علف

تصویر
  خب بذار راحت بگم. جمهوری اسلامی با سلبریتی‌ها دو جور برخورد داره. یه عده رو می‌ندازه تو لیست سیاه، ممنوع‌الکار می‌کنه، حسابشونو می‌بنده، پاسپورتشونو می‌گیره. یه عده دیگه رو می‌ذاره برن بالا. گلزار از اون دسته دومه. این حمایت همیشه پول نقد تو پاکت نیست. بیشتر اینه که در رو براش باز می‌ذارن و برای بقیه می‌بندن. صداوسیما بهترین مثالشه. گلزار سال‌هاست مجری برنامه‌های شبکه سه است. پانتولیگ همون برنامه‌ایه که هر شب پخش می‌شه و کلی بیننده داره. خیلی از بازیگرا حتی نمی‌تونن پاشون به تلویزیون برسه. اونایی که تو اعتراضات حرف زدن یا روسری‌شونو برداشتن، کلاً از قاب بیرون انداخته شدن. گلزار نه تنها بیرون ننداختن، گذاشتن مجری اصلی بشه. این یعنی میلیون‌ها نفر هر هفته می‌بیننش. این خودش یه حمایت بزرگه. بعدش سمت رسمی. فدراسیون تنیس اومد گفت تو شو سرپرست تیم ملی پدل. یه بازیگر سینما شد مسئول یه تیم ملی. این کار فقط برای پز نیست. اسپانسر میاد، پول جور می‌شه، اعتبار می‌ده. نهاد ورزشی که دست دولت باشه، همچین سمتی رو الکی به کسی نمی‌ده. از نظر پول و کار هم دستش بازه. فیلم پرفروش می‌سازه، دستمزد ب...

غمت در نهان خانه دل نشيند



سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند - پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند - ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند - نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند - رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد - ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند - ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند - بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند - که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

پارسال بود که دختر عمم از همدان با عمم و شوهر عمه اومدند با بابام و مامانم رفتند مشهد.
ساعت 8 شب - نزدیکای مشهد - توی جایی به اسم قدمگاه - تصادف می کنند با یک سمند.
راننده نیره بود و مقصر هم نبود.
چه شب بدی.
چه شب بدی.
چه خاطره تلخی.



بعد از 2 روز که می رسونندشون مشهد - پدر و مادرم شکر خدا با هواپیما میان تهران. و ما به خاطر لطف خدا که تا اون لحظه همشون سالم بودند قربونی دادیم.
اما فردای قربونی - نیره مرد.
به چه سختی به پدرش که مشهد بود گفتند. اما به عمم نه. چون شرايط جسمیش خوب نبود. توی 2 تا دستش پلاتین کار گذاشتند.
چه خاطره تلخی.

کسی باور نمی کرد. هیچ کس نمی خواست اون لحظات و دقایق رو باور کنه.
چه خاطره تلخی.

جمعی از فامیل رفتیم مشهد.
و دسته جمعی نیره رو با هواپیما آوردیم تهران و از اونجا همدان.
من با آمبولانس نیره بودم. تا صبح نخوابیدم.
ساعت 7 رسیدیم همدان.
شهر سوت و کور بود.
چه خاطره تلخی.

و تلخ تر از اون مراسم تدفین.
رفت پیش برادر شهیدش - امیر.
چه خاطره تلخی.

حالا پنج شنبه سالشو باید در کنار مزارش برگزار کنیم.
روحش شاد و خدایش بیامرزاد.

جای خواهرم بود.
حامد

نظرات

  1. خدا بيامرزدش
    اميدوارم هيچ وقت دلتنگ و غمگين نباشين و زندگيتون پر از خاطرات خوش و شاد و خوب باشه

    پاسخ دادنحذف
  2. be nazaram khoda khoobaro zoodtar mibare...
    khake eshghhaye khofte hamishe tazast

    پاسخ دادنحذف
  3. delam barash tang shode!! kheili !!dusesh dahstam kheili ziad !!

    پاسخ دادنحذف

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگي را زيباتر کنيم

بزي به من پشکل داد