روزگار جوانی

تصویر
۱.  امروز که نوبت جوانی من است مِی نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است تلخ است، از آن که زندگانی من است‌! سالها پیش، یعنی حول و حوش سنه ۱۳۸۴ که کماکان دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز، ولی همچنان سرگردان بین ساختمانهای مختلف از جنوب شهر تا مرکز شهر تا غرب شهر تهران، بودم، در یک امتحان آخر ترم یک درس تخصصی یک استاد خیلی باحالی این شعر رو در آخرین صفحه و بعد از سوال آخر نوشته بود. شاید بگید ۲۱ سال پیش این حرف زیاد تاثیر گذار به نظر نمیاد اما باید گفت چرا. خیلی تاثیر گذار بود. خیلی خیلی تاثیرگذار بود. جامعه به این آزادی و فرهیختگی و وارستگی که در جامعه کنونی ناظر هستید نبود. خانواده ها و نرم های جامعه خیلی چیزها را عیب می کرد  و قضاوت می کرد. موسیقی،‌ فرهنگ،‌ خانواده و تحصیل و همگی به مراتب با امروز تفاوت داشت. آنهم تفاوت معنا دار. قطعا شبکه های مجازی و جمیع اتفاقات جامعه امروزی رو بازتر و بهتر کرده است. شرایط اقتصادی را فاکتور میگیرم چون از حیطه کنترل من و مای مردم خارج بوده است. اون نسل (۲۱ سال پیش) اگه هر کدام با فاصله چند یا چندین سال هم برخی اشان از...

ميمون


سلام


بالاخره اون اتفاق ميمون افتاد و قرارداد ساخت منزل ما بسته شد. خونه پدري پدر من، اغراق نگم بعد از 40 سال مي خواد خراب بشه. من از 4-5 سالگي فکر کنم توي اين خونه بوديم. افراد زيادي از فاميل اينجا زندگي کردند. چون خونه 2 طبقه هست، طبقه دوم اکثران به اجاره رفته. عموي بزرگم. دو عموي ديگرم. حميد خدا بيامرز و داداش رضا. از وقتي هم که داداش رضا رفته (يک سال و نيمي ميشه) من و مهدي بالا هستيم. خلاصه! ايشالله که ساخته ميشه و پدر و مادرم (بخصوص مادرم که پله ها خيلي اذيتش مي کردند) در شرايط بهتري زندگي مي کنند ايشالله! حالا دنبال خونه بايد بريم براي رهن! ايشاالله!

عمو مجتبي براي اينکه قرارداد محکمي بسته بشه ، خيلي خيلي خيلي وقت گذاشتند. خدا ايشالله خيرشون بده! اشتباه نکنم نزديک 2 سال در حال رفت و آمد به خونه ما و پيگيري اينکه چي بشه و چجوري بشه بودند. خدا ايشالله براشون هميشه خير بسازه!

امروز و فردا مرخصي گرفتم. امروز ماشين رو دادم مکانيکي و فردا هم مي دم تا برقش رو درست کنند.

و اينکه از دلم بگم.
بي نهايت خسته هستم. خسته بدني نع! خسته ذهني. دلم چروک شده. از اينکه بيکارم و کاري نمي کنم لج دارم. از کاري که الکي براي پادگان مي کنم لج دارم. از عمري که اونجا مي گذرونم لج دارم. البته از خيلي محدوديت هاي ديگه هم لج دارم. مطالعه بنظرم کار نمياد. مي بيني تورو خدا؟ کتاب بگيرم دستم حالم بد ميشه! دوست دارم کار اقتصادي بکنم. نمي دونم والله! از اونورم دوست دارم کتاب هامو گر و گر بخونم! تناقض بديه! کلا حالت بديه! آه! البته با حالي که دارم ... کلي هم کار هست ها براي انجام دادن. يعني اگه بخوام حساب کنم کلي کار مي تونم بکنم اما مطمئنم الان شروعشون کنم، هفته بعد، يا دو هفته بعد بخاطر کاري که پيش مياد کار دوباره تعطيل ميشه! رو اين حساب مخ من مي گوزه! دوست دارم يک نامحرم پيدا شه باهاش حرف هاي محرمانه بزنم. مثل همين جا! شايد زدم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگي را زيباتر کنيم

پایان ماموریت غیر ممکن