پست‌ها

علف

تصویر
  خب بذار راحت بگم. جمهوری اسلامی با سلبریتی‌ها دو جور برخورد داره. یه عده رو می‌ندازه تو لیست سیاه، ممنوع‌الکار می‌کنه، حسابشونو می‌بنده، پاسپورتشونو می‌گیره. یه عده دیگه رو می‌ذاره برن بالا. گلزار از اون دسته دومه. این حمایت همیشه پول نقد تو پاکت نیست. بیشتر اینه که در رو براش باز می‌ذارن و برای بقیه می‌بندن. صداوسیما بهترین مثالشه. گلزار سال‌هاست مجری برنامه‌های شبکه سه است. پانتولیگ همون برنامه‌ایه که هر شب پخش می‌شه و کلی بیننده داره. خیلی از بازیگرا حتی نمی‌تونن پاشون به تلویزیون برسه. اونایی که تو اعتراضات حرف زدن یا روسری‌شونو برداشتن، کلاً از قاب بیرون انداخته شدن. گلزار نه تنها بیرون ننداختن، گذاشتن مجری اصلی بشه. این یعنی میلیون‌ها نفر هر هفته می‌بیننش. این خودش یه حمایت بزرگه. بعدش سمت رسمی. فدراسیون تنیس اومد گفت تو شو سرپرست تیم ملی پدل. یه بازیگر سینما شد مسئول یه تیم ملی. این کار فقط برای پز نیست. اسپانسر میاد، پول جور می‌شه، اعتبار می‌ده. نهاد ورزشی که دست دولت باشه، همچین سمتی رو الکی به کسی نمی‌ده. از نظر پول و کار هم دستش بازه. فیلم پرفروش می‌سازه، دستمزد ب...

مراقب آنچه که می گویید باشید

تصویر
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان میآید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم. زندگی سایه وار من به همین شکل میگذشت تا اینکه لنی (Lenny )به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار در زندگی ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین بار در زندگی ام کسی مرا میدید، لنی! متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که توجهش به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت درس در مدرسه میماند و با هم حرف میزدیم. از اینکه به حرفهایم گوش م...

ثانیه ها

تصویر
ثانیه ها، صدای تیک تیکی است که در گوشم میزند.  با اینکه ساعتم دیجیتالی است و صدایی ندارد. پاندول ساعت، می گوید که به لحظه ای نزدیک می شود که اصلا رسیدنش را طلب نمی کنم.  و لختی که می گذرد لبخندی گرم به درونم آرامشی می دهد که دلم را قوی می کند.  و آخر همه این ها که تلاشی است برای نگفتن آنچه در درونم می گذرد، شکرگذاری تو هست ای خدا!  شــــــکرت

نود و یک

تصویر
سلامم را به ایام پیش رو دارم.  ایامی که مملو خواهند بود از فراز و نشیب های بسیار. گذشت زمان، همیشه آدم ها رو اذیت می کنه، وقتی که خوشی، زود میگذرن و وقتی ناخوشی؛ دیر.  من باهاش کنار اومدم. کیفیت گذشتش، دست خود آدمه. نود و یک و روز و ماه و سال و سن هم عدد هستند. یاد می کنیم از روزهای سخت و خوب گذشته، فقط با استفاده از همین عددها! سلام می کنم تا انشالله همش سلامتی باشه. سلام!  سلام! سلام! سلام! سلام!  سلام! سلام! سلام!  سلام!  سلام! سلام! سلام!   امید دارم حول حالنا در هر لحظه اتفاق بیفته. و اگر اتفاق افتاد احسن الحالش پایدار بمونه. سلام بر ایام پیش رو. حتی همین ثانیه بعدی من و تو! سلام!

نگاه

تصویر
بارها شده که از نگاهم ترسیدم. نگاهی که خیلی پرس و جو می کنه ازم.  خیلی از اینکه توی آینه خیره بشم به خودم، راستش رو بگم، می ترسم.  دلم هم برای این کار تنگ میشه. جالبه!  خودم رو ببینم و بترسم و قایم بشم پشت آینه و باز دلم برای این کار تنگ بشه!  و اما نوع دیگه ی نگاهم، نگاهی هست که کس دیگه ای رو همراه خودت می دونی.  هر جا میری، هر کسی رو می بینی و هر چیزی رو، حس می کنی که کس دیگه ای هم باهاته.  و از نگاه نمیشه گذشت که فقط کارش این نیست که تصویری رو از چشم و عنبیه و شبکیه و این صوحبتا رد کنه بفرسته تو ذهنت.  نگاهی که احساس رو هم بهت منتقل می کنه. یک احساس قوی!!   دارم میرم کویر مرنجاب.  برای عکاسی.  دلم برای کویر تنگ شده.  دوست دارم ببینمش و از صافی و صفا و یکدستیش لذت ببرم.  - عکس از خودم (توی چشم معلومم!) - تابستان 89 - کوره آجرپزی تاکستان نام سوژه: زینب. دختری تب دار در داخل فرغون

این نیز بگذرد

تصویر
این روزها و این ایام، می گذرند و این خیلی خوبه، فقط شاید دیر می گذرن. خدا رو شکر می کنم که می گذرن و در این گذر روزگار، تنها نیستم.  ممنون که هستی مرضیه.

خودت

خودت، با خودت حرف بزن خودت، بهت میگه چته یحمد الحسینی

برو تو دل واقعیت، نری اون میاد توی دلت

تصویر
از همه چیز نمیشه فرار کرد. مخصوصا اگر واقعیت باشه. واقعیت این روزهای ما، واقعیت هایی بودند که ما و خیلی های دیگه در همین چند سال پیش، حدس و گمان می زدیم و الان تحققش رو می بینیم و باور می کنیم چون پیش بینی می کردیم. به لحاظ شرایط زندگی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، یک پسر 6 ساله هم خیلی چیزها رو می فهمه در حد بضاعت خودش. به قول اون بابا، ننه جون ها هم می فهمند ... و باور بقیش هم برامون به سختی گذشته هست چون باز می تونیم حدس بزنیم. خدا رو شکر که چیزهایی دارم که می تونم به این چیزها زیاد فکر نکنم و خودم رو باهاشون مشغول کنم و آدمی برای غیر این اتفاقات باشم. آدم این جریانات که باشی، ناخودآگاه میری توی یک باتلاق و قفل میشی و درجا میزنی و همه غر و ناامیدی میشی. والا!