روزگار جوانی

تصویر
۱.  امروز که نوبت جوانی من است مِی نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است تلخ است، از آن که زندگانی من است‌! سالها پیش، یعنی حول و حوش سنه ۱۳۸۴ که کماکان دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز، ولی همچنان سرگردان بین ساختمانهای مختلف از جنوب شهر تا مرکز شهر تا غرب شهر تهران، بودم، در یک امتحان آخر ترم یک درس تخصصی یک استاد خیلی باحالی این شعر رو در آخرین صفحه و بعد از سوال آخر نوشته بود. شاید بگید ۲۱ سال پیش این حرف زیاد تاثیر گذار به نظر نمیاد اما باید گفت چرا. خیلی تاثیر گذار بود. خیلی خیلی تاثیرگذار بود. جامعه به این آزادی و فرهیختگی و وارستگی که در جامعه کنونی ناظر هستید نبود. خانواده ها و نرم های جامعه خیلی چیزها را عیب می کرد  و قضاوت می کرد. موسیقی،‌ فرهنگ،‌ خانواده و تحصیل و همگی به مراتب با امروز تفاوت داشت. آنهم تفاوت معنا دار. قطعا شبکه های مجازی و جمیع اتفاقات جامعه امروزی رو بازتر و بهتر کرده است. شرایط اقتصادی را فاکتور میگیرم چون از حیطه کنترل من و مای مردم خارج بوده است. اون نسل (۲۱ سال پیش) اگه هر کدام با فاصله چند یا چندین سال هم برخی اشان از...

برو

طنزی ظریف از دوران قبل از انقلاب که معلم خانم سر کلاس پسران می رفت بهانه نقد سیاسی ماست !
گویند: خانم معلم دولا می شود تا تخته پاک کن را از زمین بردارد .
یکی از دانش آموزان می گوید : اجازه خانم معلم، من بالای زانوی شما را دیدم!
معلم با ناراحتی می گوید : پسر بی ادب برو بیرون و امروز دیگر سر کلاس من نیا !
دومی اجازه می گیرد و می گوید : خانم معلم، من یک وجب بالاتر را دیدم !
و معلم فریاد می زند : اخراج، یک هفته از کلاس من اخراجی !
سومی به آرامی برمی خیزد تا از کلاس خارج شود،
معلم می گوید : کجا ؟
و پسر جواب می دهد : آنچه من دیدم ، می روم ترک تحصیل کنم !

آقای دادستان محترم تهران، برای یک سخنرانی ... ادامه

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگي را زيباتر کنيم

پایان ماموریت غیر ممکن