پست‌ها

علف

تصویر
  خب بذار راحت بگم. جمهوری اسلامی با سلبریتی‌ها دو جور برخورد داره. یه عده رو می‌ندازه تو لیست سیاه، ممنوع‌الکار می‌کنه، حسابشونو می‌بنده، پاسپورتشونو می‌گیره. یه عده دیگه رو می‌ذاره برن بالا. گلزار از اون دسته دومه. این حمایت همیشه پول نقد تو پاکت نیست. بیشتر اینه که در رو براش باز می‌ذارن و برای بقیه می‌بندن. صداوسیما بهترین مثالشه. گلزار سال‌هاست مجری برنامه‌های شبکه سه است. پانتولیگ همون برنامه‌ایه که هر شب پخش می‌شه و کلی بیننده داره. خیلی از بازیگرا حتی نمی‌تونن پاشون به تلویزیون برسه. اونایی که تو اعتراضات حرف زدن یا روسری‌شونو برداشتن، کلاً از قاب بیرون انداخته شدن. گلزار نه تنها بیرون ننداختن، گذاشتن مجری اصلی بشه. این یعنی میلیون‌ها نفر هر هفته می‌بیننش. این خودش یه حمایت بزرگه. بعدش سمت رسمی. فدراسیون تنیس اومد گفت تو شو سرپرست تیم ملی پدل. یه بازیگر سینما شد مسئول یه تیم ملی. این کار فقط برای پز نیست. اسپانسر میاد، پول جور می‌شه، اعتبار می‌ده. نهاد ورزشی که دست دولت باشه، همچین سمتی رو الکی به کسی نمی‌ده. از نظر پول و کار هم دستش بازه. فیلم پرفروش می‌سازه، دستمزد ب...

می رود از دل

تصویر
سلام! با تو هستم وبلاگ من. خیلی وقت بود که بهت سر نزده بودم. حتی نگاهت هم نکرده بودم. از اون موقع خیلی می گذره و البته خیلی اتفاقات هم افتاده. خوب تو خودت رو خیلی ناراحت نکن. همه چیز خوبه. من الان دیگه یه جای دیگه زندگی میکنم. یک کشور دیگه. یک شهر دیگه. حدود یک روز سفر کردم تا رسیدم اینجا. اینجا؟ آهان. اینجا من با همسرم زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. فکر کنم همسرم رو بشناسی چون قبلن اینجا گفته بودم بهت. خلاصه شهرمون رو دوست دارم. کمی دل تنگی بعضی وقتا میاد سراغم که وجود همسرم خیلی خیلی خیلی آرومم می کنه. همیشه همراهمه و هوام رو داره. خیلی چیزها رو بهم میگه. الان حدود 75 روزی هست که من اینجا هستم. با همسرم خیلی جاها رفتیم و خیلی کارها انجام دادیم. خیلی ها رو دیدیم و خیلی دل تنگی ها داشتیم. نوروز فوق العاده خوبی داشتیم و عزیزامون اینجا پیشمون بودن. القصه اومدم اینجا که هم سلامی کرده باشم هم اینکه بگم اینجا بازم میام. بیشتر میام. انگیزه هام رو جزم کردم و می خوام متمرکز بشم روی زندگی اینجام.  مراقب خودت باش. قربان تو حامد پ.ن: ایام آخر سر کار، تو ایران، به یکی از...

هــــــــی

تصویر
اینجا ایران است. عده ای که علی الظاهر کارشناس کامپیوتر هستند، مشغول تهیه یک مقاله انگلیسی هستند.  سرویس ترجمه گوگل را باز کرده اند، در سمت چپ فارسی می نویسند و در سمت راست انگلیسی تحویل می گیرند. برخی لغت هایی که نمی دانند را چک می کنند تا ترجمه مسخره ای نداشته باشد و فحش و بد و بیراه نباشد. اینجا ...

ننویسم؟

تصویر
خوب البته که باید نوشت! اینجا نشه یک جای دیگه، بالاخره که می نویسم. به اندازه ی این مدت در جایی دیگه با همسر می نویسم. یک جای دنج. خودمون بهش میگیم حیاط خلوت و خیلی هم دوستش داریم اما خوب چیزهایی هم هست برای اینجا. خوب نیست همینطور بمونه و خاک بخوره. دوره ی کاربامیل رو شروع کردم از این هفته و دید خوبی به اون دارم.  + + + توصیه می شود اکیدان و موکدان!

حالا

تصویر
آنچه گذشت را نمی شود به این راحتی گفت و نوشت. چند ماهی نباشی و بالا پایین هم داشته باشی، نمی دانی کدام را اول بگویی. مریضی پدر و دعاهایی که برای بهبودش داشتم   و دارم و بودن با یار زندگی و سفرهای خوب و عکس های خوب و ... ادامه امسال و ایام پیش رو زندگی جدیدم خواهند بود. کمی سردرگم و مشغول گذر ایامم و فکرم درگیر این است که کار و زندگی ام روتین شود و روی غلطکی بیفتد. و اوضاع اجتماع هم کم در دغدغه هایم نیست. زمانیکه به اقتصاد فردیت بر میگرده، فرهنگ روزانه ای باشه که می بینی و اذیت میشی، به سیاستی می رسی که به کثیف بودنش یقین داری و سایه اش رو روی اقتصاد و فرهنگ و جامعه می بینی. حالا اینطور است که دوست دارم بیشتر در اینجا بنویسم. :-)

دارد

قبل از اینکه اخم کنی، کاملا مطمئن شو که هیچ سوژه ای برای لبخند زدن وجود ندارد

مراقب آنچه که می گویید باشید

تصویر
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان میآید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم. زندگی سایه وار من به همین شکل میگذشت تا اینکه لنی (Lenny )به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار در زندگی ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین بار در زندگی ام کسی مرا میدید، لنی! متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که توجهش به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت درس در مدرسه میماند و با هم حرف میزدیم. از اینکه به حرفهایم گوش م...

ثانیه ها

تصویر
ثانیه ها، صدای تیک تیکی است که در گوشم میزند.  با اینکه ساعتم دیجیتالی است و صدایی ندارد. پاندول ساعت، می گوید که به لحظه ای نزدیک می شود که اصلا رسیدنش را طلب نمی کنم.  و لختی که می گذرد لبخندی گرم به درونم آرامشی می دهد که دلم را قوی می کند.  و آخر همه این ها که تلاشی است برای نگفتن آنچه در درونم می گذرد، شکرگذاری تو هست ای خدا!  شــــــکرت