنان سرگردان بین ساختمانهای مختلف از جنوب شهر تا مرکز شهر تا غرب شهر تهران، بودم، در یک امتحان آخر ترم یک درس تخصصی یک استاد خیلی باحالی این شعر رو در آخرین صفحه و بعد از سوال آخر نوشته بود. شاید بگید ۲۱ سال پیش این حرف زیاد تاثیر گذار به نظر نمیاد اما باید گفت چرا. خیلی تاثیر گذار بود. خیلی خیلی تاثیرگذار بود. جامعه به این آزادی و فرهیختگی و وارستگی که در جامعه کنونی ناظر هستید نبود. خانواده ها و نرم های جامعه خیلی چیزها را عیب می کرد  و قضاوت می کرد. موسیقی،‌ فرهنگ،‌ خانواده و تحصیل و همگی به مراتب با امروز تفاوت داشت. آنهم تفاوت معنا دار. قطعا شبکه های مجازی و جمیع اتفاقات جامعه امروزی رو بازتر و بهتر کرده است. شرایط اقتصادی را فاکتور میگیرم چون از حیطه کنترل من و مای مردم خارج بوده است. اون نسل (۲۱ سال پیش) اگه هر کدام با فاصله چند یا چندین سال هم برخی اشان از...

خواهد ماند

يک 40 ديقه اي هست اومدم. فرض کن از قطار مترو پياده شي. بعد ايستگاهي باشي که اختلافش با سطح زمين زياده. بري دم پله برقي و ببيني خاموشه! از اون ببعد صداي پله برقي رو بشنوي با خودت زمزمه اش مي کني.
در تاريخ خواهد ماند هر آنچه که حقيقت داشته باشد! ولو تلخ و سخت!

نظرات

  1. به شخصه از تاريخ متنفرم.
    بخصوص اون چيزي که به اسم درس به خوردمون دادند.
    اما وقايعي که خودم توي زندگيم مي بينم و دارم يک جا ثبت ميشه. ميره تو گذشتم. ميشه يک جور تاريخ. پاکش هم نميشه کرد. نميشه مثل history هاي نرم افزاري clear شون کرد.
    در يک جا مي مونن. عقلم ميرسه اينقد که ازشون درس بگيرم و زياد روشون مکس نکنم. نمي خوام آدماي تکراري رو هم هي هي توي زندگيم ببينم. آدماي جديد مي خوام.
    زين همرهان سست عناصر دلم گرفت.
    آره! دلم گرفته!! بــــــــــــــد!
    :( بدتر از اين :((

    پاسخ دادنحذف

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

پایان ماموریت غیر ممکن

فحش و فحش بازی: پدرته