علف

تصویر
  خب بذار راحت بگم. جمهوری اسلامی با سلبریتی‌ها دو جور برخورد داره. یه عده رو می‌ندازه تو لیست سیاه، ممنوع‌الکار می‌کنه، حسابشونو می‌بنده، پاسپورتشونو می‌گیره. یه عده دیگه رو می‌ذاره برن بالا. گلزار از اون دسته دومه. این حمایت همیشه پول نقد تو پاکت نیست. بیشتر اینه که در رو براش باز می‌ذارن و برای بقیه می‌بندن. صداوسیما بهترین مثالشه. گلزار سال‌هاست مجری برنامه‌های شبکه سه است. پانتولیگ همون برنامه‌ایه که هر شب پخش می‌شه و کلی بیننده داره. خیلی از بازیگرا حتی نمی‌تونن پاشون به تلویزیون برسه. اونایی که تو اعتراضات حرف زدن یا روسری‌شونو برداشتن، کلاً از قاب بیرون انداخته شدن. گلزار نه تنها بیرون ننداختن، گذاشتن مجری اصلی بشه. این یعنی میلیون‌ها نفر هر هفته می‌بیننش. این خودش یه حمایت بزرگه. بعدش سمت رسمی. فدراسیون تنیس اومد گفت تو شو سرپرست تیم ملی پدل. یه بازیگر سینما شد مسئول یه تیم ملی. این کار فقط برای پز نیست. اسپانسر میاد، پول جور می‌شه، اعتبار می‌ده. نهاد ورزشی که دست دولت باشه، همچین سمتی رو الکی به کسی نمی‌ده. از نظر پول و کار هم دستش بازه. فیلم پرفروش می‌سازه، دستمزد ب...

3 ساعت دوغ


يکي از شاهکار هاي درس رياضيات
(اينطور بخوانيد: ب منهاي ب پريم مي شود پريم)
B-B’ = ‘

سلام
ديشب هم اسکان دادم رفت پي کارش! کلي خنديديم و حال کرديم. اصولا اگر مسئول شبمون آدم باحالي باشه، سخت نمي گذره بهمون! به خيلي چيزها و امور هم خير سرم فکر کردم. ديگه به غير از فکر کردن، کار بهتري سراغ ندارم اونجا بخوام انجام بدم. تک و تنها!
دم صبحي که از خواب بيدار شدم؛ اومدم عينکم رو تميز کنم با ملافم، که يهويي از وسط به دو قسمت شد. شکست. پسر! کل روز بدون عينک اصلا خوب نبود. قيافه هيچکس رو تشخيص نمي دادم. خيلي بده ها! دور از جونم شده بودم مثل کورها!
و روزي من را بر روي دستان خواهند برد، و از آن خرسند خواهم بود که اشتياقم به رفتن بيشتر از ميلم به نرفتن است.
چي کار کنم؟ ديشب به مرگ فکر مي کردم. شايد اينجوري قدر زنده بودن رو دونستم و سخت نگرفتم بر خودم. اونطوري که خدا اين دغدغه هاي يکي دو هفته پيشم رو از بين برد و کارام (ماشين و وام و ...) رو درست کرد، ديگه سپردم همه چيز رو به خودش. به توصيه اخير يکي از دوستان، همين کار رو کردم و مي کنم. شما هم بکنيد تا رستگار شويد!
جالب نيست؟ سرباز صفرهاي اونجا، از اينکه ممنوع الخروج ميشن براي 3-4 شب، کلي حال مي کنن. اصلا صفا مي کنند. طوريکه انگار از خداشونه که کاري کنند که ممنوع الخروج شن! نمي دونم! من که حال نمي کنم!
و اما از امروز بگم که وقتي خسته و کوفته، در حاليکه همه چيز رو بدون عينک FADE مي ديدم وارد خونه شدم، سريع به سراغ آشپزخانه رفتم و دلي از عزا درآوردم. البته ناهار تنها بودم. چون مامان رفته بود خونه خاله منصور. دمش گرم. هم براي غذاي خوشمزش و هم براي يادداشتي که برام گذاشته بود و يک خسته نباشيد خوشگل برام نوشته بود. فکرشو بکن. يک پارچ پر دوغ رو خوردم و بعدش 3 ساعت خواب نوش جان کردم. خيلي لذت بخش بود. از 3 تا 6. توپ توپ!!

نظرات

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگي را زيباتر کنيم

بزي به من پشکل داد